غزل شماره ۵۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۸

۳۰ بازديد


ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد
چشمش به يك كرشمه دل از دست ما ببرد
بنمود روي خوب و خجل كرد ماه را
بگشاد زلف و رونق مشگ ختا ببرد
تاراج كرد دين و دل از دست عاشقان
سلطان نگر كه مايهٔ مشتي گدا ببرد
جان و دلي كه بود مرا چون به پيش او
قدري نداشت هيچ ندانم چرا ببرد
ميداد عقل دردسري پيش از اين كنون
عشقش درآمد از درم آن ماجرا ببرد
سوداي زلف او همه كس مي‌پزد ولي
اين دولت از ميانه نسيم صبا ببرد
گفتيم حال عجز عبيد از براي او
نگرفت هيچ در وي و باد هوا ببرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد