غزل شماره ۱۶۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۶۰

۳۴ بازديد


نه بگويمت كه مهري نه بخوانمت كه ماهي
كه حقيقت تو نايد بعقول ماكماهي
ز من بلا كشيده ز چه رو دلت رميده
كه نميكني تو گاهي بمن گدانگاهي
منما جفا و كينه بنماي بي قرينه
حذري ز سوز سينه كه كشم ز دستت آهي
بگذشت عمر و تا چند ز بيم طعن دشمن
برهي رود نگار و من بينوا براهي
تو بريز خون و منديش باين صباحت از حشر
كه نيايد از دل كس كه باين دهد گواهي
همگي سفيد روز و بكنار سبزه خرم
من و اشك سرخ و روز سيهي و رنگ كاهي
چه زيان ملازمان را كه تفقدي نمايند
بگدا كه نيست بارش بحرم سراي شاهي
من اگرنه در شمارم برهش اميدوارم
كه ز تاجور فقيري بنهم بسر كلاهي
تو مزن مرا بخنخر تو مرا مران از اين در
كه بجز در تو دلبر نبود مرا پناهي
كه چنين شدي بدآموز ترا بحق اسرار
كه ز حال او نپرسي ز نسيم صبحگاهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد