من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۹ - داستان پير خشت‌زن

۳۶ بازديد


در طرف شام يكي پير بود
چون پري از خلق طرف گير بود
پيرهن خود ز گيا بافتي
خشت زدي روزي از آن يافتي
تيغ زنان چون سپر انداختند
در لحد آن خشت سپر ساختند
هركه جز آن خشت نقابش نبود
گرچه گنه بود عذابش نبود
پير يكي روز در اين كار و بار
كار فزائيش در افزود كار
آمد از آنجا كه قضا ساز كرد
خوب جواني سخن آغاز كرد
كاين چه زبوني و چه افكندگيست
كاه و گل اين پيشه خر بندگيست
خيز و مزن بر سپر خاك تيغ
كز تو ندارند يكي نان دريغ
قالب اين خشت در آتش فكن
خشت تو از قالب ديگر بزن
چند كلوخي بتكلف كني
در گل و آبي چه تصرف كني
خويشتن از جمله پيران شمار
كار جوانان بجوانان گذار
پير بدو گفت جواني مكن
درگذر از كار و گراني مكن
خشت زدن پيشه پيران بود
باركشي كار اسيران بود
دست بدين پيشه كشيدم كه هست
تا نكشم پيش تو يكروز دست
دستكش كس نيم از بهر گنج
دستكشي ميخورم از دست‌رنج
از پي اين رزق وبالم مكن
گر نه چنينست حلالم مكن
با سخن پير ملامتگرش
گريان گريان بگذشت از برش
پير بدين وصف جهانديده بود
كز پي اين كار پسنديده بود
چند نظامي در دنيي زني
خيز و در دين زن اگر ميزني


بخش ۲۸ - مقالت پنجم در وصف پيري

۳۶ بازديد


روز خوش عمر به شبخوش رسيد
خاك به باد آب به آتش رسيد
صبح برآمد چه شوي مست خواب
كز سر ديوار گذشت آفتاب
بگذر از اين پي كه جهانگيريست
حكم جواني مكن اين پيريست
خشك شد آندل كه زغم ريش بود
كان نمكش نيست كزين پيش بود
شيفته شد عقل و تبه گشت راي
آبله شد دست و ز من گشت پاي
با تو زمين را سر بخشايشست
پاي فروكش گه آسايشست
نيست درين پاكي و آلودگي
خوشتر از آسودگي آسودگي
چشمه مهتاب تو سردي گرفت
لاله سيراب تو زردي گرفت
موي به مويت ز حبش تا طراز
تازي و ترك آمده در تركتاز
پير دو موئي كه شب و روز تست
روز جواني ادب‌آموز تست
كز تو جوانتر به جهان چند بود
خود نشود پير درين بند بود
پره گل باد خزانيش برد
آمد پيري و جوانيش برد
غيب جواني نپذيرفته‌اند
پيري و صد عيب، چنين گفته‌اند
دولت اگر دولت جمشيديست
موي سپيد آيت نوميديست
موي سپيد از اجل آرد پيام
پشت خم از مرگ رساند سلام
ملك جواني و نكوئي كراست
نيست مرا يارب گوئي كراست
رفت جواني به تغافل به سر
جاي دريغست دريغي بخور
گم شده هر كه چو يوسف بود
گم شدنش جاي تأسف بود
فارغي از قدر جواني كه چيست
تا نشوي پير نداني كه چيست
شاهد باغست درخت جوان
پير شود بشكندش باغبان
گرچه جواني همه خود آتشست
پيري تلخست و جواني خوشست
شاخ‌تر از بهر گل نوبرست
هيزم خشك از پي خاكسترست
موي سيه غاليه سر بود
سنگ سيه صيرفي زر بود
عهد جواني بسر آمد مخسب
شب شد و اينك سحر آمد مخسب
آتش طبع تو چو كافور خورد
مشك ترا طبع چو كافور كرد
چونكه هوا سرد شود يكدو ماه
برف سپيد آورد ابر سياه
گازري از رنگرزي دور نيست
كلبه خورشيد و مسيحا يكيست
گازر كاري صفت آب شد
رنگرزي پيشه مهتاب شد
رنگ خرست اين كره لاجورد
عيسي ازان رنگرزي پيشه كرد
تا پي ازين رنگي و رومي تراست
داغ جهولي و ظلومي تراست
در كمر كوه ز خوي دو رنگ
پشت بريده است ميان پلنگ
تا چو عروسان درخت از قياس
گاه قصب پوشي و گاهي پلاس
داري از اين خوي مخالف بسيچ
گرمي و صد جبه و سردي و هيچ
آن خور و آن پوش چو شير و پلنگ
كاوري آنرا همه ساله به چنگ
تا شكمي نان و دمي آب هست
كفچه مكن بر سر هر كاسه دست
نان اگر آتش ننشاند ز تو
آب و گيا را كه ستاند ز تو
زانكه زني نان كسان را صلا
به كه خوري چون خر عيسي گيا
آتش اين خاك خم باد كرد
نان ندهد تا نبرد آب مرد
گر نه درين دخمه زندانيان
بي تبشست آتش روحانيان
گرگ دمي يوسف جانش چراست
شير دلي گربه خوانش چراست
از پي مشتي جو گندم نماي
دانه دل چون جو و گندم مساي
نانخورش از سينه خود كن چو آب
وز دل خود ساز چو آتش كباب
خاك خور و نان بخيلان مخور
خاك نه‌اي زخم ذليلان مخور
بر دل و دستت همه خاري بزن
تن مزن و دست به كاري بزن
به كا بكاري بكني دستخوش
تا نشوي پيش كسان دستكش


بخش ۳۲ - مقالت هفتم در فضيلت آدمي بر حيوانات

۴۱ بازديد


اي به زمين بر چو فلك نازنين
نازكشت هم فلك و هم زمين
كار تو زانجا كه خبر داشتي
برتر از آن شد كه تو پنداشتي
اول از آن دايه كه پرورده‌اي
شير نخوردي كه شكر خورده‌اي
نيكوئيت بايد كافزون بود
نيكوئي افزون‌تر ازين چون بود
كز سر آن خامه كه خاريده‌اند
نغز نگاريت نگاريده‌اند
رشته جان بر جگرت بسته‌اند
گوهر تن بر كمرت بسته‌اند
به كه ضعيفي كه درين مرغزار
آهوي فربه ندود با نزار
جانوراني كه غلام تواند
مرغ علف خواره دام تواند
چون تو همائي شرف كار باش
كم خور و كم گوي و كم آزار باش
هر كه تو بيني ز سپيد و سياه
بر سر كاريست در اين كارگاه
جغد كه شومست به افسانه در
بلبل گنجست به ويرانه در
هر كه در اين پرده نشانيش هست
در خور تن قيمت جانيش هست
گرچه ز بحر توبه گوهر كمند
چون تو همه گوهري عالمند
بيش و كمي را كه كشي در شمار
رنج به قدر ديتش چشم دار
نيك و بد ملك به كار تواند
در بد و نيك آينه‌دار تواند
كفش دهي باز دهندت كلاه
پرده‌دري پرده درندت چو ماه
خيز و مكن پرده‌دري صبح‌وار
تا چو شبت نام بود پرده‌دار
پرده زنبور گل سوريست
وان تو اين پرده زنبوريست
چند پري چون مگس از بهر قوت
در دهن اين تنه عنكبوت
پردگياني كه جهان داشتند
راز تو در پرده نهان داشتند
از ره اين پرده فزون آمدي
لاجرم از پرده برون آمدي
دل كه نه در پرده وداعش مكن
هر چه نه در پرده سماعش مكن
شعبده بازي كه در اين پرده هست
بر سرت اين پرده به بازي نبست
دست جز اين پرده به جائي مزن
خارج از اين پرده نوائي مزن
بشنو از اين پرده و بيدار شو
خلوتي پرده اسرار شو
جسمت را پاكتر از جان كني
چونكه چهل روز به زندان كني
مرد به زندان شرف آرد به دست
يوسف ازين روي به زندان نشست
قدر دل و پايه جان يافتن
جز به رياضت نتوان يافتن
سيم طبايع به رياضت سپار
زر طبيعت به رياضت برآر
تا ز رياضت به مقامي رسي
كت به كسي دركشد اين ناكسي
توسني طبع چو رامت شود
سكه اخلاص به نامت شود
عقل و طبيعت كه ترا يار شد
قصه آهنگر و عطار شد
كاين ز تبش آينه رويت كند
وان ز نفس غاليه بويت كند
در بنه طبع نجات اندكيست
در قفس مرغ حيات اندكيست
هر چه خلاف آمد عادت بود
قافله سالار سعادت بود
سر ز هوا تافتن از سروريست
ترك هوا قوت پيغمبريست
گر نفسي نفس به فرمان تست
كفش بياور كه بهشت آن تست
از جرس نفس برآور غريو
بنده دين باش نه مزدور ديو
در حرم دين به حمايت گريز
تا رهي ازكش مكش رستخيز
زاتش دوزخ كه چنان غالبست
بوي نبي شحنه بوطالبست
هست حقيقت نظر مقبلان
درع پناهنده روشن‌دلان


بخش ۳۱ - داستان سگ و صياد و روباه

۵۸ بازديد


صيد گري بود عجب تيز بين
باديه پيماي و مراحل گزين
شير سگي داشت كه چون پو گرفت
سايه خورشيد بر آهو گرفت
سهم زده كرگدن از گردنش
گور ز دندان گوزن افكنش
در سفرش مونس و يار آمده
چند شبانروز به كار آمده
بود دل مهر فروزش بدو
پاس شب و روزي روزش بدو
گشت گم آن شير سگ از شير مرد
مرد بر آندل كه جگر گربه خورد
گفت در اينره كه ميانجي قضاست
پاي سگي را سر شيري بهاست
گرچه در آن غم دلش از جان گرفت
هم جگر خويش به دندان گرفت
صابريي كان نه به او بود كرد
هر جو صبرش درمي سود كرد
طنزكنان روبهي آمد ز دور
گفت صبوري مكن اي ناصبور
ميشنوم كان به هنر تك نماند
باد بقاي تو گر آن سگ نماند
دي كه ز پيش تو به نخجير شد
تيز تكي كرد و عدم گير شد
اينكه سگ امروز شكار تو كرد
تا دو مهت بس بود اي شير مرد
خيز و كبابي به دل خوش ده
مغز تو خور پوست به درويش ده
چرب خورش بود ترا پيش ازين
روبه فربه نخوري بيش ازين
ايمني از روغن اعضاي ما
رست مزاج تو ز صفراي ما
دروي ازو اين چه وفاداريست
غم نخوري اين چه جگر خواريست
صيد گرش گفت شب آبستنست
اين غم يكروزه براي منست
شاد بر آنم كه درين دير تنگ
شادي و غم هردو ندارد درنگ
اينهمه ميري و همه بندگي
هست درين قالب گردندگي
انجم و افلاك به گشتن درند
راحت و محنت به گذشتن درند
شاد دلم زانكه دل من غميست
كامدن غم سبب خرميست
گرگ مرا حالت يوسف رسيد
گرگ نيم جامه نخواهم دريد
گر ستدندش ز من اي حيله‌ساز
با چو تو صيدي به من آرند باز
او به سخن در كه برآمد غبار
گشت سگ از پرده گرد آشكار
آمد و گردش دو سه جولان گرفت
نيفه روباه به دندان گرفت
گفت بدين خرده كه دير آمدم
روبه داند كه چو شير آمدم
طوق من آويزش دين تو شد
كنده روباه يقين تو شد
هركه يقينش به ارادت كشد
خاتم كارش به سعادت كشد
راه يقين جوي ز هر حاصلي
نيست مباركتر ازين منزلي
پاي به رفتار يقين سر شود
سنگ بپندار يقين زر شود
گر قدمت شد به يقين استوار
گرد ز دريا نم از آتش برار
هر كه يقين را به توكل سرشت
بر كرم الزوق علي‌الله نوشت
پشه خوان و مگس كس نشد
هر چه به پيش آمدش از پس نشد
روزي تو باز نگردد ز در
كار خدا كن غم روزي مخور
بر در او رو كه از اينان به اوست
روزي ازو خواه كه روزي ده اوست
از من و تو هركه بدان درگذشت
هيچكسي بيغرضي وا نگشت
اهل يقين طايفه ديگرند
ما همه پائيم گر ايشان سرند
چون سر سجاده بر آب افكنند
رنگ عسل بر مي‌ناب افكنند
عمر چو يكروزه قرارت نداد
روزي صد ساله چه بايد نهاد
صورت ما را كه عمل ساختند
قسمت روزي به ازل ساختند
روزي از آنجاست فرستاده‌اند
آن خوري اينجا كه ترا داده‌اند
گرچه در اين راه بسي جهد كرد
بيشتر از روزي خود كس نخورد
جهد بدين كن كه بر اينست عهد
روزي و دولت نفزايد به جهد
تا شوي از جمله عالم عزيز
جهد تو ميبايد و توفيق نيز
جهد نظامي نفسي بود سرد
گرمي توفيق به چيزيش كرد


بخش ۳۰ - مقالت ششم در اعتبار موجودات

۳۹ بازديد


لعبت بازي پس اين پرده هست
گرنه بر او اين همه لعبت كه بست
ديده دل محرم اين پرده ساز
تا چه برون آيد از اين پرده راز
در پس اين پرده زنگار گون
عاريتانند ز غايت برون
گوهر چشم از ادب افروخته
بر كمر خدمت دل دوخته
هيچ در اين نقطه پرگار نيست
كز خط اين دايره بر كار نيست
اين دو سه مركب كه به زين كرده‌اند
از پي ما دست گزين كرده‌اند
پيشتر از جنبش اين تازگان
نوسفران و كهن آوازگان
پايگه عشق نه ما كرده‌ايم؟
دستكش عشق نه ما خورده‌ايم؟
در دو جهان عيب و هنر بسته‌اند
هر دو به فتراك تو بربسته‌اند
نيست جهانرا چو تو همخانه‌اي
مرغ زمين را ز تو به دانه‌اي
بگذر از اين مرغ طبيعت خراش
بر سر اينمرغ چو سيمرغ باش
مرغ قفس پر كه مسيحاي تست
زير تو پر دارد و بالاي تست
يا ز قفس چنگل او كن جدا
يا قفس خويش بدو كن رها
تا بنه چون سوي ولايت برد
در پر خويشت بحمايت برد
چون گذري زين دو سه دهليز خاك
لوح‌تر از تو بشويند پاك
ختم سپيدي و سياهي شوي
محرم اسرار الهي شوي
سهل شوي بر قدم انبيا
اهل شوي در حرم كبريا
راه دو عالم كه دو منزل شدست
نيم ره يكنفس دل شدست
آنكه اساس تو بر اين گل نهاد
كعبه جان در حرم دل نهاد
نقش قبول از دل روشن پذير
گرد گليم سيه تن مگير
سرمه كش ديده نرگس صباست
رنگرز جامه مس كيمياست
تن چه بود ريزش مشتي گلست
هم دل و هم دل كه سخن با دلست
بنده دل باش كه سلطان شوي
خواجه عقل و ملك جان شوي
نرمي دل ميطلبي نيفه‌وار
نافه صفت تن بدرشتي سپار
ايكه ترابه ز خشن جامه نيست
حكم بر ابريشم بادامه نيست
خوبي آهو ز خشن پوستيست
رقش از آن نامزد دوستيست
مشك بود در خشن آرام گير
گردد پر كنده چو پو شد حرير
گر شكري با نفس تنگ ساز
ور گهري با صدف سنگ ساز
گاه چو شب نعل سحرگاه باش
گه چو سحر زخمه گه آه باش
بار عنا كش به شب قيرگون
هر چه عنا بيش عنايت فزون
ز اهل وفا هركه بجائي رسيد
بيشتر از راه عنائي رسيد
نزل بلا عافيت انبياست
وانچه ترا عافيت آيد بلاست
زخم بلا مرهم خودبينيست
تلخي مي مايه شيرينست
حارسي اژدرها گنج راست
خازني راحتها رنج راست
سرو شو از بند خود آزاد باش
شمع شو از خوردن خود شاد باش
رنج ز فرياد بري ساحتست
در عقب رنج رسي راحتست
چرخ نبندد گرهي بر سرت
تا نگشايد گرهي ديگرت
در سفري كان ره آزاديست
شحنه غم پيش رو شاديست


بخش ۳۴ - مقالت هشتم در بياين آفرينش

۳۸ بازديد


پيشتر از پيشتران وجود
كاب نخوردند ز درياي جود
در كف اين ملك يساري نبود
در ره اين خاك غباري نبود
وعده تاريخ به سر نامده
لعبتي از پرده به در نامده
روز و شب آويزش پستي نداشت
جان و تن آميزش هستي نداشت
كشمكش جور در اعضا هنوز
كن مكن عدل نه پيدا هنوز
فيض كرم كرد مواساي خويش
قطره‌اي افكند ز درياي خويش
حالي از آن قطره كه آمد برون
گشت روان اين فلك آبگون
زاب روان گرد برانگيختند
جوهر تو ز آن عرض آميختند
چونكه تو برخيزي ازين كارگاه
باشد برخاسته گردي ز راه
اي خنك آنشب كه جهان بيتو بود
نقش تو بيصورت و جان بيتو بود
چشم فلك فارغ ازين جستجوي
گوش زمين رسته ازين گفتگوي
تا تو درين ره ننهادي قدم
شكر بسي داشت وجود از عدم
فارغ از آبستنيت روز و شب
ناميه عنين و طبيعت عزب
باغ جهان زحمت خاري نداشت
خاك سراسيمه غباري نداشت
طالع جوزا كه كمر بسته بود
از ورم رگ زدنت رسته بود
مه كه سيه‌روي شدي در زمين
طشت تو رسواش نكردي چنين
زهره هنوز آب درين گل نريخت
شهپر هاروت به بابل نريخت
از تو مجرد زمي و آسمان
توبه كنار و غم تو در ميان
تا به تو طغراي جهان تازه گشت
گنبد پيروزه پر آوازه گشت
از بدي چشم تو كوكب نرست
كوكبه مهد كواكب شكست
بود مه و سال ز گردش بري
تا تو نكرديش تعرف گري
روي جهان كاينه پاك شد
زين نفسي چند خلل ناك شد
مشعله صبح تو بردي به شام
صادق و كاذب تو نهاديش نام
خاك زمين در دهن آسمان
تا كه چرا پيش تو بندد ميان
بر فلكت ميوه جان گفته‌اند
ميشنوش كان به زبان گفته‌اند
تاج تو افسوس كه از سر بهست
جل از سگ و توبره از خر بهست
لاف بسي شد كه درين لافگاه
بر تو جهاني بجوي خاك راه
خود تو كفي خاك به جاني دهي
يك جو كهگل به جهاني دهي
اي ز تو بالاي زمين زير رنج
جاي تو هم زير زمين به چو گنج
روغن مغز تو كه سيمابيست
سرد بدين فندق سنجابيست
تات چو فندق نكند خانه تنگ
بگذر ازين فندق سنجاب رنگ
روز و شب از قاقم و قندز جداست
اين دله پيسه پلنگ اژدهاست
گربه نه‌اي دست درازي مكن
با دله ده دله بازي مكن
شير تنيد است درين ره لعاب
سر چو گوزنان چه نهي سوي آب
گر فلكت عشوه آبي دهد
تا نفريبي كه سرابي دهد
تيز مران كاب فلك ديده‌اي
آب دهن خور كه نمك ديده‌اي
تا نشوي تشنه به تدبير باش
سوخته خرمن چو تباشير باش
يوسف تو تا ز بر چاه بود
مصر الهيش نظرگاه بود
زرد رخ از چرخ كبود آمدي
چونكه درين چاه فرود آمدي
اينهمه صفراي تو بر روي زرد
سركه ابروي تو كاري نكرد
پيه تو چون روغن صد ساله بود
سركه ده ساله بر ابرو چه سود
خون پدر ديده درين هفتخوان
آب مريز از پي اين هفت نان
آتش در خرمن خود ميزني
دولت خود را به لگد ميزني
مي‌تك و مي‌تاز كه ميدان تراست
كار بفرماي كه فرمان تراست
اين دو سه روزي كه شدي جام گير
خوشخور و خوشخسب و خوش آرام گير
هم به تو بر سخت جفا كرده‌اند
زان رسنت سست رها كرده‌اند
لنگ شده پاي و ميان گشته كوز
سوخته روغن خويشي هنوز
لاجرم اينجا دغل مطبخي
روز قيامت علف دوزخي
پر شده گير اين شكم از آب و نان
اي سبك آنگاه نباشي گران؟
گر بخورش بيش كسي زيستي
هر كه بسي خورد بسي زيستي
عمر كمست از پي آن پر بهاست
قيمت عمر از كمي عمر خاست
كم خور و بسياري راحت نگر
بيش خور و بيش جراحت نگر
عقل تو با خورد چه بازار داشت
حرص ترا بر سر اينكار داشت
حرص تو از فتنه بود ناشكيب
بگذر ازين ابله زيرك فريب
حرص تو را عقل بدان داده‌اند
كان نخوري كت نفرستاده‌اند
ترسم ازين پيشه كه پيشت كند
رنگ پذيرنده خويشت كند
هر به دو نيكي كه درين محضرند
رنگ پذيرنده يكديگرند


بخش ۳۳ - داستان فريدون با آهو

۳۶ بازديد


صبحدمي با دو سه اهل درون
رفت فريدون به تماشا برون
چون به شكار آمد در مرغزار
آهوكي ديد فريدون شكار
گردن و گوشي ز خصومت بري
چشم و سريني به شفاعت گري
گفتي از آنجا كه نظر جسته بود
از نظر شاه برون رسته بود
شاه بدان صيد چنان صيد شد
كش همگي بسته آن قيد شد
رخش برو چون جگرش گرم كرد
پشت كمان چون شكمش نرم كرد
تير بدان پايه ازو درگذشت
رخش بدان پويه به گردش نگشت
گفت به تير آن پر كينت كجاست
گفت به رخش آن تك دينت كجاست
هر دو درين باره نه پسباره‌ايد
خرده آن خرد گيا خواره‌ايد
تير زبان شد همه كاي مرزبان
هست نظرگاه تو اين بي‌زبان
در كنف درع تو جولان زند
بر سر درع تو كه پيكان زند
خوش نبود با نظر مهتران
بر رق آهو كف خنياگران
داغ بلندان طلب اي هوشمند
تا شوي از داغ بلندان بلند
صورت خدمت صفت مردميست
خدمت كردن شرف آدميست
نيست بر مردم صاحب نظر
خدمتي از عهد پسنديده‌تر
دست وفا در كمر عهد كن
تا نشوي عهدشكن جهدكن
گنج نشين مار كه درويش نيست
از سر تا دم كمري بيش نيست
از پي آن گشت فلك تاج سر
كز سر خدمت همه تن شد كمر
هر كه زمام هنري مي‌كشد
در ره خدمت كمري مي‌كشد
شمع كه او خواجگي نور يافت
از كمر خدمت زنبور يافت
خيز نظامي كه نه بر بسته‌اي
از پي خدمت چه كمر بسته‌اي


بخش ۳۶ - مقالت نهم در تك مونات دنيوي

۴۳ بازديد


اي ز شب وصل گرانمايه‌تر
وز علم صبح سبك سايه‌تر
سايه صفت چند نشيني به غم
خيز كه بر پاي نكوتر علم
چون ملكان عزم شد آمد كنند
نقل بنه پيشتر از خود كنند
گر ملكي عزم ره آغاز كن
زين به نوا تر سفري ساز كن
پيشتر از خود بنه بيرون فرست
توشه فرداي خود اكنون فرست
خانه زنبور پر از انگبين
از پي آنست كه شد پيش بين
مور كه مردانه صفي مي‌كشد
از پي فردا علفي مي‌كشد
هر كه جهان خواهد كاسانخورد
تابستان برگ زمستان خورد
جز من و تو هر كه در اين طاعتند
صيرفي گوهر يكساعتند
همت كس عاقبت انديش نيست
بينش كس تا نفسي بيش نيست
منزل ما كز فلكش بيشيست
منزلت عاقبت انديشيست
نيست بهر نوع كه بينم بسي
عاقبت انديشتر از ما كسي
كامه وقت ارچه ز جان خوشترست
عاقبت انديشي ازان خوشترست
ما كه ز صاحب خبران دليم
گوهرييم ار چه ز كان گليم
ز آمدني آمده ما را اثر
وز شدنيها شده صاحب نظر
خوانده به جان ريزه انديشناك
ابجد نه مكتب ازين لوح خاك
كس نه بدين داغ تو بودي و من
نوبر اين باغ تو بودي و من
خاك تو آنروز كه مي‌بيختند
از پي معجون دل آميختند
خاك تو آميخته رنجهاست
در دل اين خاك بسي گنجهاست
قيمت اين خاك به واجب شناس
خاكسپاسي بكن اي ناسپاس
منزل خود بين كه كدامست راه
وامدن و رفتن از اين جايگاه
زامدن اين سفرت راي چيست
باز شدن حكمت از اينجاي چيست
اول كاين ملك بنامت نبود
وين ده ويرانه مقامت نبود
فر هماي حملي داشتي
اوج هواي ازلي داشتي
گرچه پر عشق تو غايت نداشت
راه ابد نيز نهايت نداشت
مانده شدي قصد زمين ساختي
سايه بر اين آب و گل انداختي
باز چو تنگ آيي ازين تنگناي
دامن خورشيد كشي زير پاي
گرچه مجرد شوي از هر كسي
بر سر آن نيز نماني بسي
جز بتردد سر و كاريت نيست
بر سر يك رشته قراريت نيست
مفلس بخشنده توئي گاه جود
تازه ديرينه توئي در وجود
بگذر از اين مادر فرزند كش
آنچه پدر گفت بدان دار هش
در پدر خود نگر اي ساده مرد
سنت او گير و نگر تا چه كرد
منتظر راحت نتوان نشست
كان به چنين عمر نيايد بدست
گر نفسي طبع نواز آمدي
عمر به بازي شده باز آمدي
غم خور و بنگر ز كدامين گلي
شاد نشسته به كدامين دلي
آنكه بدو گفت فلك شاد باش
آن نه منم وان نه تو آزاد باش
ما ز پي رنج پديد آمديم
نز جهت گفت و شنيد آمديم
تا ستد و داد جهاني كه هست
راست نداريم به جاني كه هست
زامدنت رنگ چرا چون ميست
كامدني را شدني در پيست
تا كي و تا كي بود اين روزگار
وامدن و رفتن بي‌اختيار
شك نه در آنشد كه عدم هيچ نيست
شك به وجودست كه هم هيچ نيست
تيز مپر چون به درنگ آمدي
زود مرو دير به چنگ آمدي
وقت بيايد كه روا رو زنند
سكه ما بر درمي نو زنند
تازه كنند اين گل افكنده را
باز هم آرند پراكنده را
اي كه از امروز نه‌اي شرمسار
آخر از آنروز يكي شرم دار
اينهمه محنت كه فراپيش ماست
اينت صبورا كه دل ريش ماست
مركب اين باديه دينست و بس
چاره اين كار همين است و بس
سختي ره بين و مشو سست ران
سست گماني مكن اي سخت جان
آينه جهد فرا پيش دار
درنگر و پاس رخ خويش دار
عذر ز خود دار و قبول از خداي
جمله ز تسليم قدر در مياي


بخش ۳۵ - داستان ميوه فروش و روباه

۳۳ بازديد


ميوه فروشي كه يمن جاش بود
روبهكي خازن كالاش بود
چشم ادب بر سر ره داشتي
كلبه بقال نگه داشتي
كيسه‌بري چند شگرفي نمود
هيچ شگرفيش نمي‌كرد سود
ديده به هم زد چو شتابش گرفت
خفت و به خفتن رگ خوابش گرفت
خفتن آن گرگ چو روبه بديد
خواب در او آمد و سر دركشيد
كيسه بر آن خواب غنيمت شمرد
آمد و از كيسه غنيمت ببرد
هر كه در اين راه كند خوابگاه
يا سرش از دست رود يا كلاه
خيز نظامي نه گه خفتن است
وقت به ترك همگي گفتن است


بخش ۳۹ - داستان عيسي

۳۴ بازديد


پاي مسيحا كه جهان مي‌نبشت
بر سر بازارچه‌اي ميگذشت
گرگ سگي بر گذر افتاده ديد
يوسفش از چه بدر افتاده ديد
بر سر آن جيفه گروهي نظار
بر صفت كركس مردار خوار
گفت يكي وحشت اين در دماغ
تيرگي آرد چو نفس در چراغ
وان دگري گفت نه بس حاصلست
كوري چشمست و بلاي دلست
هر كس ازان پرده نوائي نمود
بر سر آن جيفه جفائي نمود
چون به سخن نوبت عيسي رسيد
عيب رها كرد و به معني رسيد
گفت ز نقشي كه در ايوان اوست
در بسپيدي نه چو دندان اوست
وان دو سه تن كرده ز بيم و اميد
زان صدف سوخته دندان سپيد
عيب كسان منگر و احسان خويش
ديده فرو كن به گريبان خويش
آينه روزي كه بگيري به دست
خود شكن آنروز مشو خودپرست
خويشتن آراي مشو چون بهار
تا نكند در تو طمع روزگار
جامه عيب تو تنگ رشته‌اند
زان بتو نه پرده فروهشته‌اند
چيست درين حلقه انگشتري
كان نبود طوق تو چون بنگري
گر نه سگي طوق ثريا مكش
گر نه خري بار مسيحا مكش
كيست فلك پير شده بيوه
چيست جهان دود زده ميوهٔ
جمله دنيا ز كهن تا به نو
چون گذرندست نيرزد دو جو
انده دنيا مخور اي خواجه خيز
ور تو خوري بخش نظامي بريز