غزل شماره ۳۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۱

۳۵ بازديد


ز من مپرس كه بر من چه حال ميگذرد
چو روز وصل توام در خيال ميگذرد
جهان برابر چشمم سياه ميگردد
چو در ضمير من آن زلف و خال ميگذرد
اگر هلاك خودم آرزوست منعم كن
مرا كه عمر چنين در ملال ميگذرد
خيال مهر تو در چشم هر سهي سرويست
كه در حواليش آب زلال ميگذرد
ز بوي زلف توام روح تازه ميگردد
سپيده‌دم كه نسيم شمال ميگذرد
من و وصال تو آن فكر و آرزو هيهات
كه بر دماغ چه فكر محال ميگذرد
غلام و چاكر روي چو ماه توست عبيد
وزين حديث بسي ماه و سال ميگذرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد