غزل شماره ۲۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۱

۳۴ بازديد


دگر برون شدنم زين ديار ممكن نيست
دگر غريبيم از كوي يار ممكن نيست
مرا از آن لب شيرين و زلف عارض تو
شكيب و طاقت و صبر و قرار ممكن نيست
دلا بكوش مگر دامنش به دست آري
كه وصل بي‌طلب و انتظار ممكن نيست
من اينكه عشق نورزم مرا به سر نرود
من اينكه مي نخورم در بهار ممكن نيست
در آن ديار كه مائيم حاليا آنجا
مسافران صبا را گذار ممكن نيست
عبيد هم غزلي گاه گاه اگر بتوان
بگو كه خوشتر از اين يادگار ممكن نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد