غزل شماره ۳۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۰

۳۵ بازديد


دوشم غم تو ملك سويدا گرفته بود
دودم ز سينه راه ثريا گرفته بود
جان را ز روي لعل تو در تنگ آمده
دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود
ميديد شمع در من و ميسوخت تا به روز
زآن آتشي كه در من شيدا گرفته بود
از ديده‌ام خيال تو محروم گشت باز
كاطراف خانه‌اش همه دريا گرفته بود
ميخواست خرمي كه كند در دلم وطن
تا او رسيد لشگر غم جا گرفته بود
صبر از برم رميد و مرا بيقرار كرد
گوئي مگر كه خاطرش از ما گرفته بود
مسكين عبيد را غم عشقت بكشت از آنك
او را غريب ديده و تنها گرفته بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد