غزل شماره ۱۵۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۵۶

۳۵ بازديد


گيرم نقاب برفكني از رخ چو ماه
كو تاب يك كرشمه و كو طاقت نگاه
يك شمه از طراوت رويت بهار و باغ
يك پرتو از فروغ رخت نور مهر وماه
يكبار رخش نازبرون تا ز و باز بين
عشاق را جبين مذلت بخاك راه
در خون نگر بمالم دل مردمان چشم
بر پا نموده از مژگان رايت سپاه
عزم شكار كرده مرانم كه عيب نيست
وقت شكار بودن سگ در قفاي شاه
آن مه سپه كشد پي تاراج جان زناز
من ميكنم مبارزه با خيل اشك و آه
جز پيش اين بتان خداوندگار حسن
در مذهب كه بوده روا قتل بيگناه
در ترك و تاز لشكر نازش بملك حسن
كس جان نبرد خاصه تو اسرار از اين سپاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد