من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۷ - احوال سقراط با اسكندر

۳۸ بازديد


مغني بدان ساز تيمار سوز
نشاط مرا يك زمان بر فروز
مگر زان نواي بريشم نواز
بريشم كشم روم را در طراز
چنين گويد آن كاردان فيلسوف
كه بر كار آفاق بودش وقوف
كه يونان نشينان آن روزگار
سوي زهد بودند آموزگار
ز دنيا نجستندي آسايشي
نيرزيدشان شهوت آلايشي
نكردندي الا رياضتگري
به بسيار داني و اندك خوري
كسي كه به خود بر توان داشتي
ز طبع آرزوها نهان داشتي
نكردي تمتع نخوردي نبيد
كزين هر دو گردد خرد ناپديد
ز گرد آمدن سر درآيد به گرد
چو سر بايدت گرد آفت مگرد
بدانجا رسيدند از آن رسم و راي
كه برخاست بنيادشان زين سراي
ز خشگي به دريا كشيدند بار
ز پيوند گشتند پرهيزگار
زنان را ز مردان بپرداختند
جداگانه شان كشتيي ساختند
به مردانگي خون خود ريختند
بمردند و با زن نياميختند
به گيتي چنين بود بنيادشان
كه تخمه به گيتي برافتادشان
يكي روز فرخنده از صبحگاه
ز فرزانگان بزمي آراست شاه
چنان داد فرمان به سالاربار
كه با من ندارد كس امروز كار
فرستيد و خوانيد سقراط را
نگهبان تركيب و اخلاط را
فرستاده سقراط را بازجست
ز شه ياد كردش كه جوياي توست
زماني به درگاه خسرو خرام
برآراي جامه برافروز جام
فريب ورا پير دانا نخورد
فريبندگي را اجابت نكرد
بدو گفت رو به اسكندر بگوي
كه هرچ اندرين ره نيابي مجوي
من آنجائيم وين سخن روشنست
گر اينجا خياليست آن بي‌منست
مرا گر بدست آرد ايزد پرست
هم از درگه ايزد آيم بدست
جوابي كه آن كان فرهنگ سفت
فرستاده شد با فرستنده گفت
شهنشاه را گشت روشن چو روز
كه سقراط شمعي است خلوت فروز
نيابد به ديدار آن شمع راه
جز آن كس كه شب خيز باشد چو ماه
سكندر كه دارندهٔ تاج بود
به دانش همه ساله محتاج بود
زماني نبودي كه فرزانه‌اي
ز گوهر ندادي بدو دانه‌اي
ز هر دانشي كان ز دانندگان
رساندندي او را رسانندگان
سخنهاي سقراط بيدار هوش
پسند آمدي مر زبان را به گوش
بران شد دل دانش انديش او
كه آرند سقراط را پيش او
نمودند كان پير خلوت پناه
بر آمد شد خلق بربست راه
سر از شغل دنيا چنان تافتست
كه در گور گوئي دري يافتست
ز خويشان و ياران جدائي گرفت
به كنجي خراب آشنايي گرفت
جهان گر چه كارش به جان آورد
نه ممكن كه سر در جهان آورد
ز خون خوردن جانور خو بريد
پلاسي بپوشيد و ديبا دريد
كفي پست از آنجا كه غايت بود
شبان روزي او را كفايت بود
جز ايزد پرستيدنش كار نيست
به نزديك او خلق را بار نيست
نظامي صفت با خرد خو گرفت
نظامي مگر كاين صفت زو گرفت
به شرحي كه دادند از آن دين پناه
گراينده‌تر شد بدو مهر شاه
چنين آمداست آدمي را نهاد
كه آرد فرامش كنان را به ياد
كسي كو ز مردم گريزنده‌تر
بدو ميل مردم ستيزنده‌تر
چو سقراط مهر خود از خلق شست
همه خلق سقراط را بازجست
بسي خواند شاهش بر خويشتن
نشد شاه انجم بر آن انجمن
چو زاندازه شد خواهش شهريار
دل كاردان در نيامد به كار
ز ناز هنرمند تركانه‌وش
رمنده نشد دولت نازكش
شه از جمله استواران خويش
يكي محرم خاص را خواند پيش
فرستاد نزديك دانا فراز
بسي قصه‌ها گفت با او به راز
كه نزديك خود خواندمت بارها
نهان داشتم با تو گفتارها
اجابت نكردي چه بود از قياس
نوازنده را ناشدن حق شناس
چرائي ز درگاه ما گوشه گير
بيا يا بگو حجتي دلپذير
به معذوري خويش حجت نماي
وگر نيست حجت به حاجت به پاي
فرستادهٔ پي مبارك ز راه
به سقراط شد داد پيغام شاه
جهان ديدهٔ داناي حاضر جواب
چنين داد پاسخ براي صواب
كه گر شه مرا خواند نزديك خود
خرد چيزها داند از نيك و بد
نمايد كه رفتن بدو راي نيست
كه مهر تو را در دلش جاي نيست
چو درنا شدن هست چندين دليل
به بازي نشد پيش كس جبرئيل
مرا رغبت آنگه پديد آمدي
كه پيغام شه با كليد آمدي
چو در نافهٔ مشك آشنائي دهد
بر او بوي خوش بر گوائي دهد
دلي را كه بر دوستي رهبر است
برون از زبان حجتي ديگر است
دروني كه مهر آشكارا كند
مدارا فزون از مدارا كند
كساني كه نزديك شه محرمند
به بزم اندرون شاه را همدمند
سوي من نبينند بر آب و سنگ
ستور مرا پاي ازينجاست لنگ
چنان مي‌نمايد كه در بزمگاه
به نيكي مرا ياد ناورد شاه
كه آن رازداران كه خدمتگرند
به دل دوستي سوي من ننگرند
دل شاه را مرد مردم شناس
هم از مردم شاه گيرد قياس
اگر خاصگان را زبان هست نرم
به اميد شه دل توان كرد گرم
وگر نرم نايد ز گوينده گفت
درشتي بود شاه را در نهفت
غنا ساز گنبد چو باشد درست
صداي خوش آرد به اوتار سست
ز گنبد چو يك ركن گردد خراب
خوش آواز را ناخوش آيد جواب
هر آن نيك و بد كايد از در برون
به داراي درگه بود رهنمون
تو خواني مرا پرده داران راز
به سرهنگي از پرده دارند باز
نگر تا به طوفان ز درياي آب
در اين كشمكش چون نمايم شتاب
مثال آنچنان شد كه درياي ژرف
نمايد كه درهاست ما را شگرف
نهنگان دريا گشايند چنگ
كه جويد گهر در دهان نهنگ؟
چگونه شوم بردري نور باش
كه باشد بر او اين همه دور باش
بر شاه اگر صورتم بد كنند
خلاقت نه بر من كه بر خود كنند
ز خلق جهان بنده‌اي را چه باك
كه بندد كمر پيش يزدان پاك
در اين بندگي خواجه تاشم تو را
گر آيم به تو بنده باشم تو را
ببين اي سكندر به تقويم راست
كه اين نكته را ارتفاع از كجاست
فرستادهٔ شهريار از برش
بر شاه شد خواند درس از برش
طبق پوش برداشت از خون در
ز در دامن شاه را كرد پر
شه از گوهر افشان آن كان گنج
ز گوهر برآمودن آمد به رنج
پسند آمدش كان سخنهاي چست
به دعوي گه حجت آمد درست
چو دانست كوهست خلوت گراي
پياده به خلوتگهش كرد راي
شد آن گنج را ديد در گوشه‌اي
ز بي توشه‌اي ساخته توشه‌اي
ز شغل جهان گشت مشغول خواب
برآسوده از تابش آفتاب
تماشاي او در دلش كار كرد
به پايش بجنباند و بيدار كرد
بدو گفت برخيز و با من بساز
كه تا از جهانت كنم بي نياز
بخنديد دانا كزين داوري
به ار جز مني را به دست آوري
كسي كو نهد دل به مشتي گيا
نگردد بگرد تو چون آسيا
چو قرص جوين هست جان پرورم
غم گردهٔ گندمين چون خورم
بر آن راهرو نيم جوبار نيست
كه او را يكي جو در انبار نيست
مرا كايم از كاهبرگي ستوه
چه بايد گرانبار گشتن چو كوه
دگر باره شه گفت كز مال و جاه
تمنا چه داري تو اي نيكخواه
جوابش چنين داد داناي دور
كه با چون مني بر مينبار جور
من از تو به همت توانگرترم
كه تو بيش خواري من اندك خورم
تو با اينكه داري جهاني چنين
نه‌اي سير دل هم ز خواني چنين
مرا اين يكي ژندهٔ سالخورد
گرانستي ارنيستي گرم و سرد
تو با اين گراني كه دربار توست
طلبكاري من كجا كار توست
دگر باره پرسيد از او شهريار
كه تو كيستي من كيم در شمار
چنين داد پاسخ سخنگوي پير
كه فرمان دهم من تو فرمان‌پذير
برآشفت شه زان حديث درست
نهاني سخن را درون بازجست
خردمند پاسخ چنين داد باز
كه بر شه گشايم در بسته باز
مرا بنده‌اي هست نامش هوا
دل من بدان بنده فرمان روا
تو آني كه آن بنده را بنده‌اي
پرستار ما را پرستنده‌اي
شه از راي داناي باريك بين
ز خجلت سرافكنده شد برزمين
بدو گقت خود نور سيماي من
گواهست بر پاكي راي من
ز پاكان چو پاكي جدائي مكن
نمرده زمين آزمائي مكن
دگر ره جوابيش چون سيم داد
كه سيماب در گوش نتوان نهاد
چو پاكي و پاكيزه رائي كني؟
چرا دعوي چارپائي كني
كه هر چارپائي كه آرد شتاب
به پاي اندر آرد كسي را ز خواب
چو من خفته‌اي را تو بيدار مرد
نبايست از اين گونه بيدار كرد
تو كز خواب ما را بر آشفته‌اي
كني خفته بيدار و خود خفته‌اي
بدين خواب خرگوش و خوي پلنگ
ز شيران بيدار بردار چنگ
شكاري طلب كافتد از تير تو
هژبري چو من نيست نخجير تو
دل شه بدان داستانهاي گرم
چو موم از پذيرندگي گشت نرم
به خواهش چنان خواست كان هوشمند
ز پندش دهد حلقهٔ گوش بند
شد آن تلخي از پير پرهيزگار
به شيرين زباني درآمد به كار
از آن پند گو سر بلندي دهد
بگفت آنچه او سودمندي دهد
كه چون آهن دست پيراي تو
پذيراي صورت شد از راي تو
تواني كه روشن كني سينه را
در او آري آيين آيينه را
چو بردن تواني ز آهن تو زنگ
كه تا جاي گيرد در او نقش و رنگ
دل پاك را زنگ پرداز كن
بر او راز روحانيان باز كن
سيه كن روان بدانديش را
بشوي از سياهي دل خويش را
زباني است هر كو سيه دل بود
نه هر زنگيئي خواجه مقبل بود
به سوداي رنگي مشو رهنمون
مفرح نگر كز لب آرد برون
سياهي كني سوخته شو چو بيد
كه دندان بدو كرد زنگي سپيد
مگر كاينه زنگي از آهنست
كه با آن سياهي دلش روشنست
از آنجا خبر داد كار آزماي
كه نوشاب را در سياهيست جاي
برون آي چون نقره ز آلودگي
ز نقره بياموز پالودگي
دماغي كز آلودگي گشت پاك
بچربد بر اين گنبد دودناك
نهانخانهٔ صبحگاهي شود
حرمگاه سر الهي شود
ز تو دور كردن ز روزن نقاب
به روزن درافتادن از آفتاب
چراغي به دريوزه بر كرده گير
قفائي ز باد هوا خورده گير
عماري كش نور خورشيد باش
ز ترك عماري بر اميد باش
تو در پاك ميكن ز خاشاك و خار
طلبكار سلطان مشو زينهار
چو سلطان شود سوي نخجيرگاه
دري رفته بيند فروشسته راه
چو داني كه آمد به مهمان فرود
به ناخوانده مهمان بر از ما درود
گرآيي براين در دليري مكن
تمناي بالا و زيري مكن
به جان شو پذيرندهٔ بزم خاص
كه تن را ز دربان نبيني خلاص
به كفش گل آلوده بر تخت شاه
نشايد شدن كفش بفكن به راه
چو همكاسهٔ شاه خواهي نشست
به پيراي ناخن فروشوي دست
كرا زهره گر خود بود شرزه شير
كه بر تخت سلطان خرامد دلير
كه شيري كه بر تخت او بخته شد
هم از هيبت تخت او تخته شد
كسي كو درآيد به درگاه تو
خورد سيلي ار گم كند راه تو
ببين تا تو را سر به درگاه كيست
دل ترسناكت نظرگاه كيست
گر اين درزني كمترين بنده باش
گر اين پاي داري سرافكنده باش
وگر تو خود شاهي و شهريار
تو را با سگ پاسبانان چكار
تو گرمي مكن گر من از خوي گرم
نگفتم تو را گفتنيهاي نرم
دل تافته كو ز من تفته بود
به جاسوسي آسمان رفته بود
كنون كامد از آسمان بر زمين
ره آوردش آن بود و ره بردش اين
چو گفت اين سخنهاي پرورده پير
سخن در دل شاه شد جايگير
برافروخته روي چون آفتاب
سوي بزم خود كرد خسرو شتاب
بفرمود تا مرد كاتب سرشت
به آب زر آن نكته‌ها را نبشت


بخش ۲۰ - گفتار ارسطو

۳۵ بازديد


ارسطوي روشندل هوشمند
ثنا گفت بر تاجدار بلند
كه دايم به دانش گراينده باش
در بستگي را گشاينده باش
به نيروي داد آفرين شاد زي
ز بندي كه نگشايد آزاد زي
چو فرمان چنين آمد از شهريار
كز آغاز هستي نمايم شمار
نخستين يكي جنبشي بود فرد
بجنبيد چندانكه جنبش دو كرد
چون آن هردو جنبش به يك جا فتاد
ز هر جنبشي جنبشي نو بزاد
بجز آنكه آن جنبشي فرد بود
سه جنبش به يكجاي در خورد بود
سه خط زان سه جنبش پديدار شد
سه دوري در آن خط گرفتار شد
چو گشت آن سه دوري ز مركز عيان
تنومند شد جوهري درميان
چو آن جوهر آمد برون از نورد
خرد نام او جسم جنبنده كرد
در آن جسم جنبنده نامد قرار
همي بود جنبان بسي روزگار
از آن جسم چندانكه تابنده بود
به بالاي مركز شتابنده بود
چو گردنده گشت آنچه بالا دويد
سكونت گرفت آنچه زير آرميد
از آن جسم گردندهٔ تابناك
روان شد سپهر درفشان پاك
زميلي كه بر مركز خويش ديد
سوي دايره ميل خود پيش ديد
به آن ميل كاول گراينده بود
همه ساله جنبش نماينده بود
چو پرگار اول چنان بست بند
كزو سازور شد سپهر بلند
ز گشت سپهر آتش آمد پديد
كه آتش ز نيروي گردش دميد
ز نيروي آتش هوائي گشاد
كه مانند او گرم دارد نهاد
به تري گراينده شد گوهرش
كه گردندگي دور بود از برش
چكيد از هوا تريي در مغاك
پديد آمد آبي خوش و نغز و پاك
چو آسوده گشت آب و دردي نشست
از آن درد پيدا شد اين خاك پست
چو هر چار جوهر به امر خداي
گرفتند بر مركز خويش جاي
مزاج همه در هم آميختند
وز او رستنيها برانگيختند
وزآن رستنيهاي پرداخته
ز هر گونه شد جانور ساخته
به اندازهٔ عقل نسبت شناس
از اين بيش نتوان نمودن قياس


بخش ۱۹ - خلوت ساختن اسكندر با هفت حكيم در آفرينش نخست

۴۰ بازديد


مغني بيار آن ره باستان
مرا ياريي ده در اين داستان
زدستان گيتي مگر جان برم
بر اين داستان ره به پايان برم
چنين آمد از فيلسوف اين سخن
كه چون شد به شه تازه روز كهن
به فيروزي بخت فرخنده فال
درآمد به بخشيدن ملك و مال
ز بس بخشش او در آن مرز و بوم
برافتاد درويشي از اهل روم
نهادند سر خسروان بردرش
به فرماندهي گشته فرمان برش
به فرخندگي شاه فيروز بخت
يكي روز برشد به فيروزه تخت
سخن راند از انصاف و از دين و داد
گهي درج مي‌بست و گه مي‌گشاد
چو لختي سخن گفت از آن در كه بود
به خلوتگه خويش رغبت نمود
از آن فيلسوفان گزين كرد هفت
كه بر خاطر كس خطائي نرفت
ارسطو كه بد مملكت را وزير
بليناس برنا و سقراط پير
فلاطون و واليس و فرفوريوس
كه روح القدس كردشان دست‌بوس
همان هفتمين هرمس نيك راي
كه بر هفتمين آسمان كرد جاي
چنين هفت پرگار بر گرد شاه
در آن دايره شه شده نقطه گاه
طرازنده بزمي چو تابنده هور
هم از باده خالي هم از باد دور
دل شه در آن مجلس تنگبار
به ابرو فراخي درآمد به كار
به دانندگان راز بگشاد و گفت
كه تا كي بود راز ما در نهفت
بسي شب به مستي شد و بيخودي
گذاريم يك روز در بخردي
يك امروز بينيم در ماه و مهر
گشائيم سر بسته‌هاي سپهر
بدانيم كاين خرگه گاو پشت
چگونه درآمد به خاك درشت
چنين بود تا بود بالا و زير
بدانسان كه بد گفت بايد دلير
چنان واجب آمد به راي درست
كه تركيب اول چه بود از نخست
چه افزايش و كاهش نو بنو
بنا بود پيشينه شد پيشرو
نخستين سبب را در اين تاروپود
بجوئيم از اجرام چرخ كبود
بدين زيركي جمعي آموزگار
نيارد به‌هم بعد از اين روزگار
ندانيم كز مادر اين راه رنج
كرا پاي خواهد فروشد به گنج
بگوئيد هر يك به فرهنگ خويش
كه اين كار از آغاز چون بود پيش
به تقدير و حكم جهان آفرين
نخست آسمان كرده شد با زمين
بيا تا برون آوريم از نهفت
كه اول بهار جهان چون شكفت
چگونه نهادش بنا گر بنا؟
چه بانگ آمد از ساز اول غنا؟
چو شاه اين سخن را سرآغاز كرد
چنان گنج سربسته را باز كرد
ز تاريخ آن كارگاه كهن
فروبست بر فيلسوفان سخن
وليكن نيوشنده را در جواب
سخن واجب آمد به فكر صواب
چنان رفت رخصت به راي درست
كارسطو كند پيشوائي نخست


بخش ۲۳ - گفتار سقراط

۳۴ بازديد


چو سقراط را داد نوبت سخن
رطب ريزشد خوشه نخل بن
جهانجوي را گفت پاينده باش
به دين و به دانش گراينده باش
همه آرزوها شكار تو باد
نهفت جهان آشكار تو باد
ز پرسيدهٔ شهريار جهان
كه داند كه هست اين پژوهش نهان
وليكن به اندازهٔ راي خويش
كند هر كسي عرض كالاي خويش
نخستين ورق كافرينش نبود
جز ايزد خداوند بينش نبود
ز هيبت برانگيخت ابري بلند
همان برق و باران او سودمند
ز باران او گشت پيدا سپهر
پديد آمد از برق او ماه و مهر
ز ماهيتي كز بخار او فتاد
زمين گشت و بر جاي خويش ايستاد
از اين بيشتر رهنمون ره نبرد
گزافه سخن بر نشايد شمرد


بخش ۲۲ - گفتار بليناس

۳۳ بازديد


بليناس دانا به زانو نشست
زمين را طلسم زمين بوسه بست
كه چندانكه هست آفرينش به جاي
شها بر تو باد آفرين خداي
ز دانش مبادا دل شاه دور
كه با نور به ديده با ديده نور
چو فرهنگ خسرو چنان بازجست
كه پيدا كنم رازهاي نخست
نخستين طلسمي كه پرداختند
زمين بود و تركيب ازو ساختند
چو نيروي جنبش در او كرد كار
به افسردگي زو برآمد بخار
از او هر چه رخشنده و پاك بود
سزاوار اجرام افلاك بود
دگر بخشهاكان بلندي نداشت
بهر مركزي مايه‌اي مي گذاشت
يكي بخش از او آتش روشن است
كه بالاترين طاق اين گلشن است
دوم بخش ازو باد جنبنده خوست
كه تا او نجنبد ندانند كوست
سوم بخش ازو آب رونق پذير
كه هستش ز راوق گري ناگزير
همان قسمت چارمين هست خاك
ز سركوب گردش شده گردناك


بخش ۲۱ - گفتار واليس

۳۴ بازديد


چنين راند واليس دانا سخن
كه نوباد شه در جهان كهن
به تعليم دانش تنومند باد
به دانش پژوهي برومند باد
چو فرمود سالار گردنكشان
كه هر كس دهد زانچه دارد نشان
چنين گشت بر من به دانش درست
كه جز آب جوهر نبود از نخست
ز جنبش نمودن به جائي رسيد
كزو آتشي در تخلخل دميد
چو آتش برون راند برق از بخار
هوائي فرو ماند از او آبدار
تكاشف گرفت آب از آهستگي
زمين سازور گشت از آن بستگي
چو هر جوهر خاص جايي گرفت
جهان از طبيعت نوائي گرفت
ز لطفي كه سر جوش آنجمله بود
گره بست گردون و جنبش نمود
نيوشاگر اين را نخواهد شنيد
كز آبي چنين پيكر آمد پديد
نمودار نطفه بر راستان
دليلي است قطعي بر اين داستان


بخش ۲۵ - گفتار هرمس

۳۴ بازديد


چو قفل آزمائي به هرمس رسيد
ز زنجير خائي درآمد كليد
از آن پيشتر كان گره باز كرد
سخن بر دعاي شه آغاز كرد
كه بر هر چه شايد گشادن زبند
دل و راي شه باد فيروزمند
فلك باد گردنده بر كام او
مگر داد از اين خسروي نام او
چو شه را چنين آمد است اختيار
كه نقلي دهد شاخ هر ميوه بار
مرا هم ز فرمان نبايد گذشت
كنون سوي پرسش كنم بازگشت
از آنگه كه بردم به انديشه راه
در اين طاق پيروزه كردم نگاه
برآنم كه اين طاق دريا شكوه
معلق چو دوديست بر اوج كوه
به بالاي دودي چنين هولناك
فروزنده نوريست صافي و پاك
نقابيست اين دود در پيش نور
دريچه دريچه ز هم گشته دور
زهر رخته كز دود ره يافتست
به اندازه نوري برون تافتست
همان انجم از ماه تا آفتاب
فروغيست كايد برون از نقاب
وجود آفرينش بدانم درست
ندانم كه چون آفريد از نخست


بخش ۲۴ - گفتار فرفوريوس

۳۴ بازديد


پس آنگه كه خاك زمين داد بوس
چنين پاسخ آورد فرفوريوس
كه تا دور باشد خرامش پذير
تو بادي جهان داور دور گير
سر از داد تو بر متاباد دهر
كه داد تو بيداد را كرد قهر
ز پرسيدن شاه ايزد شناس
چنان در دل آمد مرا از قياس
كزان پيشتر كاينجهان شد پديد
جهان آفرين جوهري آفريد
ز پروردن فيض پروردگار
به آبي شد آن جوهر آبدار
دو نيمه شد آن آب جوهر گشاي
يكي زير و ديگر زبر يافت جاي
به طبع آن دو نيمه چو كافور و مشك
يكي نيمه‌تر گشت و يك نيمه خشك
ز تري يكي نيمه جنبش پذير
ز خشكي دگر نيمه آرام گير
شد آن آب جنبش‌پذير آسمان
شد اين آرميده زمين در زمان
خرد تا بدينجاست كوشش نماي
برون زين خط انديشه را نيست جاي


بخش ۲۸ - گفتار حكيم نظامي

۳۳ بازديد


نظامي بر اين در مجنبان كليد
كه نقش ازل بسته را كس نديد
بزرگ آفريننده هر چه هست
ز هرچ آفريد است بالا و پست
نخستين خرد را پديدار كرد
ز نور خودش ديده بيدار كرد
بر آن نقش كز كلك قدرت نگاشت
ز چشم خرد هيچ پنهان نداشت
مگر نقش اول كز آغاز بست
كز آن پرده چشم خرد باز بست
چو شد بسته نقش نخستين طراز
عصابه ز چشم خرد كرد باز
هر آن گنج پوشيده كامد پديد
بدست خرد باز دادش كليد
جز اول حسابي كه سربسته بود
وز آنجا خرد چشم بربسته بود
ديگر جا كه پنهان نبود از خرد
خرد را چو پرسي به دوره برد
وز آن جاده كو بر خرد بست راه
حكايت مكن زو حكايت مخواه
به آنجا تواند خرد راه برد
كه فرسنگ و منزل تواند شمرد
ره غيب ازان دورتر شد بسي
كه انديشه آنجا رساند كسي
خردمندي آنراست كز هر چه هست
چو ناديدني بود ازو ديده بست
چو صنعت به صانع تو را ره نمود
نوائي بر اين پرده نتوان فزود
سخن بين كه با مركب نيم لنگ
چگونه برون آمد از راه تنگ
همانا كه آن هاتف خضر نام
كه خارا شكافيست خضرا خرام
درودم رسانيد و بعد از درود
به كاخ من آمد ز گنبد فرود
دماغ مرا بر سخن كرد گرم
سخن گفت با من به آواز نرم
كه چندين سخنهاي خلوت سگال
حوالت مكن بر زبانهاي لال
تو ميخاري اين سرو را بيخ و بن
بر آن فيلسوفان چه بندي سخن
چرا بست بايد سخنهاي نغز
بر آن استخوانهاي پوسيده مغز
به خوان كسان بر مخور نان خويش
شكينه بنه بر سر خوان خويش
بلي مردم دور نا مردمند
نه بر انجمن فتنه بر انجمند
نه خاكي ولي چون زمين خاك دوست
نه خاك آدمي بلكه خاكي نكوست
مشعبد شد اين خاك نيرنگ ساز
كه هم مهره دزداست و هم مهره باز
كند مهره‌اي را به كف در نهان
دگر باره آرد برون از دهان
فرو بردنش هست زرنيخ زرد
برآوردنش نيل با لاجورد
به وقت خزان مي‌خورد عود خشك
به فصل بهار آورد ناف مشك
تن آدمي را كه خواهد فشرد
ندانم كه چون باز خواهد سپرد
تن ما كه در خاكش آكندگي است
نه در نيستي در پراكندگي است
پراكنده‌اي كو بود جايگير
گر آيد فراهم بود دلپذير
چو هرچ آن بود بر زمين ريز ريز
به سيماب جمع آورد خاك بيز
چو زر پراكنده را چاره ساز
به سيماب ديگر ره آرد فراز
گر اجزاي ما را كه بودش روان
دگر باره جمعي بود مي‌توان


بخش ۲۷ - گفتار اسكندر

۳۴ بازديد


چو ختم سخن قرعه بر شاه زد
سخن سكهٔ قدر بر ماه زد
سكندر كه خورشيد آفاق بود
به روشن دلي در جهان طاق بود
از آن روشني بود كان روشنان
برو انجمن ساختند آنچنان
چو زيرك بود شاه آموزگار
همه زيركان آرد آن روزگار
چو شه گفت آن زيركان گوش كرد
جداگانه هر جام را نوش كرد
بر آن فيلسوفان مشكل گشاي
بسي آفرين تازه كرد از خداي
پس آنگاه گفت اي هنر پروران
بسي كردم انديشه در اختران
برآنم كه اينصورت از خود نرست
نگارنده‌اي بودشان از نخست
نگارنده دانم كه هست از درون
نگاريدنش را ندانم كه چون
ز چونكرد او گر بدانستمي
همان كو كند من توانستمي
هر آن صورتي كايد اندر ضمير
توان كردنش در عمل ناگزير
چو ما لوح خلقت ندانيم خواند
تجس در او چون توانيم راند
شما كاسمان را ورق خوانده‌ايد
سخن بين كه چون مختلف رانده‌ايد
از اين بيش گفتن نباشد پسند
كه نقش جهان نيست بي نقش بند