غزل شماره ۹۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹۱

۳۳ بازديد


در خود نمي‌بينم كه من بي او توانم ساختن
يادل توانم يك زمان از كار او پرداختن
من كوي او را بنده‌ام كورا ميسر ميشود
بر خاك غلطيدن سري در پاي او انداختن
چون شمع هجران ديده‌اي بايد كه تا او را رسد
با خنده گريان زيستن يا سوختن يا ساختن
هرگز نبايد خواب خوش در چشم من تا ناگهان
خيل خيالش صف زنان نارد برويش تاختن
در حسرتم تا يكزمان باشدكه روزي گرددم
كز دور چندان بينمش كورا توان بشناختن
هر دم عبيد از خوي او بايد شكايت كم كنم
عادت ندارد يار ما بيچارگان بنواختن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد