قصيده شماره ۱۲ - قصيده در مدح امير قاسم بيك طبيب فرمايد

۳۳ بازديد


آن كه درد همه كس رابه تو فرمود علاج
ساخت پيش از همه ما را به علاجت محتاج
آن كه مفتاح در گنج شفا دارد به تو
خانهٔ صحت من كرد به حكمت تاراج
حكمت اين بود كه مثل تو مسيحا نفسي
دهدم صحت جاويد به اعجاز علاج
بر سرم نيست طبيبي كه با شفاق آيد
بهر تشخيص مرض بر سر تصحيح مزاج
چه مزاجي كه فتد لرزه بر اعضاي طبيب
گر نهد دست به نبضم ز پي استمزاج
با دلم عقدهٔ درد از گره ابروي بخت
مي‌كند آن چه كند سنگ فلاخن به زجاج
زورق طاقت احباب به گرداب افتد
گر شود نيم نفس قلزم دردم مواج
مي‌كند هر نفس اين درد به صد گونه نهيب
طاير روح مرا از قفس تن اخراج
من به اين زنده كه از پير خرد مي‌شنوم
كه اي دل غمزده‌ات تيز الم را آماج
نسخهٔ لطف حكيمي است علاجت كه كنند
از شفاخانهٔ او شاه و گدا استعلاج
غرهٔ ناصيهٔ ملك و ملل قاسم بيك
كه سهيل نسقش دين ودول راست سراج
سرفرازي كه به دست نصف كرده بلند
فرق شاهي ز سر سلطنت از تاج رواج
مصلحي كز اثر مصلحتش شايد اگر
خسرو هند ستاند ز شه روم خراج
سروري كو به بلند اختري او كه بود
پادشه را در تقويتش زينت تاج
كو حريفي به حريف افكني او كه برند
از تنزل به درش باج ستانان هم باج
چتر دارائي ازو گشت مرتب نه ز غير
اطلس چرخ محال است كه سازد نساج
چه سراجيست فروزندهٔ رخ همت او
كه رخ فقر نديد آن كه ازو كرد اسراج
اي تو را پايهٔ حكمت ز فضيلت بر عرش
همچو پاي نبي از فضل خدا بر معراج
كرده بي‌منهج اسباب و علامات بيان
از اشارات به قانون شفا صد منهاج
خلق در طوف درت مرغ بقا صيد كنند
در حرم گرچه مجوز نبود صيد از حاج
فوج فوج ملكت گرد سرادق گردند
چون به گرد حرم از نادرهٔ مرغان افواج
همه‌گان در دل شه جاي نسازند به نام
كه به اسم فقط از حاج نباشد حجاج
قوس كين زه كند ار حاسد جاه تو ز سهم
تير كي كارگر آيد ز كمان حلاج
مي‌شود خصم تو محتاج به ناني آخر
قرص زر باشد اگر خيمهٔ او را كوماج
روز اقبال تو را ربط ندادست به شب
آن كه شب را بكند رابطه در استخراج
سطح نه گنبد ميناست بهم پيوسته
يا برآورده محيط جبروتت امواج
طبع در پوست نمي‌گنجد ازين ذوق كه تو
مي‌كني مغز معاني ز سخن استمزاج
به خلاف دگر اعيان كه عجب باشد اگر
جلد آهوي ختن فرق كنند از تيماج
نه مه از ماهچه دانند و نه مهر از مهره
نه در از درد شناسند و نه درج از دراج
مشك يابند ز مشكوت و صباح از مصباح
ملح فهمند ز ملاح و سراج از سراج
اي چو خورشيد به اشراق مثل چند بود
روز ارباب سخن تيرهٔ مثال شب داج
آن كه طبعش به مثل موي شكافد در شعر
شعر بافي كند از واسطهٔ مايحتاج
زر موروث من سوخته كوكب در هند
بيش از فلس سمك بنده به فلسي محتاج
شور بختي است مرا واسطهٔ تلخي كام
كه طبر زد چو شود روزي من گردد زاج
ضعف طالع سبب خفت مقدار من است
كه شود صندل و عودم ز تباهي همه ساج
همه صاحب سخنان محتشم از فيض سفر
كه رساننده به آمال بود طي فجاج
محتشم مفلس از امارگي نفس لجوج
كه به صد حجت و برهان نكند ترك لجاج
مانده پا در گل كاشان مترصد شب و روز
كه ز غيبش به سر از سرور هند آيد تاج
بر خود از قيد برآورده و در سير جهان
چون كسي كش بود از علت پيري افلاج
اي ز ادراك و جوانبخت‌ي و دانائي تو
گشته پيدا همه ابكار سخن را ازواج
سخني دارم و دارم طمع آن كه بر آن
گذري چون به سعادت نفتد در ادراج
متاهل شدن من چه قياسي است عقيم
كه از آن عقم بود در تتق غيب نتاج
غير بي‌حاصلي و بوالهوسي هيچ نبود
ازدواج من ديوانه و ترتيب دواج
قرةالعين من آن اختر برج اخوي
هم نيامد كه سراجم شود از وي وهاج
نشود منضج اين مادح كز حكمت تو
محتمل نيست ز جلاب صبوري انضاج
كوكب لطف تو گر دروتد طالع من
آيد اقبال مساعد شودم زان هيلاج
گرچه شد داخل اين نظم قوافي خنك
بود ناچار چو در آش مريض اسفاناج
طبع در مدح تو زه كرده كماني كه از آن
كس به بازوي فصاحت نكشد يك قلاج
شعر بافان سخن گرچه به اين رنگ كشند
ليك در جنب مزعفر چه نمايد تتماج
آن چه درد يك خيالم پزد از ذوق چشد
نكند از مزه رد گر همه باشد اوماج
شور چون گشت ز اطناب سخن ختم اولي
كه اگر نيز مليحست چو ملحست اجاج
تا قضا با قدر از انجم ثاقت هر شب
چند از لعب برين تخته همه مهرهٔ عاج
فارد عرصه تو باشي و به اقبال بري
نرد دولت كه حريف ار همه باشد ليلاج


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد