قصيده شماره ۶ - وله في مديح نواب ولي سلطان‌بن محمدخان

۳۵ بازديد


ناگهان بر گرد بخت ملك سر از مهد خواب
چشم تا ميزد جهان بر هم برآمد آفتاب
آفتاب مشرق دولت كه باشد نوربخش
شرق و غرب و بحر و بر را گر فرو گيرد سحاب
آفتاب مطلع رفعت كه خواهد قرص مهر
بهر خود شكل هلالي تا شود او را ركاب
والي يم دل ولي سلطان كه در دوران او
دفتر احسان حاتم را سراسر برد آب
داور دارا حشم دريا كف صاحب كرم
سرور بيضا علم گردنكش گردون جناب
بر سمند سخت سم گردافكنان لشگرش
لرزه در گورافكنان رستم و افراسياب
مي‌شود سيماب وش پنهان ز بيم ار مي‌جهد
از كمان چرخ بي‌فرمان او تير شهاب
بر زبردستان كند گر زير دستان را دلير
از عقاب و صعوه خيزد بانك و زنهار از عقاب
باد پروازش كند گوي زمين را بي‌سكون
گر نويسد بر پر خود آيت عونش ذباب
عنكبوتي را كند گر تقويت بالا كشد
چون شتركش گاو ماهي را به زنجير لعاب
ناظران را نسخهٔ ايام مي‌شد ذات او
نسخهٔ‌هاي آفرينش يافت صد بار انتخاب
پر شود در روز روشن عالم از خفاش ظلم
آفتاب عدلش ار يكدم بماند در نقاب
امتياز بزم سلطانيش اين بس كاندران
خون بدخواهش شرابست و دل خصمش كباب
گنج تمكينش كه پا افشرده بر جا همچو كوه
باشد اندر خانه خود گر شود عالم خراب
اتفاق افتد ملك را صحبت مرغا بيان
آتش قهرش گر آيد بر زمين در التهاب
اي ز رفعت سروران دهر را صاحب رئوس
وي ز شوكت گردنان ملك را مالك رقاب
يك سر مو كم شمردن يك جهان بي‌دانشي است
كامكاري چون تو را از خسروان كامياب
كاسه‌هاي هفت دريا از كف در پاش تو
خاليند و سرنگون و باد در كف چون حباب
انتقامت پاي پيچيده است در دامان صبر
بخششت سر كرده بيرون از گريبان شتاب
خاطر خصم تو را تسكين توان دادن ز خوف
گر توان بردن برون از طبع سيماب اضطراب
از ثبات خيمه‌گاه دشمن آرا كه نه اي
روي دريا نيست پر از خيمه‌هاي بي‌طناب
تا عنان برتافتي زين بلده سرگردان شدند
چون سگ گم كرده صاحب صد گروه از شيخ شاب
منت ايزد را كه آب رفته باز آمد به جو
و آمد از هر گلبني بيرون به جاي گل گلاب
كارهاي خام يعني پخته گرديدند و صبر
غوره را انگور كرد انگور را مي‌هاي ناب
وان دعاها را كه بد پاي اجابت در وحل
يافت چون فرصت محل گشتند يك يك مستجاب
اي تو را هر راست پيماني به ملكي در گرو
وي ترا هر لطف پنهاني به جائي در حساب
رخت عالم گشته بيش از حدتر از باران ظلم
آفتاب عالمي زين بيش به سر عالم به تاب
تا سمر گردي به اعجاز مسيحائي بريز
شربت لطفي به كام زهر نوشان عتاب
محتشم در پاس اين دولت كه بادا لم‌يزل
دعوتي كز حق گذاري كرده بي‌ريب ارتكاب
از كسي جز وي نمي‌آيد كه شب بيداريش
آشنائي برده بيرون از مزاج چشم و خواب
تا شهان را ملك گردد منقلب دل مضطرب
اي ز شاهان كم نه كشور داريت در هيچ باب
تا محل كر و فر صور بادا مطمئن
خاطرت از اضطراب كشوري از انقلاب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد