قصيده شماره ۱۵ - در مدح عالم فاضل شيخ عبدالعال

۳۶ بازديد


مرا غمي است ز بيداد چرخ بي‌بنياد
كه بردهٔ عشرتم از خاطر و نشاط از ياد
مرا تبي است كه گر از درون برون افتد
به نبض من نتواند طبيب دست نهاد
مرا دليست كه هست از كمال بوالعجبي
به آه سرد گدازنده دل فولاد
مرا رخيست كبود آن چنان ز سيلي غم
كه روي اخگر پيكر گداخته ز رماد
مرا سريست گران آن چنان كه سرتاسر
زمين بلرزد اگر از تن افكند جلاد
مرا ز داغ واسف سينه سربه سر مجروح
ز ديدن گل و شمشاد از چه باشم شاد
مرا دميست كه نسبت به سوز بي‌حد او
دم از نسيم جنان مي‌زند دم حداد
مدام دلم همي آرد از مجرهٔ فلك
كه مرغ روح من خسته را شود صياد
هميشه تيشه همي سازد از هلال سپهر
كه در دلم نگذارد بناي عيش آباد
اگر كنم سفري بس بعيد نيست بعيد
ور از وطن نروم هست جاي استبعاد
منم به دشت جنون سر نهاده چون مجنون
منم به كوه بلا پا فشرده چون فرهاد
منم ز دست قضا نوش كرده زهر ستم
منم ز شست قدر خوردهٔ ناوك بيداد
نخورده لقمه‌اي از خوان رزق خود بي‌دود
نبوده لحظه‌اي از دست بخت خود بيداد
ز اقتضاي قضا صد قضيه‌ام واقع
تمام عكس مرام و همه نقيض مراد
ز افتراق احبا ميان ما و سرور
قضيه مانعة الجمع در جميع مواد
قياس حالم ازين كن كه مهر من با خلق
به هيچ شكل ندارد نتيجه غير عناد
ميانهٔ من و عيش اتصال طرفه‌ترست
ز اجتماع نقيضين و الفت اضداد
به سست طالعي من نديده فرزندي
قضا كه هست عروس زمانه را داماد
نه رام با من گمنام شخصي از اشخاص
نه يار من افكار فردي از افراد
به فكر بي كسي خود فتاده بودم دوش
كه داشتم ز سردرد تا سحر فرياد
نداشتم چو درين كهنه دودمان اميد
كه جز ودود رسد كس به داد اهل و داد
سمند عزم برانگيختم كه يك باره
رخ نياز ز معبود آورم ز عباد
ندا رسيد كه مشكل رسي به مقصد خويش
ز مقتداي زمان نا نموده استمداد
سپهر رخش سليمان منش كه مي‌رسدش
ز روي حكم اگر زين نهد برابرش باد
مكين مسند اجلال شيخ عبدالعال
كزوست كشور دين و ديار شرع‌آباد
در يگانه درياي اجتهاد كه هست
به فضل و مرتبه از خلق بر و بحر زياد
دروس نافع او در نهايت تنقيح
كه بهتر از همه داند قواعد ارشاد
كند سراير تقدير بي‌خلاف عيان
به نور تبصره از راي مقنع و قاد
بود ز لمعهٔ مصباح ذات كامل او
هزار منهج ايضاح در طريق رشاد
توجهش چو به نهج الحق است و كشف الصدق
كدام باب به مفتاح او نيافت گشاد
به منتهاي بيان بحث دين ز تبيانش
كه روزگار فصيحي چو او ندارد ياد
به لطف منطق او اهل علم را تصديق
كه در كلام فصيحش صحيح نيست فساد
يكي ز صد ننويسند وصفش ار به مثل
نه آسمان شود اوراق و هفت بحر مداد
زهي به نفس مقدس نفوس را مرشد
زهي به عقل مكمل عقول را استاد
تفاوت تو بر آحاد مردم آن قدر است
كه در طريق حساب از الوف بر آحاد
خطاست دعوي حقيقت از مخالف تو
چنان كه دعوي پروردگار از شداد
جواهر سخنم گرچه هست بي‌قيمت
درين ديار كه بازار شاعريست كساد
از آن عقايد ارباب دين باوست درست
كه داد داوري و عدل در شرايع داد
زمان زمان فقها را ز قولش استدلال
نفس نفس حكما را به حكمش استشهاد
بود بديع كلام مفيد مختصرش
چو در بيان معاني كند نكات ايراد
به قول و فعل وي از مهد تا به عهد خرد
نكرده سهو و خطائي به هيچ نحو اسناد
ز فعل ماضي و مستقبلش خدا راضي
كه هست مصدر احسان به امر و نهي عباد
ز نوع انس و ملك جنس علم و جوهر فضل
توراست خاصه كه داري كمال استعداد
محاسبان فلك عاجزند از آن كه كنند
ثواب طاعت يك روزه تو راتعداد
ز شست و شوي تو گرديده دلق باده كشان
هزار مرتبه اطهر ز خرقه زهاد
صلاح راي تو خال خلاف از رخ خلق
چنان ربوده كه صبح از رخ زمانه سواد
طواف كوي تو و قتل دشمنت دارند
يكي فضيلت حج ديگري ثواب جهاد
مراست ذكر جميلت هميشه ورد زبان
كه هست اجمل اذكار و افضل اوراد
ايا مه فلك سروري كه امر توراست
فلك مطبع و قضا تابع و قدر منقاد
اگرچه محتشم از گردش قضا و قدر
به پاي بوس سگان در تو دير افتاد
ولي نهاد چنان سر به طوق بندگيت
كه تا قيام قيامت نمي‌شود آزاد
ولي به غلغلهٔ كوس مدحتت فكنم
خروش و ولوله در چرخ اگر كني امداد
درين سراچه كه از صرف گوي اجوف چرخ
بناي ناقص عهد است سست و بي‌بنياد
بناي حشمت جاهت كه سالم است و صحيح
مثال دولت شه قوتش مضاعف باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد