بساز اي مغني ره دلپسند
بر اوتار اين ارغنون بلند
رهي كان ز محنت رهائي دهد
به تاريك شب روشنائي دهد
سخن را نگارندهٔ چرب دست
بنام سكندر چنين نقش بست
كه صاحب دوقرنش بدان بود نام
كه بر مشرق و مغرب آوردگام
به قول دگر آنكه بر جاي جم
دو دستي زدي تيغ چون صبحدم
به قول دگر كو بسي چيده داشت
دو گيسو پس و پيش پيچيده داشت
همان قول ديگر كه در وقت خواب
دو قرن فلك بستد از آفتاب
ديگر داستاني زد آموزگار
كه عمرش دو قرن آمد از روزگار
دگر گونه گويد جهان فيلسوف
ابومعشر اندر كتاب الوف
كه چون بر سكندر سرآمد زمان
بود آن خلل خلق را در گمان
ز مهرش كه يونانيان داشتند
به كاغذ برش نقش بنگاشتند
چو بر جاي خود كلك صورتگرش
برآراست آرايشي در خورش
دو نقش دگر بست پيكر نگار
يكي بر يمين و يكي بريسار
دو قرن از سر هيكل انگيخته
بر او لاجورد و زر آميخته
لقب كردشان مرد هيئت شناس
دو فرخ فرشته ز روي قياس
كه در پيكري كايزد آراستش
فرشته بود بر چپ و راستش
چو آن هر سه پيكر بدان دليري
كه برد از دو پيكر بهي پيكري
ز يونان به ديگر سواد افتاد
حديث سكندر بدو كرد ياد
ثنا رفت از ايشان به هرمرز و بوم
برآرايش دستكاران روم
عرب چون بدان ديده بگماشتند
سكندر دگر صورت انگاشتند
گمان بودشان كانچه قرنش دراست
نه فرخ فرشته كه اسكندر است
از اين روي در شبهت افتادهاند
كه صاحب دو قرنش لقب دادهاند
جز اين گفت با من خداوند هوش
كه بيرون از اندازه بودش دو گوش
بر آن گوش چون تاج انگيخته
ز زر داشتي طوقي آويخته
ز زر گوش را گنجدان داشتي
چو گنجش ز مردم نهان داشتي
بجز سرتراشي كه بودش غلام
سوي گوش او كس نكردي پيام
مگر كان غلام از جهان درگذشت
به ديگر تراشنده محتاج گشت
تراشنده استادي آمد فراز
به پوشيدگي موي او كرد باز
چو موي از سر مرزبان باز كرد
بدو مرزبان نرمك آواز كرد
كه گر راز اين گوش پيرايه پوش
به گوش آورم كاورد كس به گوش
چنانت دهم گوشمال نفس
كه نا گفتني را نگوئي به كس
شد آن مرد و آن حلقه در گوش كرد
سخن ني زبان را فراموش كرد
نگفت اين سخت با كسي در جهان
چو كفرش همي داشت در دل نهان
ز پوشيدن راز شد روي زرد
كه پوشيده رازي دل آرد به درد
يكي روز پنهان برون شد ز كاخ
ز دل تنگي آمد به دشتي فراخ
به بيغولهاي ديد چاهي شگرف
فكند آن سخن را در آن چاه ژرف
كه شاه جهان را درازست گوش
چو گفت اين سخن دل تهي شد ز جوش
سوي خانه آمد به آهستگي
نگه داشت مهر زبان بستگي
خنيده چنين شد كزان چاه چست
برآهنگ آن ناله نالي برست
ز چه سربرآورد و بالا كشيد
همان دست دزدي به كالا كشيد
شباني بياباني آمد ز راه
نيي ديد بر رسته از قعر چاه
به رسم شبانان از او پيشه ساخت
نخستش بزد زخم و آنگه نواخت
دل خود در انديشه نگذاشتي
به آن ني دل خويش خوش داشتي
برون رفته بد شاه روزي به دشت
در آن دشت بر مرد چوپان گذشت
نيي ديد كز دور ميزد شبان
شد آن مرز شوريده بر مرزبان
چنان بود در ناله ني به راز
كه دارد سكندر دو گوش دراز
در آن داوري ساعتي پي فشرد
برآهنگ سامان او پي نبرد
شبان را به خود خواند و پرسيد راز
شبان راز آن ني بدو گفت باز
كه اين ني ز چاهي برآمد بلند
كه شيرين ترست از نيستان قند
به زخم خودش كردم از زخم پاك
نشد زخمه زن تا نشد زخمناك
در او جان نه و عشق جان منست
بدين بي زباني زبان منست
شگفت آمد اين داستان شاه را
بسر برد سوي وطن راه را
چو بنشست خلوت فرستاد كس
تراشنده را سوي خود خواند و بس
بدو گفت كاي مرد آهسته راي
سخنهاي سربسته را سرگشاي
كه راز مرا با كه پرداختي
سخن را به گوش كه انداختي
اگر گفتي آزادي از تند ميغ
وگرنه سرت را برد سيل تيغ
تراشنده كاين داستان را شنيد
به از راست گفتن جوابي نديد
نخستين به نوك مژه راه رفت
دعا كرد و با آن دعا كرده گفت
كه چون شاه با من چنان كرد عهد
كه برقع كشم بر عروسان مهد
ازان راز پنهان دلم سفته شد
حكايت به چاهي فرو گفته شد
نگفتم جز اين با كس اي نيك راي
وگر گفتهام باد خصمم خداي
چو شه ديد راز جگر سفت او
درستي طلب كرد بر گفت او
بفرمود كارد رقيبي شگرف
نيي ناله پرورد ازان چاه ژرف
چو در پرده ني نفس يافت راه
همان راز پوشيده بشنيد شاه
شد آگه كه در عرضگاه جهان
نهفتيدهٔ كس نماند نهان
به نيكي سرآينده را ياد كرد
شد آزاد و از تيغش آزاد كرد
چنان دان كه از غنچهٔ لعل و در
شكوفه كند هر چه آن گشت پر
بخاري كه در سنگ خارا شود
سرانجام كار آشكارا شود
سر فيلسوفان يونان گروه
جواهر چنين آرد از كان كوه
كه چون ي كره آن شاه گيتي نورد
ز گردش به گردون برآورد گرد
به يونان زمين آمد از راه دور
وطن گاه پيشينه را داد نور
زرامش سوي دانش آورد راي
پژوهشگري كرد با رهنماي
دماغ فلك را به انديشه سفت
در بستگيها گشاد از نهفت
سخن را نشان جست بر رهبري
ز يوناني و پهلوي و دري
از آن پارسي دفتر خسروان
كه بر ياد بودش چو آب روان
ز ديگر زبانهاي هر مرز و بوم
چه از جنس يونان چه از جنس روم
بفرمود تا فيلسوفان همه
كنند آن چه دانش بود ترجمه
زهر در بدانش دري دركشيد
وز آن جمله دريائي آمد پديد
صدف چون زهر گوهري گشت پر
پديد آمد از روم درياي در
نخستين طرازي كه بست از قياس
كتابيست كان هست گيتي شناس
دگر دفتر رمز روحانيان
كزو زنده مانند يونانيان
همان سفر اسكندري كاهل روم
بدو نرم كردند آهن چو موم
خبر يافتند از ره كين و مهر
كه در هفت گنبد چه دارد سپهر
كنون زان صدفهاي گوهر فشان
برون ز انطياخس نبيني نشان
چنين چند نوباوه عقل و راي
پديد آمد از شاه كشور گشاي
بدان كارداني و كارآگهي
چو بنشست بر تخت شاهنشهي
اشارت چنان شد ز تخت بلند
كه داناست نزديك ما ارجمند
نجويد كسي بر كسي برتري
مگر كز طريق هنر پروري
زهر پايگاهي كه والا بود
هنرمند را پايهٔ بالا بود
قرار آنچنان شد كه نزديك شاه
بدانش بود مرد را پايگاه
چو دولت به دانش روان كرد مهد
مهان سوي دانش نمودند جهد
همه رخ به دانش برافروختند
ز فرزانگان دانش آموختند
ز فرهنگ آن شاه دانش پسند
شد آواز يونان به دانش بلند
كنون كان نواحي ورق در نوشت
زمان گشت و زو نام دانش نگشت
سر نوبتي گر چه بر چرخ بست
به طاعتگهش بود دايم نشست
نهانخانهاي داشتي از اديم
برو هيچ بندي نه از زرو سيم
يكي خرگه از شوشهٔ سرخ بيد
در آن خرگه افشانده خاك سپيد
دلش چون شدي سير ازين دامگاه
در آن خرگه آوردي آرامگاه
نهادي كلاه كياني ز سر
به خدمتگري چست بستي كمر
زدي روي بر روي آن خاك پاك
برآوردي از دل دمي دردناك
ز رفته سپاسي برآراستي
به آينده هم ياريي خواستي
هر آن فتح كاقبالش آورد پيش
ز فضل خدا ديد نزجهد خويش
دعا كردنش بين چه در پرده بود
همانا كه شاهي دعا كرده بود
دعا كايد از راه آلودگي
نيارد مگر مغز پالودگي
چو صافي بود مرد مقصود خواه
دعا زود يابد به مقصود راه
سكندر كه آن پادشاهي گرفت
جهان را بدين نيك راهي گرفت
نه زان غافلان بود كز رود و مي
بدو نيك را برنگيرند پي
به كس بر جوي جور نگذاشتي
جهان را به ميزان نگه داشتي
اگر پيره زن بود و گر طفل خرد
گه داد خواهي بدو راه برد
بدين راستي بود پيمان او
كه شد هفت كشور به فرمان او
به تدبير كار آگهان دم گشاد
ز كار آگهي كار عالم گشاد
وگر نه يكي ترك رومي كلاه
به هند و به چين كي زدي بارگاه
شنيدم كه هر جا كه راندي چو كوه
نبودي درش خالي از شش گروه
ز پولاد خايان شمشير زن
كمر بسته بودي هزار انجمن
ز افسونگران چند جادوي چست
كز ايشان شدي بند هاروت سست
زبان اوراني كه وقت شتاب
كليچه ربودندي از آفتاب
حكيمان باريك بين بيش از آن
كه رنجانم انديشهٔ خويش از آن
ز پيران زاهد بسي نيكمرد
كه در شب دعائي توانند كرد
به پيغمبران نيز بودش پناه
وزين جمله خالي نبودش سپاه
چو كاري گره پيش باز آمدي
به مشكل گشادن نياز آمدي
ز شش كوكبه صف برآراستي
ز هر كوكبي ياريي خواستي
به اندازهٔ جهد خود هر كسي
در آن كار ياري نمودي بسي
به چندين رقيبان ياريگرش
گشاده شدي آن گره بردرش
به تدبير پيران بسيار سال
به دستوري اختر نيك فال
چو زين گونه تدبير ساز آمدي
دو اسبه غرض پيشباز آمدي
كجا دشمني يافتي سخت كوش
كه پيچيدي از سخت كوشيش گوش
به پيغام اول زر انداختي
به زر كار خود را چو زر ساختي
اگر دشمن زر بدي دشمنش
به آهن شدي كار چون آهنش
گر آهن نبودي بر آن در كليد
به افسونگران چاره كردي پديد
گر افسونگر از چاره سرتافتي
به مرد زبان دان فرج يافتي
چو زخم زبان هم نبودي به بند
ز راي حكيمان شدي بهرهمند
ز چاره حكيم ار هراسان شدي
به زهد و دعا سختي آسان شدي
گر از زاهدان بودي آن كار بيش
به پيغمبران بردي آن كار پيش
و گر زين همه بيش بودي شمار
به ايزد پناهيدي انجام كار
پناهندهٔ بخت بيدار او
شدي يار او ساختي كار او
ز هر عبره كاندر شمار آمدش
نمودار عبرت به كار آمدش
ز بزم طرب تاب شغل شكار
نديدي به بازيچه در هيچ كار
يكي روز مي خوردن آغاز كرد
در خرمي بر جهان باز كرد
برامش نشستند رامشگران
كشيدند بزمي كران تا كران
سرايندهاي بود در بزم شاه
كه شه را درو بيش بودي نگاه
وشي جامهاي داشتي هفت رنگ
چو گل تاروپودش برآورده تنگ
تماشاي آن جامهٔ نغز باف
دل شاه را داده بر وي طواف
بر آن جامهٔ چون گل افروخته
ز كرباس خام آستر دوخته
خداوند آن جامهٔ نغز كار
گران جامه زو تا بسي روزگار
ز بس زخمهٔ دود و تاراج گرد
وشي پوش را جامه شد سالخورد
چو خنديد بر يكديگر تاروپود
سرآينده را آخر آمد سرود
كهن جامه را داد سازي دگر
وشي زير كرد آستر برزبر
چو در چشم شاه آمد آن رنگ زشت
بدو گفت كي مدبر بدسرشت
چرا پرهٔ سرخ گل ريختي
بخار مغيلان در آويختي
حريرت چرا گشت برتن پلاس
چه داري شبه پيش گوهر شناس
زمين بوسه داد آن سراينده مرد
بجان و سرشاه سوگند خورد
كه اين جامه بود آنكه بود از نخست
ز بومش دگرگونه نقشي نرست
جز آن نيست كز تو عمل كردهام
درون را به بيرون بدل كردهام
خلق بود بيرون نهفتم ز شاه
خلقتر شدم چون درون يافت راه
شه از پاسخ مرد دستان سراي
فروماند سرگشته لختي بجاي
از آن پس كه خلقان او تازه كرد
به خلقش كرم بيش از اندازه كرد
ز گريه بپيچيد و در گريه گفت
كه پوشيده به راز ما در نهفت
گر از راز ما بر گشايند بند
بگيرد جهان در جهان بوي گند
چو از نقش ديباي رومي طراز
سر عيبه زينسان گشايند باز
به ارمار درين مجمر نقره پوش
چو عود سيه برنداريم جوش
كه خوبان به خاكستر عود و بيد
كنند از سر خنده دندان سفيد
مغني يكي نغمه بنواز زود
كز انديشه در مغزم افتاد دود
چنان بركش آن نغمهٔ نغز را
كه ساكن كني در سر اين نغز را
هم از فيلسوفان آن مرز و بوم
چنين گفت پيري ز پيران روم
كه بود از نديمان خسرو خرام
هنر پيشهاي ارشميدس به نام
ز يونانيان محتشم زادهاي
نديده چو او گيتي آزادهاي
خزينه بسي داشت خوبي بسي
به يونان نبد خوبتر زو كسي
خردمند و با راي و فرهنگ و هوش
به تعليم دانا گشاينده گوش
ارسطوش فرزند خود نام كرد
به تعليم او خانه بدرام كرد
سكندر بدو داد ديوان خاص
كزو ديد غمخوارگان را خلاص
كنيزي كه خاقان بدو داده بود
به روس آن همه رزمش افتاده بود
بدان خوبروي هنر پيشه داد
هنر پيشه را دل به انديشه داد
چو صياد را آهو آمد به دست
نشد سير از آن آهوي شير مست
بدان ترك چيني چنان دل سپرد
كه هندوي غم رختش از خانه برد
ز مشغولي او بسي روزگار
نيامد به تعليم آموزگار
سراينده استاد را روز درس
ز تعليم او در دل افتاد ترس
كه گوئي چه ره زد هنر پيشه را
چه شوريد در مغزش انديشه را
به تعليم او بود شاگرد صد
كه آموختندي ازو نيك و بد
اگر ارشميدس نبودي بجاي
نود نه بدندي بدو رهنماي
سراينده را بسته گشتي سخن
كزان سكه نو بود نقش كهن
و گر بودي او يك تنه يادگير
سخن گوي را بر گشادي ضمير
نيوشنده يك تن كه بخرد بود
ز نابخردان بهتر از صد بود
هنر پيشه را پيش خواند اوستاد
كه چونست كز ما نياري تو ياد
چه مشغولي از دانشت باز داشت
به بيدانشي عمر نتوان گذاشت
چنين باز داد ارشميدس جواب
كه بر تشنهٔ راه زد جوي آب
مرا بيشتر زانك بنواخت شاه
به من داد چيني كنيزي چو ماه
جواني و زانسان بتي خوبچهر
بدان مهربان چون نباشم به مهر
بدان صيد واماندهام زين شكار
كه يك دل نباشد دلي در دو كار
چو دانست استاد كان تيز هوش
به شهوت پرستي برآورد جوش
بگفت آن پريروي را پيش من
ببايد فرستاد بي انجمن
ببينم كه تاراج آن تركتاز
تو را از سر علم چون داشت باز
شد آن بت پرستندهٔ فرمان پذير
فرستاد بت را به داناي پير
برآميخت دانا يكي تلخ جام
كه از تن برون آورد خلط خام
نه خلطي كه جان را گزايش كند
ولي آنكه خون را فزايش كند
بپرداخت از شخص او مايه را
دوتا كرد سرو سهي سايه را
فضولي كز آن مايه آمد به زير
به طشتي در انداخت دانا دلير
چو پر كرد از اخلاط آن مايه طشت
بت خوب در ديده ناخوب گشت
طراوت شد از روي و رونق ز رنگ
شد از نقرهٔ زيبقي آب و سنگ
بخواند آن جوان هنرمند را
بدو داد معشوق دلبند را
كه بستان دلارام خود را بناز
سرشادمانه سوي خانه باز
جوانمرد چون در صنم بنگريست
به استاد گفت اين زن زشت كيست
كجا آنكه من دوستارش بدم
همه ساله در بند كارش بدم
بفرمود دانا كه از جاي خويش
بيارندش آن طشت پوشيده پيش
سرطشت پوشيده را برگرفت
دران داوري ماند گيتي شگفت
بدو گفت كاين بد دلارام تو!
بدين بود مشغولي كام تو!
دليل آنكه تا پيكر اين كنيز
از اين بود پر بود پيشت عزيز
چو اين مايه در تن نميدانيش
به صورت زن زشت ميخوانيش
چه بايد ز خون خلط پرداختن
بدين خلط و خون عاشقي ساختن
مريز آب خود را در اين تيره خاك
كز اين آب شد آدمي تابناك
دراين قطره آب ناريخته
بسي خرميهاست آميخته
به چندين كنيزان وحشي نژاد
مده خرمن عمر خود را به باد
يكي جفت تنها تو را بس بود
كه بسيار كس مرد بي كس بود
از آن مختلف رنگ شد روزگار
كه دارد پدر هفت و مادر چهار
چو يك رنگ خواهي كه باشد پسر
چو دل باش يك مادر و يك پدر
چو ديد ارشميدس كه داناي روم
چگونه كشيد انگبين را ز موم
به عذري چنين پاي او بوسه داد
وزان پس نظر سوي دانش نهاد
وليكن دلش ميل آن ماه داشت
كه الحق فريبندهٔ دلخواه داشت
دگر ره چو سبزي درآمد به شاخ
سهي سرو را گشت ميدان فراخ
بنفشه دگر باره شد مشگپوش
سر نرگس آمد ز مستي به جوش
گل روي آن ترك چيني شكفت
شمال آمد و راه ميخانه رفت
دل ارشميدس درآمد به كار
چو مرغان پرنده بر شاخسار
ز تعليم دانا فروبست گوش
در عيش بگشاد بر ناز و نوش
پريوار با آن پري چهره زيست
چه ايمن كسي كو نهان چون پريست
عتاب خود استاد ازاو دور داشت
دلش را بدان عشق معذور داشت
چو بگذشت ازين داستان يك دو سال
غزاله شد از چشم چيني غزال
گل سرخ بر دامن خاك ريخت
سرايندهٔ بلبل ز بستان گريخت
فرو خورد خاك آن پري زاده را
چنان چون پري زادگان باده را
فلك پيشتر زين كه آزاده بود
از آن به كنيزي مرا داده بود
همان مهر و خدمتگري پيشه داشت
همان كارداني در انديشه داشت
پياده نهاده رخش ماه را
فرس طرح كرده بسي شاه را
خجسته گلي خون من خورد او
بجز من نه كس در جهان مرد او
چو چشم مرا چشمهٔ نور كرد
ز چشم منش چشم بد دور كرد
ربايندهٔ چرخ آنچنانش ربود
كه گفتي كه نابود هرگز نبود
بخشنوديي كان مرا بود از او
چگويم خدا باد خشنود از او
مرا طالعي طرفه هست از سخن
كه چون نو كنم داستان كهن
در آن عيد كان شكر افشان كنم
عروسي شكر خنده قربان كنم
چو حلواي شيرين همي ساختم
ز حلواگري خانه پرداختم
چو بر گنج ليلي كشيدم حصار
دگر گوهري كردم آنجا نثار
كنون نيز چون شد عروسي بسر
به رضوان سپردم عروسي دگر
ندانم كه با داغ چندين عروس
چگونه كنم قصه روم و روس
به ار نارم اندوه پيشينه پيش
بدين داستان خوش كنم وقت خويش
مغني بيا ز اول صبح بام
بزن زخمهٔ پخته بر رود خام
از آن زخمه كو رود آب آورد
ز سوداي بيهوده خواب آورد
چنين گويد آن نغز گوينده پير
كه در فيلسوفان نبودش نظير
كه رومي كمر شاه چيني كلاه
نشست از برگاه روزي پگاه
به طاق دو ابرو برآورده خم
گره بسته بر خندهٔ جام جم
مهي داشت تابنده چون آفتاب
ز بحران تب يافته رنج و تاب
شكسته جهان كام در كام او
رسيده به نوميدي انجام او
دل شه كه آيينهاي بود پاك
از آن دردمندي شده دردناك
بفرمود تا كاردانان روم
خرامند نزدش ز هر مرز و بوم
مگر چارهٔ آن پريوش كنند
دل ناخوش شاه را خوش كنند
كساني كه در پرده محرم شدند
در آن داوريگه فراهم شدند
در آن تب بسي چارها ساختند
تنش را ز تابش نپرداختند
نه آن سرخ سيب از تبش گشت به
نه زابروي شه دور گشت آن گره
از آنجا كه شه دل دراو بسته بود
ز تيمار بيمار دل خسته بود
فرود آمد از تخت و برشد به بام
كه شوريده كمتر پذيرد مقام
يكي لحظه پيرامن بام گشت
نظر كرد از آن بام بر كوه و دشت
در آن پستي از بام قصر بلند
شبان ديد و در پيش او گوسفند
همايون يكي پير بافر و هوش
كلاه و سرش هر دو كافور پوش
در آن دشت ميگشت بي مشغله
گهش در گياروي و گه در گله
دلش زان شبان اندكي برگشاد
كه زيبا منش بود و زيرك نهاد
فرستاد كارندش از جاي پست
بر آن خسروي بام عالي نشست
رقيبان بفرمان شه تاختند
شبان را به خواندن سرافراختند
درآمد شبانه به نزديك شاه
سراپردهاي ديد بر اوج ماه
خبر داشت كان سد اسكندريست
نمودار فالش بلند اختريست
زمين بوسه دادش كه پرورده بود
ديگر خدمت خسروان كرده بود
پس آنگاه شاهش بر خويش خواند
به گستاخيش نكتهاي چند راند
بدو گفت كز قصه كوه و دشت
فرو خوان به من بر يكي سرگذشت
كه دلتنگم از گردش روزگار
مگر خوش كنم دل به آموزگار
شبان گفت كاي خسرو تخت گير
به تاج تو عالم عمارت پذير
ز تخت زرت ملك پرنور باد
ز تاج سرت چشم بد دور باد
نخستم خبر ده كه تا شهريار
ز بهر چه بر خاطر آرد غبار
بدان تا سخن گو بدان ره برد
سخن گفتن او بدان در خورد
پسنديد شاه از شبان اين سخن
كه آن قصه را باز جست اصل و بن
نگفت از سر داد و دين پروري
سخن چون بيابانيان سرسري
بدو حال آن نوش لب باز گفت
شبان چون شد آگه ز راز نهفت
دگر باره خاك زمين بوسه داد
وزان به دعائي دگر كرد ياد
چنين گفت كانگه كه بودم جوان
نكردم بجز خدمت خسروان
ازان بزم داران كه من داشتم
وزايشان سر خود برافراشتم
ملك زادهاي بود در شهر مرو
بهي طلعتي چون خرامنده سرو
سهي سرو را كرده بالاش پست
دماغ گل از خوب روئيش مست
عروسي ز پائين پرستان او
كزو بود خرم شبستان او
شد از گوشهٔ چشم زخمي نژند
تب آمد شد آن نازنين دردمند
در آن تب كه جز داغ دودي نداشت
بسي چاره كردند و سودي نداشت
سهي سرو لرزنده چون بيد گشت
بدان حد كزو خلق نوميد گشت
ملك زاده چون ديدگان دلستان
به كار اجل گشت همداستان
از آن پيش كان زهر بايد چشيد
از آن نوش لب خويشتن دركشيد
ز نوميدي او به يكبارگي
گرفت از جهان راه آوارگي
در آن ناحيت بود از انديشه دور
بياباني از كوه و از بيشه دور
بسي وادي و غار ويران در او
كنام پلنگان و شيران در او
در آن رستني را نه بيخ و نه برگ
بنام آن بيابان بيابان مرگ
كسي كوشدي نااميدي از جهان
در آن محنت آباد گشتي نهان
نديدند كس را كز آن شوره دشت
به مأوا گه خويشتن بازگشت
ملك زاده زاندوه آن رنج سخت
سوي آن بيابان گرائيد رخت
رفيقي وفادار ديرينه داشت
كه مهر ملك زاده در سنيه داشت
خبر داشت كان شاه اندوهناك
در آن ره كند خويشتن را هلاك
چو دزدان ره روي را بازبست
سوي او خراميد تيغي به دست
بنشناخت بانگي بر او زد بلند
بر او حملهاي برد و او را فكند
چو افكنده بودش چو سرو روان
فرو هشت برقع بروي جوان
سوي خانه خود به يك تركتاز
به چشم فرو بستش آورد باز
نهانخانهاي داشت در زير خاك
نشاندش در آن خانهٔ اندوهناك
يكي ز استواران بر او برگماشت
كزو راز پوشيده پوشيده داشت
به آبي و ناني قناعت نمود
وزين بيش چيزيش رخصت نبود
ملك زاده زنداني و مستمند
دل وديده و دست هر سه به بند
فروماند سرگشته در كار خويش
كه نارفته چون آمد آن راه پيش
جوانمرد كو بود غمخوار او
كمر بست در چارهٔ كار او
عروس تبش ديده را چاره ساخت
دلش را به صد گونه شربت نواخت
طبيبي طلب كرد علت شناس
گرانمايه را داشت يك چند پاس
پري رخ ز درمان آن چيره دست
از آن تاب و آن تب به يكباره رست
همان آب و رنگش درآمد كه بود
تماشا طلب كرد و شادي نمود
چو گشت از دوا يافتن تندرست
دواي دل خويش را بازجست
جوانمرد چون ديدگان خوبچهر
ملك زاده را جويد از بهر مهر
شبي خانه از عود پرطيب كرد
يكي بزم شاهانه ترتيب كرد
چو آراست آن بزم چون نوبهار
نشاند آن گل سرخ را بر كنار
شد آورد شاه نظر بسته را
مهي از دم اژدها رسته را
ز رخ بند برقع برانداختش
در آن بزمگه بر دو بنواختش
ملك زاده چون يك زمان بنگريد
مي و مجلس و نقل و معشوقه ديد
از آن دوزخ تنگ تاريك زشت
همش حور حاصل شده هم بهشت
چه گويم كه چون بود ازين خرمي
بود شرح از اين بيش نامحرمي
شهنشه چو گفت شبان كرد گوش
به مغز رميده برآورد هوش
برآسود از آن رنج و آرام يافت
كزان پير پخته مي خام يافت
درين بود خسرو كه از بزم خاص
برون آمد آوازهاي بر خلاص
كه آن مهربان ماه خسرو پرست
به اقبال شه عطسهاي داد و رست
شبان چون به شه نيكخواهي رساند
مداراي شاهش به شاهي رساند
كسي را كه پاكي بود در سرشت
چنين قصهها زو توان درنوشت
هنر تابد از مردم گوهري
چو نور از مه و تابش از مشتري
شناسنده گر نيست شوريده مغز
نه بهره شناسد ز دينار نغز
كسي كو سخن با تو نغز آورد
به دل بشنوش كان ز مغز آورد
زباني كه دارد سخن ناصواب
به خاموشيش داد بايد جواب
مغني بيار آن نواي غريب
نو آيينتر از نالهٔ عندليب
نوائي كه در وي نوائي بود
نوائي نه كز بينوائي بود
خنيده چنين شد در اقصاي روم
كه بي سيمي آمد ز بيگانه بوم
به كم مدتي شد چنان سيم سنج
كه شد خواجه كاروانهاي گنج
كس اگه نه كان گنج دريا شكوه
ز دريا بر او جمع شد يا ز كوه
يكي نامش از كان كني ميگشاد
يكي تهمت ره زني مينهاد
سرانجامش آزاد نگذاشتند
به شاه جهان قصه برداشتند
كه آمد تهي دستي از راه دور
نه در كيسه رونق نه در كاسه نور
به تاريخ يكسال يا بيش و كم
بدست آوريدست چندين درم
كه گر شه گمارد بر آن ده دبير
ز تفصيل آن عاجز آيد ضمير
يكي نانوا مرد بد بينوا
نه آبي روان و نه ناني روا
كنون لعل و گوهر فروشي كند
خرد كي در اين ره خموشي كند
نه پيشه نه بازارگاني نه زرع
چنين مايه را چون بود اصل و فرع
صواب آنچنان شد كه شاه جهان
از احوال او باز جويد نهان
جهاندار فرمود كان زاد مرد
فرو شويد از دامن خويش گرد
به خلوت كند شاه را دستبوس
ز تشنيع برنارد آواي كوس
درم دار مقبل به فرمان شاه
به خدمت روان شد سوي بارگاه
درون رفت و بوسيد شه را زمين
زمين بوس چون كرد خواند آفرين
چو شاه جهانش جوان ديد بخت
جوانبخت را خواند نزديك تخت
بسي نيك و بد مرد را كرد ياد
سخنها كزو گنج شايد گشاد
كه مردي عزيزي و آزاد چهر
به فرخندگي در تو ديده سپهر
شنيدم چو اينجا وطن ساختي
به يك روزه روزي نپرداختي
كنون رخت و بنگاهت آنجا رسيد
كه نتواندش كاروانها كشيد
ببايد چنين گنج را دسترنج
وگرنه من اوليتر آيم به گنج
اگر راست گفتي كه چونست حال
زمن ايمني هم به سر هم به مال
وگر بر دروغ افكني اين اساس
سر و مال بستانم از ناسپاس
نيوشنده چون ديد كز خشم شاه
بجز راستي نيست او را پناه
زمين بوس شه تازهتر كرد باز
چنين گفت كاي شاه عاجز نواز
نديده جهان نقش بيداد تو
به نيكي شده در جهان ياد تو
رعيت زدادت چنان دلخوشند
كه گر جان بخواهي به پيشت كشند
مرا مال و نعمت زمين زاد توست
هم از داده تو هم از داد توست
اگر ميپذيري زمن هر چه هست
بگو تا برافشانم از جمله دست
به كمتر غلامي دهم شاه را
زنم بوسه اين خاك درگاه را
چو شه گفت كاحوال خود باز گوي
بگويم كه اين آب چون شد به جوي
من اول كه اينجا رسيدم فراز
تهي دست بودم ز هر برگ و ساز
دلم را غم بينوائي شكست
گرفتم ره نانوائي بدست
وزان پيشه نيزم نوائي نبود
كه در كار و كسبم وفائي نبود
به شهري كه داور بود پي فراخ
شود دخل بر نانوا خشك شاخ
ز هر سو سراسيمه ميتاختم
به بي برگي آن برگ ميساختم
زني داشتم قانع و سازگار
قضا را شد آن زن ز من باردار
به سختي همي گشت ز ما سپهر
شد از مهر گردنده يك باره مهر
زن پاكدامنتر از بوي مشك
شكيبنده با من به يك نان خشك
چو آمد گه زادن او را فراز
به كشگينهٔ گرمش آمد نياز
ز چيزي كه دارد به خوردن بسيچ
نبودم بجز خون در آن خانه هيچ
من و زن در آن خانه تنها و بس
مرا گفت كي شوي فرياد رس
اگر شوربائي به چنگ آوري
من مرده را باز رنگ آوري
وگرنه چنان دان كه رفتم ز دست
ستمگاره شد باد و كشتي شكست
چو من ديدم آن نازنين را چنان
برون رفتم از خانه زاري كنان
ز سامان به سامان همه كوي و شهر
دويدم مگر يابم از توشه بهر
نديدم دري كان نه در بسته بود
كه سختي به من سخت پيوسته بود
رسيدم به ويرانهاي دور دست
درو درگهي با زمين گشته پست
بسي گرد ويرانه كردم طواف
شتابنده چون ديو در هر شكاف
سرائي كهن يافتم سالخورد
دري در نشسته بر او دود و گرد
در او آتشي روشن افروخته
بر او هيمه خروارها سوخته
سيه زنگيي ديدم آتش پرست
سفالين سبوئي پر از مي بدست
بر آتش نهاده لويدي فراخ
نمك سود فربه در او شاخ شاخ
چو زنگي مرا ديد برجست زود
بپيچيد برخود به كردار دود
به من بانگ برزد كهاي ديوزاد
شبيخون من چونت آمد به ياد
تو دزدي و من نيز دزد اين رواست؟
به دزدي شدن پيش دزدان خطاست
من از هول زنگي و تيمار خويش
فروماندم آشفته در كار خويش
زبان برگشادم به آيين زنگ
دعا گفتم آوردم او را به چنگ
كه از بينوائي و بيمايگي
گرفتم در اين سايه همسايگي
جوانمردي چون تو شيرافكني
شنيدم به افسانه از هر تني
نخوانده به مهمان تو تاختم
سر خويش در پايت انداختم
مگر كز تو كارم به جائي رسد
در اين بينوائي نوائي رسد
چو زنگي زبان مرا چرب ديد
وزآن گونه گفتار شيرين شنيد
از آن چرب و شيرين رها كرد حرب
كه دشمن فريبست شيرين و چرب
بگفتا خوري باده داني سرود؟
بگفتم بلي پيشم آورد رود
از او بستدم رود عاشقنواز
ز بي سازيش پرده بستم به ساز
سر زخمه بر رود بگماشتم
سرودي فريبنده برداشتم
درآوردم او را به بانگ و خروش
چو ديگي كه از گرمي آيد به جوش
گهي خورد ريحانيي زان سفال
گهي كوفت پائي به اميد مال
زدم زخمهاي چند زنگي فريب
برون بردم از جان زنگي شكيب
حريفانه با من درآمد به كار
چو سرمست شد كرد راز آشكار
كه امشب در اين كاخ ويرانه رنگ
به اميد مالي گرفتم درنگ
دگر زنگيي هست همزاد من
كه مي خوردنش نيست بي ياد من
يكي گنجدان يافتيم از نهفت
كه هيچ اژدهائيش بر سر نخفت
مگر ما كه هستيم چون اژدها
ز دل كرده آزرم هر كس رها
بود سالي اكنون كزان كان گنج
خوريم و نداريم خود را به رنج
من اينجا نشستم چنين بيهمال
دگر زنگيي رفته جوياي مال
ز گنجينهٔ آن همه سيم و زر
همانا كه يك پشته مانده دگر
چو امشب رسيدي تو مهمان ما
روانست حكم تو بر جان ما
به شرطي كه چون آيد آن ره نورد
كشد گوهر سرخ و ياقوت زرد
تو در كنج كاشانه پنهان شوي
شكيبنده چون شخص بيجان شوي
كه من در دل آن دارم اي هوشمند
كه آن اژدها را رسانم گزند
هر آن گنج كارد به تنها برم
به كنجي نشينم به تنها خورم
تو را نيز از آن قسمتي بامداد
دهم تا دلت گردد از تاج شاد
من و زنگي اندر سخن گرم راي
كه ناگه به گوش آمد آواز پاي
ز جا جستم و در خزيدم به كنج
گهي خار در خاطرم گه ترنج
درآمد سيه چهرهاي چون زگال
به پشت اندر آورده يك پشته مال
نهادش به سختي ز گردن به زير
برو گردني سخت چون تند شير
از آن پيش كان پشته را باز كرد
يكي نيمه زان شوربا باز خورد
نگه كرد همزاد او خفته بود
همان كرد با او كه او گفته بود
بزد تيغ پولاد بر گردنش
سرش را بيفكند در دامنش
من از بيم از آنان كه افتم ز پاي
دگر باره خود را گرفتم بجاي
چو زنگي سر يار خود را بريد
تنش را به خنجر زهم بردريد
يكي نيمه در بست و بر زد به دوش
برون رفت و من مانده بيعقل و هوش
پس از مدتي كان برآمد دراز
نگه كردم آمد دگر باره باز
دگر نيمه را همچنان كرد خرد
به آيين پيشينه در بست و برد
چو ديدم كه هنجار او دور بود
شب از جمله شبهاي ديجور بود
بدان گنج پويان شدم چون عقاب
سوي پشتهٔ مال كردم شتاب
به پشت اندر آوردم آن پشته را
چو زنگي دگر زنگي كشته را
وزان شور با ساغري گرم جوش
ربودم سوي خانه رفتم خموش
چنان آمدم سوي ايوان خويش
كه جز دولتم كس نيفتاد پيش
چو در خانه رفتم به نيروي بخت
نهادم ز دل بارو از پشت رخت
به گوش آمد آواز نو زاد من
وزان شادتر شد دل شاه من
به زن دادم آن شوربا را بخورد
پس از صبر كردن بسي شكر كرد
ز فرزند فرخنده دادم خبر
پسر بود و باشد پسر تاج سر
گشادم گرهٔ رخت سربسته را
به مرهم رساندم دل خسته را
چه ديدم يكي گنج كاني در او
ز ياقوت و زر هر چه داني دراو
به گنجي چنان كان گوهر شدم
وزان شب چو دريا با توانگر شدم
به فرزند فرخ دلم شاد گشت
كه با گوهر و گنج همزاد گشت
همه مال من زان شب آمد پديد
كه شب با گهر بد گهر با كليد
چنين بود گوينده را سرگذشت
سخن كامد آنجا ورق در نوشت
شه از وقت مولود فرزند او
خبر جست و از حال پيوند او
شد آن گوهري مرد و از جاي خويش
نمودار آن طالع آورد پيش
شه آن نسخه را هم بدانسان كه بود
به واليس دانا فرستاد زود
كه احوال اين طالع از هر چه هست
چنان كن كه ز اختر آري به دست
بدو نيك او را نهاني بجوي
چويابي نهان آشكارا بگوي
چو آمد به واليس فرمان شاه
سوي اختران كرد نيكو نگاه
نظر كردن هر يكي بازجست
شد احوال پوشيده به روي درست
نبشت و فرستاد از آنجاكه ديد
نه ز آنجا كه از كس حكايت شنيد
چو شه نامه حكم واليس خواند
در آن حكم نامه شگفتي بماند
نمودار طالع چنان كرده بود
از آن نقشها كز پس پرده بود
كه اين بانوا نانوا زادهايست
كه از نور دولت نوادادهايست
به بي برگي از مادر انداخته
چو زاده فلك برگ او ساخته
پدر گشته فرخ ز پرواز او
توانگر ز پيروزي راز او
همانا كه چون زاده باشد بجاي
نهاده بود بر سر گنج پاي
ز غيرت شه آمد چو دريا به جوش
لطف كرد با مرد گوهر فروش
پس آنگاه بسيار بنواختش
يكي از نديمان خود ساختش
مغني ره باستاني بزن
مغانه نواي مغاني بزن
من بينوا را به آن يك نوا
گرامي كن و گرمتر كن هوا
گزين فيلسوف جهان آزماي
سخن را چنين كرد برقع گشاي
كه قبطي زني بود در ملك شام
زميري پدر ماريهش كرده نام
بسي قلعهٔ نامور داشته
ز بيداد بد خواه بگذاشته
بدو گشته بدخواه او چيره دست
به كارش درآورده گيتي شكست
چو كارش ز دشمن به جان آمده
به درگاه شاه جهان آمده
بدان تا بخواهد ز شه داد خويش
شود خرم از ملك آباد خويش
به دستور شه برد خود را پناه
بدان داوري گشت ازو دادخواه
چو ديدش كه دستور دانش پژوه
دهد درس دانش به چندين گروه
از آن دادخواهي هراسان شده
بر او دانشآموزي آسان شده
دل از قصه داد و بيداد شست
به تعليم دانش كمر بست چست
به خدمتگري پيش داناي دهر
پرستندهاي گشت گستاخ بهر
ز ديگر كنيزان پائين پرست
جز او كس نشد محرم آب دست
ز پرهيزگاري كه بود استاد
نظر بست هر گه كه او رخ گشاد
ز دستي چنان كاب از او ميچكيد
جز آبي كه بر دستش آمد نديد
چو زن ديد كاستاد پرهيزگار
ز كافور او گشت كافور خوار
ز ميلي كه باشد زنان را به مرد
هواي دلش گشت يكباره سرد
منش داد در دانش آموختن
به سامان شد از دانش اندوختن
ارسطوي دانا بدان دلنواز
در دانش خويش بگشاد باز
بسي در بران در ناسفته سفت
بسي گفتنيهاي ناگفته گفت
از آن علم كاسان نيايد بدست
يكايك خبردادش از هر چه هست
زن دانشآموز دانش سرشت
چو لوحي ز هر دانشي در نبشت
سوي كشور خويشتن كرد راي
كه رسم نيا را بيارد بجاي
بدان داوري دستگاهي نداشت
به آيين خود برگ راهي نداشت
چو دستور دانا چنين ديد كار
كه بي گنج نتوان شدن شهريار
بران جوهر انداخت اكسير زر
به اكسير خود كردش اكسير گر
بدان كيميا ماريه مير گشت
لقب نامه علم اكسير گشت
چو از دانش خويش دستور شاه
به گنجي چنان دادش آن دستگاه
به دستوري شه سوي كشورش
فرستاد با گنج و با لشگرش
شتابنده چون سوي كشور شتافت
به آهستگي مملكت بازيافت
چنان گشت مستغني از ساو و باج
كه برداشت از كشور خود خراج
به اكسير كاري چنان شد تمام
كه كردي زر پخته از سيم خام
ز بس زر كه آن سيم تن ساز كرد
در گنج برخاكيان باز كرد
چه زر در ترازوي آن كس چه سنگ
كه آرد زر بي ترازو به چنگ
ز لشگر گهش كس نيامد بدست
كه بر بارگي نعلي از زر نبست
به درگاه او هر كه سر داشتي
اگر خر بدي زين زر داشتي
ز بس زر كه بر زيور انباشتند
سگان را به زنجير زر داشتند
گروهي حكيمان دانش پرست
ز اسباب دنيا شده تنگدست
از آن گنج پنهان خبر يافتند
به ديدار گنجينه بشتافتند
نمودند خواهش بدان كان گنج
كه درويشي آورد ما را به رنج
ندانيم چون ديگران پيشهاي
مگر در جهان كردن انديشهاي
ز كسب جهان دامن افشاندهايم
به قوت يكي روز درماندهايم
تواند كه بانوي عاجز نواز
گشايد به ما بر در گنج باز
درآموزد از راي و تدبير خويش
به ما چيزي از علم اكسير خويش
جهان را چنين گنج گوهر بسيست
كليد در گنج با هر كسيست
مگر قوت را چاره سازي كنيم
ز خلق جهان بي نيازي كنيم
زن كار پيراي روشن ضمير
بدان خواسته گشت خواهش پذير
يكي منظري بود با آب و رنگ
مقرنس برآورده از خاره سنگ
عروسانه بر شد بران جلوهگاه
پرندي سيه بسته بر گرد ماه
برآموده چون نرگس و مشك و بيد
به موي سيه مهرههاي سپيد
صليبي دو گيسوي مشگين كمند
در آن مهره آورده با پيچ و بند
به نظارگان گفت گيسوي من
ببينيد در طاق ابروي من
نمودار اكسير پنهانيم
ببينيد در صبح پيشانيم
نيوشندگان را در آن داوري
غلط شد زبان زان زبان آوري
يكي گفت اشارت بدان مهره بود
كه شفاف و تابنده چون زهره بود
يكي راز پوشيده از موي جست
كه آن مهره با موي ديد از نخست
گرفتند هر يك پي آن پيشه را
خلافي پديد آمد انديشه را
از آن قصه هر يك دمي ميشمرد
به فرهنگ دانا كسي پي نبرد
دگر روز خواهش برآراستند
در آن باب فصلي دگر خواستند
پريروي بر طاق منظر نشست
نشاند آن تني چند را زير دست
سخن راند از گنج درخواسته
چو سربسته گنجي برآراسته
حديث سر كوه و مردم گيا
كه سازند از او زيركان كيميا
همان سنگ اعظم كه كان زرست
سخن بين كه چون كيميا پرورست
به پوشيدگي كرد رمزي پديد
در او آهنين قفل زرين كليد
به دانا رسيد اين سخن گنج يافت
به نادان رسيد انده و رنج يافت
گر آن كيميا را گهر در گياست
گياي قلم گوهر كيمياست
از آن كيميا با همه چربدست
دريغي نه چندانكه خواهند هست
كسي را بود كيميا در نورد
كه او عشوهٔ كيمياگر نخورد
شنيدم خراسانيي بود چست
به بغداد شد چون شدش كار سست
دمي چند بر كار كرداي شگفت
خراساني آمد دمش در گرفت
از آن دم كه اهل خراسان كنند
به بغداديان بازي آسان كنند
هزارش عدد بود مصري چو موم
زري كه آنچنان زر نباشد به روم
به سوهان يكايك همه خرد سود
بر آميختش با گل سرخ زود
وزان سرخ گل مهرهاي چند ساخت
به آن مهرهها بين كه چون مهره باخت
به عطاري آن مهرهها بر شمرد
به مهر خود آن مهره او را سپرد
كه اين مهره در حقهاي نه به راز
زهي مهره دزد و زهي مهره باز
به ديناري اين بر تو بفروختم
وزو كيسه سود بردوختم
چو وقت آيد اين را كه داري برنج
بده بازخرم زهي كان گنج
بپرسيد عطار كاين را چه نام
بگفتا طبريك سخن شد تمام
ز دكان عطار چون بازگشت
به افسونگري كيميا ساز گشت
به دارالخلافه خبر باز داد
كه اكسيريي آمدست اوستاد
منم واصل كيميا در نهفت
به گوهرشناسي كسم نيست جفت
عملهاي من چون درآيد به كار
يكي ده كند ده صد و صد هزار
درستي صدم داد بايد نخست
كه گردد هزار از من آن صد درست
همان استواران مردم شناس
به من برگمارند و دارند پاس
گرآيد زمن دستكاري شگرف
نيارند با من در اين كار حرف
وگر خواهم از راستي درگذشت
ز من خون و سر وز شما تيغ و طشت
خليفه چو اكسير سازي شنيد
به عشوه زري داد و زرقي خريد
به افسون روباهي آن شير مرد
زر پخته را بر مي خام خورد
چو ده گانهاي ماند ازان زر بجاي
دران دستكاري بيفشرد پاي
يكي كورهاي ساخت چون زر گران
زهر داروئي كرد چيزي دران
فرستاد در شهر بالا و پست
طبريك طلب كرد و نامد بدست
هم آخر رقيبان آن كارگاه
به عطار پيشينه بردند راه
گل سرخ او را به دينار زرد
خريدند و بردند نزديك مرد
خراساني آن مهرهها كرد خرد
نمود آشكارا يكي دستبرد
به كوره درافكند و آتش دميد
بجا ماند زر وان دگرها رميد
سبيكه فرو ريخت درناي تنگ
برآمد زر سرخ ياقوت رنگ
به گوش خليفه رسيد اين سخن
كه نقد نو آمد ز كان كهن
زري ديد با سود همره شده
دران كدخدائي يكي ده شده
به اميد گنجي چنان گوهري
بسي كرد با او نوازش گري
از آن مغربي زر مصري عيار
فرستاد نزديك او ده هزار
كه اين را به كار آوراي نيك راي
كه من حق آن با تو آرم بجاي
كشند استواران ما از تو دست
كه نزديك ما استواريت هست
دران آزمايش چو چست آمدي
به ميزان معني درست آمدي
خراساني آن گنج بستد به ناز
چو هندو كمر بست بر تركتاز
گريزان ره خانه را پي گرفت
شبي چند با عاملان مي گرفت
بخفت و به خفتن به خسباندشان
چو برخاست بر خاك بنشاندشان
ستوران تازي غلامان كار
به اندازه بخريد و بر بست بار
به راهي كه ديده نشانش نديد
چنان شد كه كس در جهانش نديد
خليفه چو آگاه شد زين فريب
كه برد آن خراساني آن زر و زيب
حديث طبريك به ياد آمدش
جز آن هر چه بشنيد باد آمدش
خبر بازجست از طبريك فروش
بخنديد كان طنزش آمد به گوش
طبريك چو تصحيف سازد دبير
بياموز معني و معنيش گير
هر افسون كز افسونگري بشنوي
نگر تا به افسون او نگروي
در اين داوري هيچكس دم نزد
كه در بازي كيميا كم نزد
سكندر به يونان خبردار شد
كه بر گنج زرماريه مار شد
به شه باز گفتند كان ماده شير
به صيد افكني گشت خواهد دلير
زني كار دانست و سامان شناس
نداند كسي سيم او را قياس
ز پوشيده گنجي خبر داشتست
به آن گنج گيتي بينباشتست
به افسونگري سنگ را زر كند
صدف ريزه را لؤلؤ تر كند
از آن بيشتر گنج زر ساختست
كه قارون به خاك اندر انداختست
گرش سر نبرد سر تيغ شاه
جهان زود گيرد به گنج و سپاه
سپاه آورد دشمنان را به رنج
سپاهي نگردد مگر گرد گنج
به آزار او شه شتابنده گشت
ز گرمي چو خورشيد تابنده گشت
به تدبير آن شد كزان جان پاك
به تدبير دشمن برآرد هلاك
چو از آتش خشم شاهنشهي
به دستور دانا رسيد آگهي
بسي چيد بر خدمت شهريار
بسي چربي آورد با او به كار
كه آن زن زني پارسا گوهرست
جهانجوي را كمترين چاكرست
كمر بستهٔ توست در ملك شام
به گوهر كنيز و به خدمت غلام
بسي گشت چون چاكران گرد من
به چندين هنر گشت شاگرد من
منش دل به دانش برافروختم
نهاني در او چيزي آموختم
كه چندان به دست آرد از برگ و ساز
كه گردد ز خلق جهاني نياز
بر او طالعي ديدم آراسته
خبر داده از گنج و از خواسته
جز او هر كه اين صنعت آرد به كار
جوي نارد از گنج او در شمار
به هشياري طالع مال سنج
بجز ماريه كس نشد مار گنج
كنون كان كفايت به دست آمدش
بجاي نياكان نشست آمدش
چو شه پوزش راي دستور يافت
دل خويش از آن داوري دور يافت
چو دستور گرد از دل شه ربود
سوي ماريه كس فرستاد زود
بفرمود تا عذر شاه آورد
همان قاصدي سر به راه آورد
زن كاردان چون شنيد اين سخن
گشاد از زر تازه گنج كهن
فرستادهاي را برآراست كار
فرستاد گنجي سوي شهريار
كه چندين ترازوي گنجينه سنج
به يكجاي چندان نديدست گنج
چو بر گنج دادن دلش راه برد
هلاك از خود و كينه از شاه برد
درم دادن آتش كشد كينه را
نشاند ز دل خشم ديرينه را
مغني بيا چنگ را ساز كن
به گفتن گلو را خوش آواز كن
مرا از نوازيدن چنگ خويش
نوازشگري كن به آهنگ خويش
چو روز دگر صبح گيتي فروز
به پيروزي آورد شب را به روز
برآمد گل از چشمهٔ آفتاب
فرو برد مه سرچو ماهي درآب
بر اورنگ زر شد شه تاجور
زده بر ميان گوهر آگين كمر
نشسته همه زيركان زير تخت
فلاطون به بالا برافكنده رخت
شه از نسبتي كو در آن پرده ساخت
عجب ماند كان پرده را چون شناخت
بپرسيد از او كاي جهان ديده پير
برآورده مكنون غيب از ضمير
شمائيد بر قفل دانش كليد
ز راي شما دانش آمد پديد
ز دانندگان خواندهاي هيچكس؟
كه بودش فزون از شما دسترس
خيالي برانگيخت زين كارگاه
كه راي شما را بدان نيست راه
فلاطون پس از آفرين تمام
چنين گفت كاين چرخ فيروزه فام
از آن بيشتر ساخت افسونگري
كه يابد دل ما بدان رهبري
گر آنها كه پيشينگان ساختند
به نيرنگ و افسون برافراختند
يكي گويم از صد دراين روزگار
نداند كسي راز آموزگار
اگر شاه فرمايدم اندكي
بگويم نه از ده كه از صد يكي
اجازت رسيد از سر داستان
كه دانا فرو گويد آن داستان
جهانديدهٔ داناي روشن ضمير
چنين گفت كاي شاه دانش پذير
شنيدم بخاري به گرمي شتافت
به خسف شكوفه زمين را شكافت
برانداخت هامون كلوخ از مغاك
طلسمي پديد آمد از زير خاك
ز روي و ز مس قالبي ريخته
وزآن صورت اسبي انگيخته
گشاده ز پهلوي اسب بلند
يكي رخنه چون رخنه آبكند
چو خورشيد از آن رخنه درتافتي
نظر نقش پوشيده دريافتي
شباني بر آن ژرف وادي گذشت
مغاكي تهي ديد بر ساده دشت
طلسمي درفشنده دروي پديد
شبانه در آن ژرف وادي رسيد
ستوري مسين ديد در پيكرش
يكي رخنه با كالبد در خورش
در آن رخنه از نور تابنده هور
نگه كرد سر تا سرين ستور
بر او خفتهاي ديد ديرينه سال
نگشته يكي موي مويش ز حال
بدستش در از رنگ انگشتري
نگيني فروزنده چون مشتري
بر او دست خود را سبك تاز كرد
وز انگشتش انگشتري باز كرد
چو انگشتري ديد در مشت خويش
نهادش بزودي در انگشت خويش
دگر نقد شاهانه آنجا نيافت
ستودان رها كرد و بيرون شتافت
گله پيش در كرد و ميرفت شاد
شكيبنده ميبود تا بامداد
چو از رايت شير پيكر سپهر
برآورد منجوق تابنده مهر
شبان رفت نزديك صاحب گله
گله كرد بر كوه و صحرا يله
بدان تانگين را نهد پيش او
بداند بهاي كم و بيش او
چو صاحب گله ديد كامد شبان
گشاد از سر چرب گوئي زبان
بپرسيد از او حال ميش و بره
نيشنده دادش جوابي سره
شبانه به هنگام گفت و شنيد
زمان تا زمان گشت ازو ناپديد
دگرره پديدار گشت از نهفت
گله صاحبش برزد آواز و گفت
كه هردم چرا گردي از من نهان
ديگر باره پيدا شوي ناگهان
نگر تا چه افسون درآموختي
كه بر خود چنين برقعي دوختي
شبانه عجب ماند از آن داوري
در آن كار جست از خرد ياوري
چنان بود كان مرد خاتم پرست
به خانم همي كرد بازي بدست
نگين دان او را چه زود و چه دير
گه كرد بالا گهي كرد زير
نگين تا به بالا گرفتي قرار
شبان پيش بيننده بود آشكار
چو سوي كف دست گردان شدي
شبانه زبيننده پنهان شدي
نهاد نگين را چنان بد حساب
كه دارنده را داشتي در حجاب
شبان چون از اين بازي آگاه گشت
شد اين آزمون كرد بر كوه و دشت
درآمد به بازيگري ساختن
چو گردون به انگشتري باختن
كجا رأي پنهان شدن داشتي
نگين را ز كف دور نگذاشتي
چو كردي به پيدا شدن راي خويش
نگين را زدي نقش بر جاي خويش
به پيدا و پنهان شدن گرد شهر
ز هرچ آرزو داشت برداشت بهر
يكي روز برخاست پنهان به راز
نگين را به كف دركشيد از فراز
برهنه يكي تيغ هندي به دست
سوي پادشه رفت و پنهان نشست
چو خالي شد از خاصگان انجمن
برو گرد پيدا تن خويشتن
دل پادشا را به خود بيم كرد
بدو پادشاه شغل تسليم كرد
به زنهار گفتش كه كام تو چيست
فرستندهٔ تو بدين جاي كيست
شبان گفت پيغمبرم زود باش
به من بگرو از بخت خوشنود باش
چو خواهم نبيند مرا هيچكس
بدين دعوتم معجزآنست و بس
بدو پادشا بگرويد از هراس
همان مردم شهر بيش از قياس
شبان آنچنان گردن افراز گشت
كه آن پادشاهي بدو بازگشت
نگين بين كه از مهر انگشتري
چگونه رساند به پيغمبري
حكيمان نگر كان نگين ساختند
به حكمت چگونه برانداختند
چنان بايد انگيخت نيرنگ و ساز
كه ما درنيابيم ازان پرده راز
بسي كردم انديشه را رهنمون
نياوردم اين بستگي را برون
ثنا گفت بروي چو شاه اين شنيد
بر آن نيز كان نقشي ازو شد پديد
همه پاسداران آن آستان
گرفتند عبرت بدين داستان
مغني سماعي برانگيز گرم
سرودي برآور به آواز نرم
مگر گرمتر زين شود كار من
كسادي گريزد ز بازار من
دهل زن چو زد بر دهل داغ چرم
هواي شب سرد را كرد گرم
فروماند زاغ سيه نااميد
بگفتن در آمد خروس سپيد
سكندر نشست از بر تخت روم
زباني چو آتش دماغي چو موم
همهٔ فيلسوفان صده در صده
به پائينگه تخت او صف زده
به مقدار هر دانشي بيش و كم
همي رفتشان گفتگوئي بهم
يكي از طبيعي سخن ساز كرد
يكي از الهي گره باز كرد
يكي از رياضي برافراخت يال
يكي هندسي برگشاد از خيال
يكي سكه بر نقد فرهنگ زد
يكي لاف ناموس و نيرنگ زد
تفاخر كنان هر يكي در فني
به فرهنگ خود عالمي هر تني
ارسطو به دلگرمي پشت شاه
برافزود بر هر يكي پايگاه
كه اهل خرد را منم چاره ساز
ز علم دگر بخرادان بي نياز
همان نقد حكمت به من شد روا
به حكمت منم بر همه پيشوا
فلان علم خوب از من آمد پديد
فلان كس فلان نكته از من شنيد
دروغي نگويم در اين داوري
به حجت زنم لاف نام آوري
ز بهر دل شاه و تمكين او
زبانها موافق به تحسين او
فلاطون برآشفت ازان انجمن
كه استادي او داشت در جمله فن
چو هر دانشي كانك اندوختند
نخستين ورق زو درآموختند
برون رفت و روي از جهان در كشيد
چو عنقا شد از بزم شه ناپديد
شب و روز از انديشه چندان نخفت
كاغاني برون آوريد از نهفت
به خم درشد از خلق پي كرد گم
نشان جست از آواز اين هفت خم
كسي كو سماعي نه دلكش كند
صداي خم آواز او خوش كند
مگر كان غنا ساز آواز رود
در آن خم بدين عذر گفت آن سرود
چو صاحب رصد جاي در خم گرفت
پي چرخ و دنبال انجم گرفت
بر آهنگ آن ناله كانجا شنيد
نموداري آورد اينجا پديد
چو آن ناله را نسبت از رود يافت
در آن پرده گه رودگر رود بافت
كدوي تهي را به وقت سرود
به چرم اندرآورد و بربست رود
چو بر چرم آهو براندود مشك
نوائيتر انگيخت از رود خشك
پس آنگه بر آن رسم و هيئت كه خواست
يكي هيكل از ارغنون كرد راست
در او نغمه و نالهاي درست
به اوتار نسبت فرو بست چست
به زير و بم ناله رود خيز
گهي نرم زد زخمه و گاه تيز
ز نرمي و تيزي ز بالا و زير
نوا ساخت بر نالهٔ گاو و شير
چنان نسبت نالش آمد به دست
كه هر جا كه زد هر دو را پاي بست
همان نسبت آدمي تا دده
بر آن رودها شد يكايك زده
چنان كادمي زاد را زان نوا
به رقص و طرب چيره گشتي هوا
سباع و بهائم بر آن ساز جفت
يكي گشت بيدار و ديگر بخفت
چو بر نسبت ناله هر كسي
به دست آمدش راه دستان بسي
ز موسيقي آورد سازي برون
كه آن را نشد كس جز او رهنمون
چنان ساخت هر نسبتي را خروش
كه نالنده را دل درآرد به جوش
بجائي رساند آن نواگر نواخت
كه دانا بدو عيب و علت شناخت
به قانون از آن ناله خرگهي
ز هر علتي يافت عقل آگهي
چو اوتار آن ارغنون شد تمام
شد آن عود پخته به از عود خام
برون شد به صحرا و بنواختش
بهر نسبت اندازهاي ساختش
خطي چارسو گرد خود دركشيد
نشست اندران خط نوا بركشيد
دد و دام را از بيابان و كوه
دوانيد بر خود گروها گروه
دويدند هر يك به آواز او
نهادند سر بر خط ساز او
همه يك يك از هوش رفتند پاك
فتادند چون مرده بر روي خاك
نه گرگ جوان كرد بر ميش زور
نه شير ژيان داشت پرواي گور
دگر نسبتي را كه دانست باز
درآورد نغمه به آن جفت ساز
چنان كان ددان در خروش آمدند
از آن بيهوشي باز هوش آمدند
پراكنده گشتند بر روي دشت
كه دارد به باد اين چنين سرگذشت
بگرد جهان اين خبر گشت فاش
كه شد كان ياقوت ياقوت باش
فلاطون چنين پرده بر ساختست
كه جز وي كس آن پرده نشناختست
برانگيخت آوازي از خشك رود
كه از تري آرد فلك را فرود
چو بر نسبتي راند انگشت خود
بخسبد برآواز او دام و دد
چو بر نسبتي ديگر آرد شتاب
به هوش آرد آن خفتگان را ز خواب
شد آوازه بر درگه شاه نيز
كه هاروت با زهره شد همستيز
ارسطو چو بشنيد كان هوشمند
برانگيخت زينگونه كاري بلند
فروماند ازان زيركي تنگدل
چو خصمي كه گردد ز خصمي خجل
به انديشه بنشست بر كنج كاخ
دل تنگ را داد ميدان فراخ
به تعليق آن درس پنهان نويس
كه نقشي عجب بود و نقدي نفيس
در آن كارعلوي بسي رنج برد
بسي روز و شب را به فكرت سپرد
هم آخر پس از رنجهاي دراز
سررشتهٔ راز را يافت باز
برون آوريد از نظرهاي تيز
كه چون باشد آن نالهٔ رود خيز
چگونه رساند نوا سوي گوش
برد هوش و آرد ديگر ره به هوش
همان نسبت آورد رايش به دست
كه داناي پيشينه بر پرده بست
به صحرا شد و پرده را ساز كرد
طلسمات بيهوشي آغاز كرد
چو از هوشمندان ستد هوش را
ديگر گونه زد رود خاموش را
در آن نسبتش بخت ياري نداد
كه بيهوش را آرد از هوش باد
بكوشيد تا در خروش آورد
نوائي كه در خفته هوش آورد
ندانست چندانكه نسبت گرفت
در آن كار سرگشته ماند اي شگفت
چو عاجز شد از راه نايافتن
ز رهبر نشايست سر تافتن
شد از راه رغبت به تعليم او
عنان داد يك ره به تسليم او
بپرسيد كان نسبت دلپسند
كه هش رفتگان را كند هوشمند
ندانم كه در پردهٔ آواز او
چگونست و چون پرورم ساز او
فلاطون چو دانست كان سرفراز
به تعليم او گشت صاحب نيار
برون شد خطي گرد خود در كشيد
نوا ساخت تا نسبت آمد پديد
همه روي صحرا ز گور و پلنگ
بر آن خط كشيدند پرگار تنگ
به بيهوشي از نسبت اولش
نهادند سر بر خط مندلش
نوائي دگر باره برزد چو نوش
كه ارسطوي دانا تهي شد ز هوش
چو بيهوش بود او به يك راه نغز
دد و دام را كرد بيدار مغز
دگر باره زد نسبت هوش بخش
كه ارسطو ز جاجست همچون درخش
فروماند سرگشته بر جاي خود
كه چون بيخبر بود از آن دام ودد
از آن بيهوشي چون به هوش آمدند؟
چه بود آنك ازو در خروش آمدند؟
شد آگه كه داناي دستان نواز
به دستان بر او داشت پوشيده راز
ثنا گفت و چندان ازو عذر خواست
كه آن پردهٔ كژ بدو گشت راست
چو شد حرف آن نسبت او راه درست
نبشت آن او آن خود را بشست
به اقرار او مغز را تازه كرد
مداراي او بيش از اندازه كرد
سكندر چو دانست كز هر علوم
فلاطون شد استاد دانش به روم
بر افزود پايش در آن سروري
به نزد خودش داد بالاتري
مغني بر آهنگ خود ساز گير
يكي پرده ز آهنگ خود بازگير
كه مارا سر پردهٔ تنگ نيست
بجز پي فراخي در آهنگ نيست
بهر مدتي فيلسوفان روم
فراهم شدندي ز هر مرز و بوم
بر آراستندي به فرهنگ و راي
سخنهاي دل پرور جان فزاي
كسي را كه حجت قويتر شدي
به حجت بر آن سروران سرشدي
در آن داوري هرمس تيز مغز
بحق گفت انديشهاي داشت نغز
ز هر كس كه او حجتي بيش داشت
سخنهاي او پرورش بيش داشت
ز بس گفتن راز روحانيان
بر او رشك بردند يونانيان
بهم جمع گشتند هفتاد تن
به انكار او ساختند انجمن
كه هرچ او بگويد بدو نگرويم
سخن گر چه زيبا بود نشنويم
تغيير دهيمش به انكار خويش
به انكار نتوان سخن برد پيش
چنان عهد بستند با يكدگر
كه چون هرمس از كان برآرد گهر
ز درياي او آب ريزي كنند
برآن گنجدان خاك بيزي كنند
به حق گفتنش درنيارند هوش
بگيرند از انكار گوينده گوش
چو هرمس سخن گفتن آغاز كرد
در دانش ايزدي باز كرد
به هر نكتهاي حجتي باز بست
كه چون نور در ديده و دل نشست
نديد آن سخن را برايشان پسند
جز انكار كردن به بانگ بلند
دگر باره گنجينه نو گشاد
اساسي دگرگونه از نو نهاد
بياني چنان روشن و دلپذير
كه در دل نه در سنگ شد جايگير
دگر ره نديد آن سخن را شكوه
به انكار خود ديدشان هم گروه
سوم باره از راي مشكل گشاي
نمود آنچه باشد حقيقت نماي
سخنهاي زيبندهٔ دلنواز
برايشان فرو خواند فصلي دراز
ز جنباندن بانگ چندان جرس
سري در سماعش نجنباند كس
چه گوينده عاجز شد از گفت خويش
زبان گشته حيران گلو گشته ريش
خبر داشت كز راه نابخردي
ستيزند با حجت ايزدي
چو در كس ز جنبش نشاني نيافت
بجنبيد و روي از رقيبان بتافت
برايشان يكي بانگ برزد كه هاي
مجنبيد كس تا قيامت ز جاي
همان لحظه بر جاي هفتاد مرد
ز جنبش فتادند و گشتند سرد
چو در پرده راست كج باختند
از اين پردهشان رخت پرداختند
سرافكنده چون آب در پاي خويش
ز سردي فسردند بر جاي خويش
سكندر چو زين حالت آگاه گشت
چو انجم بر آن انجمن بر گذشت
از آن بيشه سرو با بوي مشك
يكي سروتر مانده هفتاد خشك
بپرسيد و هرمس بدو گفت راز
كه همت در آسمان كرد باز
سكندر بر او آفرين سازگشت
وز آنجا به درگاه خود بازگشت
به خلوت چو بنشست با هر كسي
ازان داستان داستان زد بسي
كه هرمس به طوفان هفتاد كس
به موجي همي ماند و هفتاد خس
گروهيش كز حق گرفتند گوش
بمردند چون يافه كردند هوش
ز پوشيدن درس آموزگار
كفن بين كه پوشيدشان روزگار
بياني كه باشد به حجت قوي
ز نافرخي باشد ار نشنوي
دري را كه او تاج تارك بود
زدن بر زمين نامبارك بود
هنر نيست روي از هنر تافتن
شقايق دريدن خشن بافتن
خردمند را چون مدارا كني
هنرهاي خويش آشكارا كني
مغني غنا را درآور به جوش
كه در باغ بلبل نبايد خموش
مگر خاطرم را به جوش آوري
من گنگ را در خروش آوري
همان فيلسوف جهانديده گفت
كه چون دانش آمد ره شاه رفت
دهن مهر كرد ز مي خوشگوار
كه بنياد شادي نديد استوار
يكي روز كز صبح زرين نقاب
به نظارگان رخ نمود آفتاب
سكندر به آيين فرهنگ خويش
ملوكانه برشد به اورنگ خويش
درآمد رقيبي كه اينك ز راه
فرستاده هندو آمد به شاه
نمايد كه در حضرت شهريار
پيام آورم باز خواهيد بار
بفرمود شه تا شتاب آورند
مغان را سوي آفتاب آورند
به فرمان شه سوي مغ تاختند
رهش باز دادند و بنواختند
درآمد مغ خدمت آموخته
مغانه چو آتش برافروخته
چو تابنده خورشيد را ديد زود
به رسم مغانش پرستش نمود
به فرمان شاهش رقيبان دست
نشاندند جاييكه شايد نشست
سخن ميشد از هر دري دلپسند
ز خاك زمين تا به چرخ بلند
به اندازهٔ هر كس هنر مينمود
به گفتار خود قدر خود ميفزود
چو در هندو آمد نشاط سخن
گل تازه رست از درخت كهن
بسي نكتههاي گره بسته گفت
كه آن در ناسفته را كس نسفت
فلك راز لب حقه پرنوش كرد
جهان را ز در حلقه در گوش كرد
ثناي جهاندار گيتي پناه
چنان گفت كافروخت آن بارگاه
چو گشت از ثنا پير پرداخته
نقاب سخن شد برانداخته
كه تاريك پروانهاي سوي باغ
روان شد به اميد روشن چراغ
مگر كان چراغ آشنائي دهد
من تيره را روشنائي دهد
منم پيشواي همه هندوان
به انديشه پير و به قوت جوان
سخنهاي سربسته دارم بسي
كه نگشايد آن بسته را هر كسي
شنيدم كز اين دور آموزگار
سرآمد توئي بر همه روزگار
خرد رشتهٔ در يكتاي توست
درفش گره باز كن راي توست
اگر چه خداوند تاجي و تخت
بر دانشت نيز داد است بخت
اگر گفته را از تو يابم جواب
پرستش بگردانم از آفتاب
وگر نايد از شه جوابي به دست
دگرباره بر خر توان رخت بست
وليكن نخواهم كه جز شهريار
رود در سخن هيچكس را شمار
زمن پرسش و پاسخ آيد ز تو
جواب سخن فرخ آيد ز تو
جهاندار گفتا بهانه مجوي
سخن هر چه پوشيده داري بگوي
جهانديدهٔ هندو زمين بوسه داد
زباني چو شمشير هندي گشاد
چو كرد آفريني سزاوار شاه
بپرسيدش از كار گيتي پناه
كه چون من ز خود رخت بيرون برم؟
سوي آفريننده ره چون برم؟
يكي آفريننده دانم كه هست
كجا جويمش چون شوم ره به دست؟
نشانش پديد است و او ناپديد
در بسته را از كه جويم كليد
وجودش كه صاحب معاني شدست
زمينيست يا آسماني شد است
در انديشه يا در نظر جويمش
چو پرسند جايش كجا گويمش
كجا جاي دارد ز بالا و زير
به حجت شود مرد پرسنده سير
جهاندار پاسخ چنين داد باز
كه هم كوتهست اين سخن هم دراز
چو از خويشتن روي بر تافتي
به ايزد چنان دان كه ره يافتي
طلب كردن جاي او راي نيست
كه جاي آفريننده را جاي نيست
نه كس راز او را تواند شمرد
نه انديشه داند بدو راه برد
بدان چيزها دارد انديشه راه
كه باشد بدو ديده را دستگاه
خدا را نشايد در انديشه جست
كه ديو است هرچ آن ز انديشه رست
هر انديشهاي كان بود در ضمير
خيالي بود آفرينش پذير
هرانچ او ندارد در انديشه جاي
سوي آفريننده شد رهنماي
به غفلت نشايد شد اين راه را
كه ابر از تو پنهان كند ماه را
نشان بس بود كرده بر كردگار
چو اينجا رسيدي هم اينجا بدار
به ايزد شناسي همين شد قياس
از اين نگذرد مرد ايزدشناس
چو هندو جواب سكندر شنيد
به شب بازي ديگر آمد پديد
كه هرچ از زمين باشد و آسمان
نهايت گهي باشدش بيگمان
خبرده كه بيرون از اين بارگاه
به چيزي ديگر هست يا نيست راه
اگر هست چون زان كس آگاه نيست
وگر نيست بر نيستي راه نيست
جهاندار گفت از حساب كهن
به آزرم تر سكه زن بر سخن
برون زاسمان و زمين برمتاز
كه نائي به سررشتهٔ خويش باز
فلك بر تو زان هفت مندل كشيد
كه بيرون ز مندل نشايد دويد
از اين مندل خون نشايد گذشت
كه چرخ ايستادست با تيغ و طشت
حصاريست اين بارگاه بلند
در او گشته انديشها شهر بند
چو انديشه زاين پرده درنگذرد
پس پرده راز پي چون برد
نجويد دگر پردهٔ راز را
خبرهاي انجام و آغاز را
بدين داستانها زند رهنماي
كه ناديده را نيست انديشه جاي
گر انديشي آنرا كه ناديدهاي
چو نيكو ببيني خطا ديدهاي
بسا كس كه من ديده انگاشتم
خيالش در انديشه بنگاشتم
سرانجام چون ديدمش وقت كار
نه آن بود كز وي گرفتم شمار
جهاني دگر هست پوشيده روي
به آنجا توان كردن اين جستجوي
دگر باره گفتش به من گوي راست
كه ملك جهان بر دو قسمت چراست
جهاني بدين خوبي آراستن
چه بايد جهاني دگر خواستن
چو پيداست كاينجا توانيم زيست
به آنجا سفر كردن از بهر چيست
چو آنجا نشستنگه آمد درست
به اينجا گذشتن چه بايد نخست
خردمند شه گفت: اي ساده مرد
چنين دان و از دل فروشوي گرد
كه ايزد دو گيتي بدان آفريد
كه آنجا بود گنج و اينجا كليد
در اينجا كني كشت و كارنوي
در آنجا بر كشته را بدروي
در اين گردد از حال خود هر چه هست
در آن بر يكي حال بايد نشست
دو پرگار برزد جهان آفرين
در اين آفرينش دران آفرين
پلست اين و بر پل ببايد گذشت
به دريا بود سيل را بازگشت
چو چشمه روان گردد از كوهسار
به درياش بايد گرفتن قرار
دگر باره پرسيد هندوي پير
كه جان چيست در پيكر جان پذير
نمايد مرا كاتشي تافتست
شراري از او كالبد يافتست
فرو مردن جان و آتش يكيست
در اين بد بود گر كسي را شكيست
چو آتش در او گرم دل گشت شاه
به تندي در او كرد لختي نگاه
بدو گفت كاهريمني سان توست
اگر جاني آتش بود جان توست
نخواندي كه جان چون سفر ساز گشت
از آن كس كه آمد بدو بازگشت
چو ز آتش بود جنبش جان نخست
به دوزخ توان جاي او باز جست
دگر آنكه گفتي به وقت فراغ
فرو مردن جان بود چون چراغ
غلط گفتهاي جان علوي گراي
نميرد وليكن شود باز جاي
حكايت ز شخصي كه او جان سپرد
چه گويند؟ جان داد يا جان بمرد
بگويند جان داد و اين نيست زرق
ز داده بود تا فرو مرده فرق
ز جان درگذر كان فروغيست پاك
ز نور الهي نه از آب و خاك
دگر گونه هندو سخن كرد ساز
به پرسيدن خوابش آمد نياز
كه بينندهٔ خواب را در خيال
چه نيرو برون آورد پروبال
كه منزل به منزل رود كوه و دشت
ببيند جهان در جهان سرگذشت
چو بيننده آنجاست اين خفته كيست
و گر نقشبند آن شد اين نقش چيست
به پاسخ دگر باره شد شاه تيز
كه خواب از خيالي بود خانه خيز
خيال همه خوابها خانگيست
در آن آشنائي نه بيگانگيست
اگر مرده گر زنده بيني به خواب
ز شمع تو ميخيزد آن نور و تاب
نمايندهٔ انديشهٔ پاك توست
نمودهٔ تمناي ادراك توست
گرت در دل آيد كه راز نفهت
چرا گشت پيدا برآنكس كه خفت
روان چون برهنه شود در خيال
نپوشد براو صورت هيچ حال
نبيني كسي كو رياضتگر است
به بيداري آن گنج را رهبر است
همان بيند آن مرد بيدار هوش
كه ديگر كس از خواب و خواب از سروش
دگر باره هندو درآمد به گفت
گهر كرد با نوك الماس جفت
كه بي چشم بد شاهيي ده مرا
ز چشم بد آگاهيي ده مرا
چه نيروست در جنبش چشم بد
كه نيكوي خود را كند چشم زد
از او كارگرتر جهان آزماي
نديده است بينندهٔ جان گزاي
همه چيز را كازمايش رسد
چو ديده پسندد فزايش رسد
جز او را كه هرچ او پسند آورد
سر و گردنش زير بند آورد
به هر حرفتي در كه ديديم ژرف
درستي نديديم در هيچ حرف
همين يك كماندار شد كز نخست
بر آماج گه تير او شد درست
بگو تا چه نيروست نيروي او
سپند از چه برد آفت از خوي او
چه دانم كه من چشم بد ديدهام
پسنديده يا نا پسنديدهام
جهاندار گفتش كه صاحب قياس
چنين آرد از راي معني شناس
كه بر هر چه گردد نظر جايگير
گذر بر هوائي كند ناگزير
بر آن چيز كارد همي تاختن
كند با هوا راي دم ساختن
بنه چون درآرد بدان رخنه گاه
هوا نيز بايد در آن رخنه راه
هوا گر هوائي بود سودمند
در اركان آن چيز نايد گزند
مزاج هوا چون بود زهرناك
بيندازد آن چيز را در مغاك
هوائي بد است آنكه بر چشم زد
بد آرد به همراهي چشم بد
وليكن به نزديك من در نهفت
جز اين علتي هست كان كس نگفت
نه چشم بد است آنچنان كارگر
كه نقش روند است پيش نظر
چو بيند عجب كاريي در خيال
به تأديب چشمش دهد گوشمال
تعجب روانيست در راه او
نبايد جز او در نظرگاه او
چو نقش حريفي شگفت آيدش
دغا باختن در گرفت آيدش
گرفتار كن را دهد پيچ پيچ
بدان تا نگردد گرفتار هيچ
كسي را كه چشمي رسد ناگهان
دهن درهاش اوفتد در دهان
رسانندهٔ چشم را جوش خون
بخاري ز پيشاني آرد برون
به اين هر دو معني شناسند و بس
كه اين چشم زن بود و آن چشم رس
سپند از پي آن شد افروخته
كه آفت به آتش شود سوخته
فسونگر دگرگونه گفتست راز
كه چون به اسپند آتش آمد فراز
رسد بر فلك دود مشگين سپند
فلك خود زره باز دارد گزند
دگر باره هندوي رومي پرست
درآورد پولاد هندي به دست
كه از نيك و بد مرد اخترسگال
خبر چون دهد چون زند نقش فال
ز نقشي كه از كار نايد برون
به نيك و به بد چون شود رهنمون
چنين گفتش آن مايهٔ ايزدي
كه هرچ آن ز نيكي رسد يا بدي
هر آيينه در نقش اين گنبد است
اگر نيك نيكست اگر بد بداست
سگالندهٔ فال چون قرعه راند
ز طالع تواند همي نقش خواند
نمودار طالع نمايد درست
ز تخمي كه خواهد دران زرع رست
خدائي كه هست آفرينش پناه
چو بيند نيازي در اين عرضهگاه
به اندازهٔ آنكه باشد نياز
نمايد به ما بودنيهاي راز
فرستد سروشي و با او كليد
كند راز سربسته بر ما پديد
از آن باده هندو چنان مست شد
كه يكباره شمشيرش از دست شد
دگر باره پرسيد كز چين و زنگ
ورقهاي صورت چرا شد دو رنگ
چو يكسان بود رنگها در لويد
چرا اين سيه گشت و آن شد سپيد
جهاندار گفت اين گرايندهٔ گوي
دو رنگست يكي رنگي از وي مجوي
دو رويست خورشيد آيينه وش
يكي روي در چين يكي در حبش
به روئي كند رويها را چو ماه
به روئي دگر رويها در سياه
چو هندوي دانا به چندين سئوال
زبون شد ز فرهنگ دانش سگال
به تسليم شه بوسه بر خاك زد
شه از خرمي سر بر افلاك زد
همه زيركان بر چنان هوش و راي
دميدند و خواندند نام خداي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد