غزل شماره ۵۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۲

۳۲ بازديد


دلم زين بيش غوغا بر نتابد
سرم زين بيش سودا بر نتابد
ز شوقت بر دل ديوانهٔ ماست
غمي كان سنگ خارا بر نتابد
غمت را گو بدار از جان ما دست
كه اين ويرانه يغما بر نتابد
بيا امشب مگو فردا كه اينكار
دگر امروز و فردا بر نتابد
سرت در پاي اندازيم چون زلف
اگر زلفت سر از پا بر نتابد
عبيد از درد كي يابد رهائي
چو درد دل مداوا بر نتابد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد