غزل شماره ۵۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۰

۳۳ بازديد


جوقي قلندرانيم بر ما قلم نباشد
بود و وجود ما را باك از عدم نباشد
سلطان وقت خويشم گرچه زروي ظاهر
لشگر كشان ما را طبل و علم نباشد
مشتي مجردانيم بر فقر دل نهاده
گر هيچمان نباشد از هيچ غم نباشد
در دست و كيسهٔ ما دينار كس نبيند
بر سكهٔ دل ما نقش درم نباشد
جان در مراد يابي در حلقه‌اي كه مائيم
رندان بي‌نوا را نيل و بقم نباشد
چون ما به هيچ حالي آزار كس نخواهيم
آزار خاطر ما شرط كرم نباشد
در راه پاكبازان گو لاف فقر كم زن
همچون عبيد هر كو ثابت قدم نباشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد