غزل شماره ۵۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۴

۳۱ بازديد


وداع كعبهٔ جان چون توان كرد
فراقش بر دل آسان چون توان كرد
طبيبم ميرود من درد خود را
نميدانم كه درمان چون توان كرد
مرا عهديست كاندر پاش ميرم
خلاف عهد و پيمان چون توان كرد
به كفر زلفش ايمان هركه آورد
دگر بارش مسلمان چون توان كرد
مرا گويند پنهان دار رازش
غم عشقست پنهان چون توان كرد
گرفتم راز دل بتوان نهفتن
دواي چشم گريان چون توان كرد
عبيد از عشق اگر ديوانه گردد
بدين جرمش به زندان چون توان كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد