من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

و له في عدم وصول المكاتب في بعض الاسفار عن بعض الاقارب

۳۴ بازديد


بر طرق اسكندر آورده است سد
كه نه پيكي نه پيامي ميرسد
شد سواد ديدهٔ مردم مدار
يا سويداي دل اهل وداد
كار كاغذ صنعت قرطاس شد
يا كه خود اقمار يا اشماس شد
گر قصب غالي بود همچون قصب
ليك بس عالي است كالاي نسب
بسكه چون يخ باردوافسرده ايد
ميخلد در دل كه گويا مرده ايد


مناجات

۳۲ بازديد


خداوندا دلم لبريز غم كن
درون درد پروردي كرم كن
پر از نوش محبت كن اياغم
ز جام عاشقي تر كن دماغم
ز صهباي شهودم كن چنان مست
كه نشناسم سر از پا پاي از دست
كليد گنج معني كن بيانم
شكر بار از حقيقت كن زبانم
چنان سرگرم عشق خود بسازم
كه نرد عشق جز با تو نبازم
سر از عشق تهي در گور بادا
هر آنكه جز تو بيند كوربادا
غلط گفتم جز او كي در ميان بود
كجا از غير او نام و نشان بود
چگويم از جمال آفتابش
كه عين بي حجابي شد حجابش


ساقي‌نامه

۳۱ بازديد


ديگر بارم افتاده شوري بسر
بجانم شده آتشي شعله ور
كه دستار تقوي ز سرافكنم
ز پاكندهٔ نام را بشكنم
ملولم از اين خرقه و طيلسان
كه بتها است در آستينم نهان
تو بنماي آن چهرهٔ آتشين
كه آتش فتد در بت و آستين
چه آتش كه از خود ستاند مرا
نه از غير تنها رهاند مرا
ز وحدت دلا تا كي اندر شكي
يكي گو يكي دان يكي بين يكي
بيا ساقيا در ده آن راح روح
كه يابم ز فيضش هزاران فتوح
صباح است ساقي صبوحي بيار
مئي كو نخواهد صراحي بيار
بلي كي صراحي بود راز دار
ببزمي كه نبود خودي را شمار
نخستين كه كردند تخمير طين
گل ما نمودند با مي عجين
نديمان وصيت كنم بشنويد
كه عمر گرامي بآخر رسيد
چو اين رشتهٔ عمر بگسسته شد
بآغاز انجام پيوسته شد
بشد ملك تن بي سپهدار جان
بيغما ربودند نقد روان
خدا را دهيدم بمي شست شوي
بپاشيد سدرم از آن خاك كوي
بجوئيد خشتم ز بهر لحد
زخشتي كه بر تارك خم بود
بسازيد تابوتم از چوب تاك
كنيدم مي آلوده در زير خاك
چو از برگ رز نيز كفنم كنيد
بپاي خم باده دفنم كنيد
بكوشيد كاندر دم احتضار
همين بر زبانم بود نام يار
نه شمعم جز آن مه ببالين نهيد
نه حرفم جز از عشق تلقين دهيد
زمرد و زن اندر شب وحشتم
نيايد كسي بر سر تربتم
بجز مطرب آيد زند چنگ را
مغني كشد سرخوش آهنگرا
بخونم نگاريد لوح مزار
كه هست اين شهيد ره عشق يار
چهل تن زرندان پيمانه زن
شهادت كنند اين چنين بركفن
كه اين را بخاك درش نسبت است
ز دردي كشان مي وحدتست
كه مي ساختي شيخ سجاده كش
بيك دم زدن عاشق باده كش
ز نظاره گردي اهل كنشت
همه پارسايان تقوي سرشت
نبودي بجز عاشقي دين او
جز اين شيوهٔ پاك آئين او
همه كيش از  او خدمت ميفروش
ز جان حلقهٔ بندگيش بگوش
نديديم كاري از او سر زند
بجز اينكه پيوسته ساغر زند
چو ساغر منزه ز چون و زچند
چو خورشيد تابان بر اوج بلند
نباشد صداعش نيارد خمار
كند ياربينش هم از چشم يار
الهي بخاصان درگاه تو
بسرها كه شد خاك در راه تو
بافتادگان سر كوي تو
بحسرت كشان بلا جوي تو
بدرد دل دردمندان تو
بسوز دل مستمندان تو
بحق سبوكش بميخارگان
كه هستند از خويش آوارگان
بپير مغان و مي و ميكده
برندان مست صبوحي زده
كه فرمان دهي چون قضاراكه هان
ز اسرار نقد روانش ستان
نخستين ز آلايشش پاك كن
پس آنگاه منزلگهش خاك كن


و له ايضاً

۳۳ بازديد


اي تو همساز من وهم سوزم
وي رخت اختر شب افروزم
همه آيينه و تو جلوه گري
همه را از همه تو درنظري
همه گر فرد شعله مي بودي
گوي وحدت زجمله بربودي
ز آنكه هرجا دوئي بود درشيء
متخلل بود در او جزوي
ليك جز او همه از اوفيء است
غير او در ميانه لاشيئي است
چشمت اسرار گر بود احول
دونمايد ترايكي مشعل


حكايت

۳۳ بازديد


پادشاهي دُر ثميني داشت
بهر انگشترين نگيني داشت
خواست نقشي كه باشدش دو ثمر
هر زبان كافكند بنقش نظر
وقت شادي نگيردش غفلت
گاه انده نباشدش محنت
هرچه فرزانه بود آن ايام
كرد انديشهٔ ولي بدخام
ژنده پوشي پديد شد آندم
گفت بنويس بگذرد اين هم
شاه را اين سخن فتاد پسند
چون شكرخنده از لب چون قند
ز آنكه گر پيش آيد او را غم
بيند او بگذرد شود خرم
ور بود هم بعيش خوش اندر
بيند او بگذرد شود ابتر
اي كريم بحق علي الاطلاق
بحق آنكه داد اين سه طلاق
كه باسرار ده تو آن كردار
كه بود آن مطابق گفتار


و له في ذم الدنيا الدنيه

۳۲ بازديد


ديده باشي ز كودكان صغير
شود اين يك وزير و آن يك سفير
حكمراني شاه بر اورنگ
هست تخمين ساعتيش درنگ
از چه آن سلطنت مجازي شد
نام آن پادشاه بازي شد
زانكه نسبت بعمر آن كودك
في المثل آنزمان بود صد يك
پس بر اين كن قياس سالي صد
سلطنت را ز مدت بيحد
كايدت بيش از نعيم جحيم
بر سر آن نماي اين تقسيم
ليك عمر ابد كه در پيش است
هرچه گوئيش بيش از آن بيش است
گر كني عمر صد هزار اي عام
بشماري زياد تيش مدام
روز و شب كوشي و همه مه و سال
خود شمارش تصوريست محال
عمرت اي خواجه هست چند ايام
و آنچه داري بپيش بي انجام
بي نهايت چه و نهايت دار
گرچه او هست صد هزار هزار
زانچه پيش است نيست عشر عشير
عمر دنيا ز خواب كمتر گير
پس چو بيحد بقبر بايد خفت
نتوان شاه بازيش هم گفت
در جهان هرچه خير و شر بيني
همه چون باد درگذر بيني


جواب سؤال

۳۳ بازديد


بسم‌الله الرحمن الرحيم

اي عزيزي كه چون تو بابائي
ايزد ابناء معرفت را داد
دايم از كوشش تو و چو توئي
قوت و قوت رسد باين اولاد
قافله عشق را توئي چو جرس
مقدحه شوق را توئي چوزناد
سردي روزگار و ابنائش
طبعم افسرده كرد همچو جماد
نسر طاير ز نسر شد واقع
باشهٔ نظم همچو پشه فتاد
ليك گر طبع نيست باكي نيست
جو ز نصر من اللّه اسمتداد
اي كه انواع مرگ پرسيدي
ايزد انواع زندگيت دهاد
مرگ نبود كه زندگي باشد
وين نمط را بسي بود افراد
سورها ماتم است و ماتم سور
فاقه باشد توانگري عباد
كثرت بي حد و حقيقت تر
شدت نور و قرب سربعاد

في الموت الذاتي

موت ذاتي ترقي اكوان است
سوي وحدت ز عالم اضداد
رفتن نطفه از جهان گياه
سوي حيوان پس از مقام جماد
همچنين نفس سوي عقل و عقول
شود ابدال بعد از آن اوتاد
هرچه اندوخت در عوالم پست
در جهان بلند ساخت زياد
مي نكاهد از آن سر موئي
ذلك الواحد هو الاعداد
اضطراري موت معلومست
اختياري او چهار افتاد

در بيان موتات اربعه

موت ابيض كه هست جوع و عطش
در رياضات يا شروط رشاد
اين سحابي است يمطر الحكمه
در احاديث عالي الاسناد
ابيضاض و صفا همي آرد
عكس البطنة تميت فؤاد
موت اخضر مرقع اندوزيست
در زني چون دراعهٔ زهاد
مرقعه مدرعه و استحيي
گشته مروي ز سيد زهاد
سبزيش خرمي عيش بود
كه قناعت كنوز ليس نقاد
موت اسود كه شد بلاي سياه
احتمال ملامت است و عناد
لا يخافون لومة لائم
رو ز قرآن بخوان باستشهاد
موت احمر كه رنگ خون آرد
باشد اين جاخلاف نفس و جهاد

گفت ز اصغر بسوي اكبر باز
آمديم آن نبي ز بعد جهاد

مردهٔ زنده زندهٔ مرده
عقدهاش دست معرفت بگشاد
مردهٔ زنده زندهٔ عشق است
كرده نفي مراد پيش مراد
ميت بين ايدي الغسال
شلاخسر ضعيف در ره باد
تو باو زنده او بحق زنده
اوفنا في اللّ] و توفي الاسناد
زندهٔ مرده مردهٔ جهل است
بي خبر از خدا و راه رشاد
مانده درگورتن جليس و حوش
همه اهل مقابر اجساد
نفس گيرد ز يار بهتر خوي
چه نشيني تو باقراد و جراد
رفته اندر سئوال كز پس مرگ
كافر ار نيست بهرچيست جهاد
نيست آني زماني است اين مرگ
بارها مردهاند اهل وداد
موتوا من قبل ان تموتوانه آنست
كه كشد دست آدمي ز جهاد
كشش و كوشش از پي مرگ است
تا نباشد نميرد ام فساد
گر ز اوصاف مرگ ميرد كس
شود از غل و سلسلش آزاد
بدر و تقطير هم تهور وجبن
جربزه و ابلهي شره اخماد
باز ز اوصاف عقل بايد مرد
حكمت و عفت و شجاعت و داد
پس شجاعت رود زيد قدرت
حكمت خلقي هش رود بر باد
سهرو جوعش في المثل آرد
ذكر قيوم يا صمد را ياد
متخلق شود لخلق اللّه
همه اسما خداش يادرهاد
آري از بعد طمس هيچ نماند
كه پس از مرگ نوش دارو داد


سؤال ميرزا باباي گرگاني در حين توقف سبزوار از حاج ملاهادي سبزواري

۳۳ بازديد


اي حكيمي كه چون تو فرزندي
ما در دهر در زمانه نزاد
وادي عشق را توئي هادي
سالكان طريق را تو مراد
از تو بستان معرفت خرم
وز تو ايوان معدلت آباد
بحر توحيد را توئي زورق
شهر تجريد را توئي استاد
هم كنوز ورموز سر وجود
در نهاد تو كردگار نهاد
گر تو و چون توئي نبود مراد
ننمودي خداي خلق ايجاد
چيست اقرار فضل تو ايمان
كيست انكار امر توالحاد
چون كليد خزائن دانش
بر كف قدرت تو قادر داد
سر اين نكته را بيان فرما
تا شود قلب مستمندان شاد
در سه جاموت دادهاند نشان
عارفان طريق را ارشاد
زان يكي ذاتي است و آنديگر
اضطراري است در جميع عباد
واندگر هست اختياري شخص
كو بتاراج زندگاني داد
زندهٔ مرده چون تو اندزيست
مردهٔ زنده چون كند دلشاد
ور خمولي گزيند و عزلت
هستي خويش را دهد بر باد
حكمت و عفت و شجاعت و عدل
همه افتد ز كار همچو جماد
شهوتي گر نبود عفت نيست
كافرار نيست بهر چيست جهاد
ور رضا بر قضاي رباني
داد گويد هر آنچه بادا باد
قوت اطفال و كسب رزق حلال
امر فرمود سيد امجاد
ور بتحصيل رزق پردازد
در ميان گروه بي بنياد
روز و شب صاحبان نحوت و آز
فارغش كي كنند از الحاد
مرده با زندگان بخل و حسد
كي تواند نمود او اسعاد
نيست ما را چو چشم دل روشن
صد نمايد بچشم ما آحاد
راه باريك و دور و ويرانست
شب تاريك و كور مادرزاد
گر ز برهان عقلي و نقلي
راه مقصود را كني ارشاد
در دو عالم خداي هر دو جهان
قدرت افزون كند و قرب زياد
ليك منظوم ميرود مسئول
گر كني ز التفات خود انشاد
بعد ماو شما بعمر دراز
نفع گيرند اهل علم و سداد

روحي فداك كمترين درباب حديث موتوا قبل ان تموتواحيران و سرگردانم

ما بدين مقصد عالي نتوانيم رسيد
هم مگر لطف شما پيش نهد گامي چند

چشم بصيرت كور و راه مقصود دور مگر بهدايت هادي طريق سعادت در اين ورطهٔ هلاكت جاني بسلامت بيرون برده از چاه ضلالت بدر آئيم و ببرهان عقلي و نقلي آن صاحب دانش و بينش ناسوران سوختگان آتش حسرت مرهم پذير شود چون استدعا از بندگان عالي چنان بود كه چند كلمه منظوم مرقوم فرمايند از اين جهت گستاخي شد جواب سئوال منظوم استدعا نمودم و تا بحال نظم و غزلي معروض نشده اين هم از التفات سركار است.

ما چو نائيم و نوا از ما ز تست
ما چو كوهيم و صدا در ماز تست

و اگر در سئوآل خبط و خطائي شده باشد باصلاح آن كوشيده

من هيچم و كم ز هيچ هم بسياري
از هيچ و كم از هيچ نيايد كاري

جواب و سئوال هر دو از سركار است (اي دعا از تو و اجابت هم ز تو)
والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته


زندگينامه محمد حسن بارق شفيعي

۳۴ بازديد

"براي جستجو در اشعار محمدحسن بارق شفيعي كليك كنيد"

محمدحسن بارق شفيعي

محمدحسن بارق شفيعي متولد سال ١٣١٠ خورشيدي در كابل ، شاعر و سياستمدار افغانستان، يكي از بنيانگذاران شعر نو در افغانستان و وزير پيشين اطلاعات و فرهنگ افغانستان است. كتابهاي شعر او عبارتند از:

ستاك (نخستين مجموعه شعر نو فارسي دري در افغانستان، ١٣٤٢)

شهر حماسه (١٣٥٨)

دوران‌ساز (١٣٥۹)

شيپور انقلاب (١٣٦٦)

در حال حاضر، بارق شفيعي با خانواده خود در آلمان زندگي مي‌كند.

  گزيده اشعار محمد حسن بارق شفيعي ( انسان فردا - هر قدر )


مدح حضرت علي (ع)

۳۳ بازديد
 

يك سخن در ذهن مردم تا ابد هست ماندگـار

كــــرد  توصـــيف  امــيرالمؤمنــــين  پروردگـــــار

در جوانمردي تك است و در سلاحش بي نظير

لا فتـــي الا علـــــي لا سيـــف الا ذوالفقـــــــار

                                                           "محمد مرفه"