قصيده شماره ۷ - وله ايضا من بدايع افكاره

۳۵ بازديد


سرورا ادعيه‌ات تا برسانم به نصاب
از دعا هر نفسم نقش جديديست بر آب
سپه ادعيه‌ام روي فلك مي‌گيرد
تا تو را مي‌رسد از روي زمين پا به ركاب
آنچنانست دلم بهر تو از ادعيه گرم
كه فلك از نفسم مي‌شنود بوي كباب
مي‌كنم هر سو مويت به دعائي پيوند
من كه پيوند بر ديدهٔ خويشم از خواب
كرده‌اي داعيهٔ حرب و حصارت شده است
آن قدر ادعيه كافزون ز شمار است و حساب
از كه از گوشه‌نشيني كه به بيداري كرد
چشم خود را تبه از بهر تو در عين شباب
بهر خود خصمت اگر قلعهٔ آهن سازد
عنكبوتيست كه بر خود تند از لعب لعاب
اي گزين طير همايون كه درين طرفه چمن
شاهبازي تو و بدخواه سيه بخت غراب
بادي از جنبش شهبال تو مي‌بايد و بس
كه شود در صف هيجا سپه آشوب ذباب
بال بگشاي كه از گلشن روم آمده‌اند
فوجي از صعوه به صباغي چنگال عقاب
اين مثل ورد زبانهاست كه دير آوردست
هست يعني رهي از صوب تامل به صواب
كار چون هست به هنگامي و وقتي موقوف
چه تقدم چه تاخر چه تاني چه شتاب
تير و شمشير شوند از عمل خود معزول
در سپاهي كه نگاهي كني از عين عتاب
ذره ذره مگر از آتش غم افروزي
ورنه اجرام بر افلاك بسوزند ز تاب
موج بحر غضبت خيمه و خر گاه عدو
عنقريب است كه آورده فرو همچو حباب
محتشم دعوت خود كن يزك لشگر و ساز
خانهٔ دشمن خان پيشتر از حرب خراب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد