غزل شماره ۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۷

۳۳ بازديد


حضور دل نبود با عبادتي كه مراست
تمام سجدهٔ سهوست طاعتي كه مراست
نفس چگونه برآيد ز سينه‌ام بي آه؟
ز عمر رفته به غفلت ندامتي كه مراست
ز داغ گمشده فرزند جانگدازترست
ز فوت وقت به دل داغ حسرتي كه مراست
اگر به قدر سفر فكر توشه بايد كرد
نفس چگونه كند راست، فرصتي كه مراست؟
ز گرد لشكر بيگانه مملكت را نيست
ز آشنايي مردم كدورتي كه مراست
چو كوتهي نبود در رسايي قسمت
چرا دراز شود دست حاجتي كه مراست؟
سراب را ز جگر تشنگان باديه نيست
ز ميزباني مردم خجالتي كه مراست
به هم، چو شير و شكر، سنگ و شيشه مي‌جوشد
اگر برون دهم از دل محبتي كه مراست
چو غنچه سر به گريبان كشيده‌ام صائب
نسيم راه نيابد به خلوتي كه مراست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد