قصيده شماره ۱۰ - در مدح مير محمدي خان فرمايد

۳۹ بازديد


چو گل ز صد طرفم چاك در گريبانست
نهال گلشن دردم من اين گل آنست
من شكسته دل آن غنچه‌ام كه پيرهنم
چو لالهٔ سرخ ز خوناب داغ پنهان است
گلي ز باغ جهان بهر من شكفت كزان
چو عندليب مرا صد هزار افغانست
غمي كه داده به چندين هزار كس دوران
مرا ز گردش دوران هزار چندانست
زمانه داد گريبان من به دست بلا
وليك تا ابدش دست من به دامان است
به بحر خون شدم از موج خيز حادثهٔ غرق
نگفت يك متنفس كه اين چه طوفان است
ز آه و گريهٔ من خون گريست چشم جهان
كسي نگفت كه آه اين چه چشم گريان است
چو شانهٔ باد سر مدعي باره فكار
كزو چه زلف بتان خاطرم پريشان است
ز بس كه مست مي جهل بود مي‌پنداشت
كه شيشهٔ دل مردم شكستن آسان است
ز كينه ساخت مراپايمال و داشت گمان
كه من ز بي‌مددي مورم او سليمان است
ولي نداشت ازينجا خبر كه صاحب من
امير عادل اعظم محمدي خان است
اسد مخافت و ضيغم شكار و ليث مصاف
كه صيد ارقم تيغش هزار ثعبان است
قمر وجاهت و مريخ تيغ و زهرهٔ نشاط
كه داغ بندگيش بر جبين كيوان است
يگانه‌اي كه درين شش دري سراي سپنج
پناه شش جهة و پشت چار اركان است
سكندري كه ز سد متين معدلتش
هميشه خانهٔ ياجوج ظلم ويران است
زهي رسيده به جائي كه كبرياي تو را
نه ابتدا نه نهايت نه حد نه پايان است
محيط جود تو بحريست بي‌كران كه در آن
حبابها چو سپهر برين فراوان است
ز لجه كرمت قلزميست هر قطره
چه قلزمي كه در آن صد هزار عمان است
تو آفتابي و كيوان بر آستانهٔ تو
به آستين ادب خاكروب ايوان است
ز عين مرتبه ذرات خاك پاي تو را
هزار مرتبه بر آفتاب رجحان است
ز تركتاز تو بر ران آسمان مه نو
نشان تازه‌اي از زخم نعل يكران است
تن فلك هدف ناوك زره بر تست
كه از ستاره بر او صد هزار پيكان است
سپهر منزلتا سرو را اگرچه مرا
هزار گونه شكايت ز دست دوران است
ولي به خوشدلي دولت ملازمتت
هزار منتم از روزگار بر جان است
به يك عطيه ز لطف تو مي‌شوم قانع
كه في‌الحقيقه به از صد هزار احسان است
اجازه ده كه ز احوال خويش يك دو سه حرف
ادا كنم كه سزاوار سمع سلطان است
عدوي سركش من آتشي است تيز و مرا
براي كشتن او صد دليل و برهان است
منم كه در چمن مدح حيدر كرار
هميشه بلبل طبعم هزار دستان است
سيه دلي كه بود در دلش عداوت من
بسان هيمهٔ دوزخ سزاش نيران است
منم فصيح زبان عندليب خوش نفسي
كه باغ منقبت از طبع من گلستان است
منافقي كه هلاك من از خدا خواهد
هلاك ساختن او رواج ايمان است
منم فدائي آل علي و مدعيم
به اين كه دشمن من گشته خصم ايشان است
رعايت دل من واجبست كشتن او
گناه نيست كه كفارهٔ گناهان است
شعار من شب و روزست مدح حيدر و آل
گواه دعوي من كردگار ديان است
فعال خصم بدافعال من ز اول عمر
چو ظاهر است چه حاجت به شرح تبيانست
دل مكدرش از زنگ جهل خالي نيست
ولي تنش ز لباس كمال عريان است
غرور مال چنان كرده غارت دينش
كه غافل از غضب شاه و قهر سلطان است
به قبض روح پليدش فرست قورچه‌اي
كنون كه قابض تمغاي ملك كاشان است
كه از توجه پاكان و آه غمناكان
درين دو روزه به خاك سياه يكسان است
به او مجال حكايت مده كه هر نفسش
در آستين حيل صد هزار دستان است
بزرگوارا اميرا اگرچه نظم فقير
نه در برابر شعر ظهير و سلمان است
ولي به تربيت روزگار در دل كان
حجر كه تيرهٔ جماديست لعل رخشان است
عروس فكرت ايشان ز فكر شاه و امير
به جلوه آمده در حجله گاه ديوان است
اگر تو نيز به اكسير تربيت سازي
مس وجود مرا زر درين چه نقصان است
چه محتشم به طفيل سگ تو گشت انسان
گر از سگان تو دوري كند نه انسان است
هميشه تا ز تقاضاي چرخ شعبده‌باز
زمانه حادثه انگيز و دهر فتان است
ز حادثات نهان سايهٔ حمايت شاه
پناه ذات تو بادا كه ظل يزدان است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد