با غير علي كيم سرو برگ بود
جز نور علي نيست اگر درك بود
گويند دم مرگ توان ديد او را
اي كاش كه هر دمم دم مرگ بود
مائيم كه آئينهٔ روي شاهيم
وز سر دل خود بخدا آگاهيم
چون يوسف از اخوانش از اغواي توي
بس صاحب جاهيم و بقعر چاهيم
مائيم ز قيد هر دو عالم رسته
جز عشق تو بر جمله در دل بسته
المنة لله كه شديم آخر كار
پيوسته بجانان و ز جان بگسسته
ليكن نه سري كه غير پا پنداري
تا آنك آري بدين سخن انكاري
آن پا و سر آن سر است و پاهان بشنو
گر دانش اسرار معما داري
عالم صفت حسن سراپاي من است
افلاك وعناصر همه اعضاي من است
در حيرتم از نظم عجيبي كه مراست
آغاز سرانجام همه پاي من است
شهروزه شدي و شاه دوران بودي
بهروزه شدي لعل بدخشان بودي
با اهرمن انبازي و هم خاك نشين
هم بزم فرشته نور يزدان بودي
اي صبح ازل طلعت روح افزايت
اي شعلهٔ جواله قد و بالايت
خم پيش دو ابروي تو قاب قوسين
خلق اللهي گواه او ادنايت
از فرقت آن سيمتن ماه جبين
شد همچو قلم جسم من ز ارحزين
مسطرزده نامهٔ نوشتم سوي دوست
يعني تنم از هجر تو گرديده چنين
ز عشقش سوز در هر سينه بينم
غمش را گنج هر گنجينه بينم
ه آيينهٔ اويند دلكش
ندانم در كدام آيينه بينم
يا من هو نورا عين ايقاظ
يا من هو روح انفس حفاظ
سبحانك لست قائلا بالثاني
انت المعني و كلنا الفاظ
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد