قصيده شماره ۹ - در مدح حضرت ختمي ماب صلوات الله عليه

۳۷ بازديد


از بس كه چهره سوده تو را بر در آفتاب
بگرفته آستان تو را بر زر آفتاب
از بهر ديدنت چو سراسيمه عاشقان
گاهي ز روزن آيد و گاه از در آفتاب
گرد سر تو شب پره شب پر زند نه روز
كز رشگ آتشش نزند در پر آفتاب
گر پا نهي ز خانه برون با رخ چه مهر
از خانه سر بدر نكند ديگر آفتاب
گرد خجالت تو نشويد ز روي خويش
گردد اگر چه ريگ ته كوثر آفتاب
از بس فشردن عرق انفعال تو
در آتش ار دود به در آيد تر آفتاب
گوئي محل تربيت باغ حسن تو
معمار ماه بوده و برزيگر آفتاب
آئينه نهفته در آئينه دان شود
گيرد اگر به فرض تو را در بر آفتاب
از وصف جلوه قد شيرين تحركت
بگداخت مغز در تن بي‌شكر آفتاب
گر ماه در رخت به خيانت نظر كند
چشمش برون كند به سر خنجر آفتاب
نعلي ز پاي رخش تو افتد اگر بره
بوسد به صد نياز و نهد بر سر آفتاب
از رشك خانه سوز تو اي شمع جان‌فروز
آخر نشست بر سر خاكستر آفتاب
صورت نگار شخص ضمير تو بوده است
در دودهٔ سر قلمش مضمر آفتاب
نبود گر از مقابله‌ات بهره‌ور كز آن
پيوسته چون هلال بود لاغر آفتاب
در آفتاب رنگ ز شرم رخت نماند
مثل گل نچيده كه ماند در آفتاب
در روز ابر و باد كرائي برون ز فيض
از ابر و ماه بارد و از صرصر آفتاب
بهر كتاب حسن تو بر صفحهٔ فلك
مي‌بندد از اشعهٔ خود مسطر آفتاب
ترتيب چون بساط نشيب و فراز چيد
شد ز ورق جمال تو را لنگر آفتاب
اي خامه نيك در ظلمات مداد رو
گر ذوق آيدت به زبان خوشتر آفتاب
بنگار شرح گفت و شنيدي كه مي‌كند
بر آسمان طراز سر دفتر آفتاب
دي كرد آفتاب پرستي سؤال و گفت
وقتي كه داشت جلوه برين منظر آفتاب
از گوهر يگانگي ار كامياب نيست
پس دارد از چه رهگذر اين جوهر آفتاب
دادم جواب و گفتم ازين رهگذر كه هست
جاروب فرش درگه پيغمبر آفتاب
مهر نگين حسن تواش خواندي نه مهر
كردي اگر خوشامد من باور آفتاب
گر از تنور حسن تو انگشت ريزه‌اي
بر آسمان برند بچربد بر آفتاب
فرداست كز طپانچه حسنت به ناظران
روئي نموده چون گل نيلوفر آفتاب
در روضه‌اي اگر بنشاني به دست خويش
نخلي شكوفه‌اش بود انجم بر آفتاب
از نقش نعل توسن جولانگرت زمين
گشت آسمان و انجم آن اكثر آفتاب
گنجي نهاد حسن به نامت كه بر سرش
گرديد طالع از دهن اژدر آفتاب
در پاي صولجان تو افتاد همچو گوي
با آن كه مهتريش بود در خور آفتاب
هنگام باد روي تو بر هر چمن كه تافت
گلهاي زرد را همه كرد احمر آفتاب
مه افسر غلاميت از سر اگر نهد
همچون زنان كند به سرش معجر آفتاب
بشكست سد شش جهت و در تو مه گريخت
چون مهره‌اي برون شد از ششدر آفتاب
بهر قلاده‌هاي سگان تو از نجوم
دائم كشد به رشتهٔ زر گوهر آفتاب
نعلين خود دهش به تصدق كه بر درت
در سجده است با سر بي‌افسر آفتاب
بيند زمانه شكل دو پيكر اگر به فرض
خيزد ز خواب با تو ز يك بستر آفتاب
آخر زمان به حرف مساوات اگر چه گشت
هيهات آتشي تو و خاكستر آفتاب
شب نيست كز شفق نزند ز احتساب او
آتش به چنگ زهره خنياگر آفتاب
ريزد به پاي امت او اشگ معذرت
بر حشرگاه گرم بتابد گر آفتاب
فردا شراب كوثر ازو تا كند طمع
حال از هوس نهاده به كف ساغر آفتاب
از حسن هست اگرچه درين شعر خوش رديف
زينت ده سپهر فصاحت هر آفتاب
كوته كنم سخن كه مباد اندكي شود
بي‌جوهر از قوافي كم زيور آفتاب
سلطان بارگاه رسالت كه سوده است
بر خاك پاش ناصيه انور آفتاب
شاه رسل وسيله كل هادي سبل
كز بهر نعت اوست برين منبر آفتاب
يثرت حرم محمد بطحائي آن كه هست
يك بنده بر درش مه و يك چاكر آفتاب
بالائيان چه خط غلامي بوي دهند
خود را نويسد از همه پائين‌تر آفتاب
از بنده زادگانش يكي مه بود ولي
ماهي كه باشدش پدر و مادر آفتاب
نعل سم براق وي آماده تا كند
زر بدره بدره ريخته در آذر آفتاب
بي‌سايه بود زان كه در اوضاع معنوي
بود از علو مرتبه مشرف بر آفتاب
از بهر عطر بارگه كبرياي اوست
مجمر فروز بال ملك مجمر آفتاب
در جنب مطبخش تل خاكستريست چرخ
يك اخگر اندران مه و يك اخگر آفتاب
تا شغل بندگيش گزيد از براي خويش
گرديد بر گزيده هفت اختر آفتاب
خود را بر آسمان نهم بيند ار شود
قنديل طاق درگه آن سرور آفتاب
هر شب پي شرف زره غرب مي‌برد
خاك مدينه تا بدر خاور آفتاب
جاروب زرفشان نه به دست مفاخرت
دارد براي مشعله ديگر آفتاب
يك ذره نور از رخ او وام كرده است
از شرق تا به غرب ضياگستر آفتاب
شاه شتر سوار چو لشگركشي كند
باشد پياده عقب لشگر آفتاب
خود را اگر ز سلك سپاهش نمي‌شمرد
هرگز نمي‌نهاد به سر مغفر آفتاب
در كشوري كه لمعه فرو شد جمال او
باشد شبه فروش در آن كشور آفتاب
از خاك نور بخش رهت اين صفا و نور
آورده ذره ذره به يكديگر آفتاب
يا سيدالرسل كه سپهر وجود را
ايشان كواكب‌اند و تو دين‌پرور آفتاب
يا مالك‌الامم كه به دعوي بندگيت
بنوشته از مبالغه صد محضر آفتاب
آن ذره است محتشم اندر پناه تو
كاويخته به دست توسل در آفتاب
ظل هدايتش به سر افكن كه ذره را
ره گم شود گرش نبود رهبر آفتاب
تا در صف كواكب و در جنب عترتت
گاهي نمايد اكبر و گه اصغر آفتاب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد