من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۶ - مقالت چهاردهم در نكوهش غفلت

۴۴ بازديد


اي شده خشنود به يكبارگي
چون خر و گاوي به علف‌خوارگي
فارغ ازين مركز خورشيد گرد
غافل از اين دايره لاجورد
از پي صاحب خبرانست كار
بي‌خبرانرا چه غم از روزگار
بر سر كار آي چرا خفته‌اي
كار چنان كن كه پذيرفته‌اي
مست چه خسبي كه كمين كرده‌اند
كارشناسان نه چنين كرده‌اند
برنگر اين پشته غم پيش بين
درنگر و عاجزي خويش بين
عقل تو پيريست فراموش كار
تا ز تو ياد آرد يادش بيار
گر شرف عقل نبودي ترا
نام كه بردي كه ستودي ترا
عقل مسيحاست ازو سر مكش
گرنه خري خر به وحل درمكش
يا بره عقل برو نور گير
يا ز درش دامن خود دور گير
مست مكن عقل ادب ساز را
طعمه گنجشك مكن باز را
مي كه حلال آمده در هر مقام
دشمني عقل تو كردش حرام
مي كه بود كاب تو در جام اوست
عقل شد آن چشمه كه جان نام اوست
گرچه مي اندوه جهان را برد
آن مخور اي خواجه كه آنرا برد
مي نمكي دان جگر آميخته
بر جگر بي نمكان ريخته
گر خبرت بايد چيزي مخور
كز همه چيزيت كند بي‌خبر
بي‌خبر آن مرد كه چيزي چشيد
كش قلم بي‌خري دركشيد
ميل كش چشم خيالات شو
كند نه پاي خرابات شو
اي چو الف عاشق بالاي خويش
الف تو با وحشت سوداي خويش
گر الفي مرغ پر افكنده باش
ورنه چو بي حرف سرافكنده باش
چوف الف آراسته مجلسي
هيچ نداري چو الف مفلسي
خار نه‌اي كاوج گرائي كني
به كه چو گل بي سر و پائي كني
طفل نه‌اي پاي به بازي مكش
عمر نه‌اي سر به درازي مكش
روز به آخر شد و خورشيد دور
سايه شود بيش چو كم گشت نور
روز شنيدم چو به پايان شود
سايه هر چيز دو چندان شود
سايه پرستي چه كني همچو باغ
سايه شكن باش چو نور چراغ
گر تو ز خود سايه تواني پريد
عيب تو چون سايه شود ناپديد
سايه نشيني نه فن هر كسست
سايه نشين چشمه حيوان بسست
اي زبر و زير سر و پاي تو
زير و زبرتر ز فلك راي تو
صبح بدان ميدهدت طشت زر
تا تو ز خود دست بشوئي مگر
چونكه درين طشت شوي جامي شوي
آب ز سرچشمه خورشيد جوي
قرصه خورشيد كه صابون تست
شوخگن از جامه پر خون تست
از بس آتش كه طبيعت فشاند
در جگر عمر تو آبي نماند
گر تنت از چرك غرض پاك نيست
زرنه همه سرخ بود باك نيست
گر سخن از پاكي عنصر شود
معده دوزخ ز كجا پر شود
گرچه ترازو شده‌اي راست كار
راستي دل به ترازو گمار
هر جو و هر حبه كه بازوي تو
كم كند از كيل و ترازوي تو
هست يكايك همه بر جاي خويش
روز پسين جمله بيارند پيش
با تو نمايند نهانيت را
كم دهي و بيش ستانيت را
خود مكن اين تيغ ترازو روان
گرنه فزون ميده و كم ميستان
گل ز كژي خار در آغوش يافت
نيشكر از راستي آن نوش تافت
راستي آنجا كه علم برزند
ياري حق دست به هم بر زند
از كجي افتي به كم و كاستي
از همه غم رستي اگر راستي
زاتش تنها نه كه از گرم و سرد
راستي مرد بود درع مرد


بخش ۵۱ - داستان كودك مجروح

۳۳ بازديد


كودكي از جمله آزادگان
رفت برون با دو سه همزادگان
پايش ازان پويه درآمد ز دست
مهر دل و مهره پشتش شكست
شد نفس آن دو سه همسال او
تنگ‌تر از حادثه حال او
آنكه ورا دوسترين بود گفت
در بن چاهيش ببايد نهفت
تا نشود راز چو روز آشكار
تا نشويم از پدرش شرمسار
عاقبت انديش‌ترين كودكي
دشمن او بود در ايشان يكي
گفت همانا كه در اين همرهان
صورت اين حال نماند نهان
چونكه مرا زين همه دشمن نهند
تهمت اين واقعه بر من نهند
زي پدرش رفت وخبردار كرد
تا پدرش چاره آن كار كرد
هركه در او جوهر دانايي است
بر همه چيزيش توانايي است
بند فلك را كه تواند گشاد؟
آنكه بر او پاي تواند نهاد
چون ز كم و بيش فلك درگذشت
كار نظامي ز فلك برگذشت


بخش ۵۰ - مقالت شانزدهم در چابك روي

۳۷ بازديد


اي بنسيمي علم افراخته
پيش غباري علم انداخته
ده نه و دروازه دهقان زده
ملك نه و تخت سليمان زده
تيغ نه‌اي زخم بي اندازه چيست
كوس نه‌اي اينهمه آوازه چيست
چون دهن تيغ درم ريز باش
چون شكم كوس تهي خيز باش
ميكشدت ديو نه افكنده
دست مده مرده نه زنده
پيش مغي پشت صليبي مكن
دعوي شمشير خطيبي مكن
خطبه دولت به فصيحي رسد
عطسه آدم به مسيحي رسد
هركه چو پروانه دمي خوش زند
يك تنه بر لشگر آتش زند
يكدو نفس خوش زن و جاني بگير
خرقه درانداز و جهاني بگير
بخشش تو چرب ربائي كه هست
نيست فدائي به جدائي كه هست
شير شو از گربه مطبخ مترس
طلق شو از آتش دوزخ مترس
گر دغلي باش بر آتش حلال
ور زر و ياقوتي از آتش منال
چند غرور اي دغل خاكدان
چند مني اي دو سه من استخوان
پيشتر از ما دگران بوده‌اند
كز طلب جاه نياسوده‌اند
حاصل آن جاه ببين تا چه بود
سود بد اما بزيان شد چه سود
گر تو زمين ريزه چو خورشيد و ماه
پاي نهي بر فلك از قدر و جاه
گرچه ازان دايره دير اوفتي
چونكه زميني نه به زير اوفتي ؟
تا سر خود را نبري طره‌وار
پاي درين طره منه زينهار
مرغ نه‌اي بر نتواني پريد
تا نكني جان نتواني رسد
با فلك از راه شگرفي دراي
تات شگرفانه درافتد به پاي
باده تو خوردي گنه زهر چيست
جرم تو كردي خلل دهر چيست
دهر نكوهي مكن اي نيك‌مرد
دهر بجاي من و تو بد نكرد
جهد بسي كرد و شگرفي بسي
تا كند از ما به تكليف كسي
چون من و تو هيچ كسان دهيم
بيهده بر دهر چه تاوان نهيم
تا نبود جوهر لعل آبدار
مهر قبولش ننهد شهريار
سنگ بسي در طرف عالمست
آنچه ازو لعل شود آن كمست
خار و سمن هردو بنسبت گياست
اين خسك ديده و آن توتياست
گرچه نيابد مدد از آب جوي
از گل اصلي نرود رنگ و بوي
آب گرفتم لطف افزون كند
خار و خسك را به سمن چون كند
گرنه بدين قاعده بودي قرار
قلب شدي قاعده روزگار
كار به دولت نه به تدبير ماست
تا به جهان دولت روزي كراست
مرد ز بيدولتي افتد به خاك
دولتيان را به جهان در چه باك
زنده بود طالع دولت پرست
بنده دولت شو هرجا كه هست
ملك به دولت نه مجازي دهند
دولت كس را نه به بازي دهند
گرد سر دولتيان چرخ ساز
تا شوي از چرخ زدن بي‌نياز
با دو سه كم زن مشو آرام گير
مقبل ايام شو و نام گير
بختور از طالع جوزا برآي
جوز شكن آنگه و بخت آزماي
گر در دولت زني افتاده شو
از گره كار جهان ساده شو
ساده دلست آب كه دلخوش رسيد
وز گرهي عود بر آتش رسيد
پيرو دل باش و مده دل به كس
خود تن تو زحمت راه تو بس
چند زني دست به شاخ دگر
كه مرا دولت ازين بيشتر
جمله عالم تو گرفتي رواست
چون بگذاري طلبيدن چراست
حرص بهل كو ره طاعت زند
گردن حرص تو قناعت زند
مركز اين گنبد فيروزه رنگ
بر تو فراخست و بر انديشه تنگ
يا مكن انديشه به جنگ آورش
يا به يك انديشه به تنگ آورش
معرفتي در گل آدم نماند
اهل دلي در همه عالم نماند
در دو هنر نامه اين نه دبير
نيست يكي صورت معني‌پذير
دوستي از دشمن معني مجوي
آب حيات از دم افعي مجوي
دشمن دانا كه غم جان بود
بهتر از آن دوست كه نادان بود


بخش ۴۹ - داستان ملكزاده جوان با دشمنان پير

۴۸ بازديد


قصد شنيدم كه در اقصاي مرو
بود ملكزاده جواني چو سرو
مضطرب از دولتيان ديار
ملك بر او شيفته چون روزگار
تازگيش را كهنان در ستيز
پر خطر او زان خطر نيم خيز
يك شب ازان فتنه پر انديشه خفت
ديد كه پيريش در آن خواب گفت
كاي مه نو برج كهن را بكن
واي گل نو شاخ كهن را بزن
تا به تو بر ملك مقرر شود
عيش تو از خوي تو خوشتر شود
شه چو سر از خواب گرانبر گرفت
آندو سه تن را ز ميان برگرفت
تازه بنا كرد و كهن درنوشت
ملك بر آن تازه ملك تازه گشت
رخنه كن ملك سرافكنده به
لشگر بد عهد پراكنده به
سر نكشد شاخ تو از سرو بن
تا نزني گردن شاخ كهن
تا نشود بسته لب جويبار
پنجه دعوي نگشايد چنار
تا نكني رهگذر چشمه پاك
آب نزايد ز دل و چشم خاك
با تو برون از تو برون پروريست
گوش ترا نيك نصيحت گريست
يك نفس آن تيغ برآر از غلاف
چند غلافش كني اي بر خلاف
آن نفس از حقه اين خاك نيست
اين حق آن هم نفس پاك نيست
پيش چنين كس همگي پيش كش
نام كرم بر همه خويش كش
دولتيان كاب و درم يافتند
دولت باقي ز كرم يافتند
تخم كرم كشت سلامت بود
چون برسد برگ قيامت بود
يارت ازان گنج كه احسان تست
نقد نظامي سره كن كان تست


بخش ۵۳ - داستان پير و مريد

۳۵ بازديد


رهروي از جمله پيران كار
مي‌شد و با پير مريدي هزار
پير در آن باديه يك باد پاك
داد بضاعت به امينان خاك
هر يك از آن آستني برفشاند
تا همه رفتند و يكي شخص ماند
پير بدو گفت چه افتاد راي
كان همه رفتند و تو ماندي بجاي
گفت مريد اي دل من جاي تو
تاج سرم خاك كف پاي تو
من نه بباد آمدم اول نفس
تا بهمان باد شوم باز پس
منتظر داد به دادي شود
و آمده باد به بادي شود
زود رو و زود نشين شد غبار
زان بيكي جاي ندارد قرار
كوه به آهستگي آمد به جاي
از سر آنست چنين دير پاي
پرده دري پيشه دوران بود
باركشي كار صبوران بود
باركش زهد شو ارتر نه
بار طبيعت مكش ار خر نه
تا خط زهد تو مزور نشد
ديده بدوتر شد و او تر نشد
زهد كه در زركش سلطان بود
قصه زنبيل و سليمان بود
شمع كه هر شب به زر افشانيست
زير قبا زاهد پنهانيست
زهد غريبست به ميخانه در
گنج عزيزاست به ويرانه در
زهد نظامي كه طرازي خوشست
زير نشين علم زر كشست


بخش ۵۲ - مقالت هفدهم در پرستش و تجريد

۳۶ بازديد


اي ز خدا غافل و از خويشتن
در غم جان مانده و در رنج تن
اين من و من گو كه درين قالبست
هيچ مگو جنبش او تا لبست
چون خم گردون به جهان در مپيچ
آنچه نه آن تو به آن در مپيچ
زور جهان بيش ز بازوي تست
سنگ وي افزون ز ترازوي تست
قوت كوهي ز غباري مخواه
آتش ديگي ز شراري مخواه
هر كمري كان به رضا بسته شد
از كمر خدمت تن رسته شد
حرص رباخواره ز محروميست
تاج رضا بر سر محكوميست
كيسه برانند درين رهگذر
هركه تهي كيسه‌تر آسوده‌تر
محتشمي درد سري مي‌پذير
ورنه برو دامن افلاس گير
كوسه كم ريش دلي داشت تنگ
ريش كشان ديد دو كس را به جنگ
گفت رخم گرچه زباني فشست
ايمنم از ريش كشان هم خوشست
مصلت كار در آن ديده‌اند
كز تو خر و بار تو ببريده‌اند
تا تو چو عيسي به در دل رسي
بي خر و بي بار به منزل رسي
ممني انديشه‌گيري مكن
در تنكي كوش و ستبري مكن
موج هلاكست سبكتر شتاب
جان ببر و بار درافكن به آب
به كه تهي مغز و خراب ايستي
تا چو كدو بر سر آب ايستي
قدر به بي‌خوردي و خوابي درست
گنج بزرگي به خرابي درست
مرده مردار نه‌اي چون زغن
زاغ شو و پاي به خون در مزن
گر تن بيخون شده‌اي چون نگار
ايمني از زحمت مردار خوار
خون جگري دان بشرابي شده
آتشي از شرم به آبي شده
تا قدري قوت خون بشكني
ضربت آهن خوري ار آهني
خو مبر از خوردن بيكبارگي
خرده نگهدار بكم خوارگي
شير ز كم خوردن خود سركشست
خيره خوري قاعده آتشست
روز بيك قرصه چو خرسند گشت
روشني چشم خردمند گشت
شب كه صبوحي نه به هنگام كرد
خون ز يادش سيه‌اندام كرد
عقل ز بسيار خوري كم شود
دل چو سپر غم سپر غم شود
عقل تو جانيست كه جسمش توئي
جان تو گنجي كه طلسمش توئي
كي دهد اين گنج ترا روشني
تا تو طلسم در او نشكني
خاك به نامعتمدي گشت فاش
صحبت نامعتمدي گو مباش
گر همه عمرت به غم آرد به سر
از پي تو غم نخورد غم مخور
گفت به زنگي پدر اين خنده چيست
بر سيهي چون تو ببايد گريست
گفت چو هستم ز جهان نااميد
روي سيه بهتر و دندان سفيد
نيست عجب خنده ز روي سياه
كابر سيه برق ندارد نگاه
چون تو نداري سر اين شهر بند
برق شو و بر همه عالم بخند
خنده طوطي لب شكر شكست
قهقهه پر دهن كبك بست
خنده چو بيوقت گشايد گره
گريه از آن خنده بيوقت به
سوختن و خنده زدن برق‌وار
كوتهي عمر دهد چون شرار
بيطرب اين خنده چون شمع چيست
بسكه بر اين خنده ببايد گريست
تا نزني خنده دندان نماي
لب به گه خنده به دندان بخاي
گريه پر مصلحت ديده نيست
خنده بسيار پسنديده نيست
گر كهني بيني و گر تازه‌اي
بايدش از نيك و بد اندازه‌اي
خيز و غمي ميخور و خوش مينشين
گاه چنان بايد و گاهي چنين
در دل خوش ناله دلسوز هست
با شبه شب گهر روز هست
هيچ كس آبي ز هوائي نخورد
كز پس آن آب قفائي نخورد
هر بنه‌اي را جرسي داده‌اند
هر شكري را مگسي داده‌اند
دايه داناي تو شد روزگار
نيك و بد خويش بدو واگذار
گر دهدت سركه چو شيره مجوش
خيز تو خواهد تو چه داني خموش
ثابت اين راه مقيمي بود
همسفر خضر كليمي بود
ناز بزرگانت ببايد كشيد
تا به بزرگي بتواني رسيد
يار مساعد به گه ناخوشي
دام‌كشي كرد نه دامن‌كشي


بخش ۵۶ - مقالت نوزدهم در استقبال آخرت

۳۴ بازديد


مجلس خلوت نگر آراسته
روشن و خوش چون مه ناكاسته
شمع فروزان و شكر ريخته
تخت زده غاليه آميخته
دشمن جانست ترا روزگار
خويشتن از دوستيش واگذار
بين كه بزنجير كيان را كشيد
هركه درو ديد زبان را كشيد
با تو دنيا طلب دين گذار
بانگ برآورده رقيبان بار
كز در بيدادگران باز گرد
گرد سراپرده اين راز گرد
از تف اين باديه جوشيده‌اي
بر تو نپوشند كه پوشيده‌اي
سرد نفس بود سگ گرم كين
روبه از آن دوخت مگر پوستين
دوزخ گوگرد شد اين تيره دشت
اي خنك آنكس كه سبكتر گذشت
آب دهاني به ادب گرد كن
در تف اين چشمه گوگود كن
باز ده اين وام فلك داده را
طرح كن اين خاك زمين زاده را
جمله برانداز باستاديئي
تا تو فرو ماني و آزاديئي
هركه درين راه مني ميكند
بر من و تو راه‌زني ميكند
خصمي كژدم بتر از اژدهاست
كاين ز تو پنهان بود آن برملاست
خانه پر از دزد جواهر بپوش
باديه پر غول به تسبيح كوش
غارتياني كه ره دل زنند
راه به نزديكي منزل زنند
ترسم از آن شب كه شبيخون كنند
خوارت ازين باده بيرون كنند
دشمن خردست بلائي بزرگ
غفلت ازو هست خطائي سترگ
با عدوي خرد مشو خرد كين
خرد شوي گر نشوي خرد بين
با همه خردي به قدر مايه زور
ميل كش بچه شير است مور
قافله برده به منزل رسيد
كشتي پر گشته به ساحل رسيد
تات نبينند نهان شو چو خواب
تات نرانند روان شو چو آب
پاي درين صومعه ننهادنيست
چون بنهي واستده دادنيست
گر نروي در جگرت خون نهند
راتبت از صومعه بيرون نهند
گر سفر از خاك نبودي هنر
چرخ شب و روز نكردي سفر
تا ندرد ديو گريبانت خيز
دامن دين گير و در ايمان گريز
شرع ترا خواند سماعش بكن
طبع ترا نيست وداعش بكن
شرع نسيمي است به جانش سپار
طبع غباري به جهانش گذار
شرع ترا ساخته ريحان به دست
طبع پرستي مكن او را پرست
بر در هر كس چو صبا درمتاز
با دم هر خس چو هوا درمساز
اينهمه چون سايه تو چون نور باش
گر همه داري ز همه دور باش
چنبر تست اين فلك چنبري
تا تو ازين چنبر سر چون بري
گر به تو بر قصه كند حال خويش
يا خبري گويدت از سال خويش
تنگ بود غار تو با غور او
هيچ بود عمر تو با دور او
آخر گفتار تو خاموشيست
حاصل كار تو فراموشيست
تا بجهان در نفسي ميزني
به كه در عشق كسي ميزني
كاين دو نفس با چو تو افتاده‌اي
خوش نبود جز به چنان باده‌اي
هيچ قبائي نبريد آسمان
تا دو كله وار نبرد از ميان
هرچه كني عالم كافر ستيز
بر تو نويسد به قلم‌هاي تيز
و آنچه گشائي ز در عز و ناز
بر تو همان در بگشايند باز
چشم تو گر پرده طنازيست
با تو درين پرده همان بازيست
نيك و بد آنان كه بسي ديده‌اند
نيك بدان بد نپسنديده‌اند
هركه رهي رفت نشاني بداد
هركه بدي كرد ضماني بداد
صورت اگر نيك و اگر بد بري
نام تو آنست كه با خود بري
خار بود نام گل خارپوش
عنبر نام آمده عنبر فروش
قلب مشو تا نشوي وقت كار
هم ز خود و هم ز خدا شرمسار
بانگ بر اين دور جگر تاب زن
سنگ بر اين شيشه خوناب زن
رجم كن اين لعبت شنگرف را
در قلم نسخ كش اين حرف را
دست بر اين قلعه قلعي برآر
پاي درين ابلق ختلي درآر
تا فلك از منبر نه خرگهي
بر تو كند خطبه شاهنشهي
كار تو باشد علم انداختن
كار من است اين علم افراختن
آدميم رفع ملك ميكنم
دعوي از آنسوي فلك ميكنم
قيمتم از قامتم افزون‌ترست
دورم از اين دايره بيرون‌ترست
آب نه و بحر شكوهي كنم
جغد نه و گنج پژوهي كنم
چون فلكم بر سر گنجست پاي
لاجرممم سخت بلندست جاي


بخش ۵۵ - داستان جمشيد با خاصگي محرم

۳۳ بازديد
 

خاصگيي محرم جمشيد بود
خاص‌تر از ماه به خورشيد بود
كار جوانمرد بدان دركشيد
كز همه عالم ملكش بركشيد
چون به وثوق از دگران گوي برد
شاه خزينه به درونش سپرد
با همه نزديكي شاه آن جوان
دورتري جست چو تير از كمان
راز ملك جان جوانمرد سفت
با كسي آن راز نيارست گفت
پيرزني ره به جوانمرد يافت
لاله او چون گل خود زرد يافت
گفت كه سرو از چه خزان كرده‌اي
كاب ز جوي ملكان خورده‌اي
زرد چرائي نه جفا ميكشي
تنگدلي چيست درين دلخوشي
بر تو جوان گونه پيري چراست
لاله خودروي تو خيري چراست
شاه جهانرا چو توئي رازدان
رخ بگشا چون دل شاه جهان
سرخ شود روي رعيت ز شاه
خاصه رخ خاصگيان سپاه
گفت جوان راي تو زين غافلست
بي‌خبري زان‌چه مرا در دلست
صبر مرا همنفس درد كرد
روي مرا صبر چنين زرد كرد
شاه نهادست به مقدار خويش
در دل من گوهر اسرار خويش
هست بزرگ آنچه درين دل نهاد
راز بزرگان نتوانم گشاد
در سخنش دل نه چنان بسته‌ام
كز سر كم كار زبان بسته‌ام
زان نكنم با تو سر خنده باز
تا به زبان بر بپرد مرغ راز
گر ز دل اين راز نه بيرون شود
دل نهم آنرا كه دلم خون شود
ور بكنم راز شهان آشكار
بخت خورد بر سر من زينهار
پيرزنش گفت مبر نام كس
همدم خود هم‌دم خود دان و بس
هيچ كسي محرم اين دم مدان
سايه خود محرم خود هم مدان
زرد به اين چهره دينارگون
زانكه شود سرخ به غرقاب خون
مي‌شنوم من كه شبي چند بار
پيش زبان گويد سر زينهار
سرطلبي تيغ زباني مكن
روز نه‌اي راز فشاني مكن
مرد فرو بسته زبان خوش بود
آن سگ ديوانه زبان‌كش بود
مصلحت تست زبان زير كام
تيغ پسنديده بود در نيام
راحت اين پند بجانها درست
كافت سرها بزبانها درست
دار درين طشت زبانرا نگاه
تا سرت از طشت نگويد كه آه
لب مگشاي ارچه درو نوشهاست
كز پس ديوار بسي گوشهاست
تا چو بنفشه نفست نشنوند
هم به زبان تو سرت ندروند
بد مشنو وقت گران گوشيست
زشت مگو نوبت خاموشيست
چند نويسي قلم آهسته‌دار
بر تو نويسند زبان بسته‌دار
آب صفت هر چه شنيدي بشوي
آينه‌سان آنچه ببيني بگوي
آنچه ببينند غيوران به شب
باز نگويند به روز اي عجب
لاجرم اين گنبد انجم فروز
آنچه به شب ديد نگويد به روز
گر تو درين پرده ادب ديده‌اي
باز مگوي آنچه به شب ديده‌اي
شب كه نهانخانه گنجينه‌هاست
در دل او گنج بسي سينه‌هاست
برق رواني كه درون پرورند
آنچه ببينند بر او بگذرند
هركه سر از عرش برون ميبرد
گوي ز ميدان درون ميبرد
چشم و زباني كه برون دوستند
از سر مويند و ز تن پوستند
عشق كه در پرده كرامات شد
چون بدر آمد به خرابات شد
اين گره از رشته دين كرده‌اند
پنبه حلاج بدين كرده‌اند
غنچه كه جان پرده اينراز كرد
چشمه خون شد چو دهن باز كرد
كي دهن اينمرتبه حاصل كند
قصه دل هم دهن دل كند
اين خورش از كاسه دل خوش بود
چون به دهان آوري آتش بود
اينت فصاحت كه زبان بستگيست
اينت شتابي كه در آهستگيست
روشني دل خبر آنرا دهد
كو دهن خود دگران را دهد
آن لغت دل كه بيان دلست
ترجمتش هم به زبان دلست
گر دل خرسند نظامي تراست
ملك قناعت به تمامي تراست


بخش ۵۴ - مقالت هيجدهم در نكوهش دورويان

۳۴ بازديد


قلب زني چند كه برخاستند
قالبي از قلب نو آراستند
چون شكم از روي بكن پشتشان
حرف نگهدار ز انگشتشان
پيش تو از نور موافق‌ترند
وز پست از سايه منافق‌ترند
ساده‌تر از شمع و گره‌تر ز عود
ساده به ديدار و كره در وجود
جور پذيران عنايت گذار
عيب نويسان شكايت شمار
مهر، دهن در دهن آموخته
كينه، گره بر گره اندوخته
گرم وليك از جگر افسرده‌تر
زنده ولي از دل خود مرده‌تر
صحبتشان بر محل در مزن
مست نه‌اي پاي درين گل مزن
خازن كوهند مگو رازشان
غمز نخواهي مده آوازشان
لاف زنان كز تو عزيزي شوند
جهد كنان كز تو به چيزي شوند
چون بود آن صلح ز ناداشتي
خشم خدا باد بر آن آشتي
هر نفسي كان غرض‌آميز شد
دوستيي دشمني‌انگيز شد
دوستيي كان ز توئي و منيست
نسبت آن دوستي از دشمنيست
زهر ترا دوست چه خواند؟ شكر
عيب ترا دوست چه داند؟ هنر
دوست بود مرهم راحت رسان
گرنه رها كن سخن ناكسان
گربه بود كز سر هم پوستي
بچه خود را خورد از دوستي
دوست كدام؟ آنكه بود پرده‌دار
پرده‌درند اينهمه چون روزگار
جمله بر آن كز تو سبق چون برند
سكه كارت بچه افسون برند
با تو عنان بسته صورت شوند
وقت ضرورت به ضرورت شوند
دوستي هر كه ترا روشنست
چون دلت انكار كند دشمنست
تن چه شناسد كه ترا يار كيست
دل بود آگه كه وفادار كيست
يكدل داري و غم دل هزار
يك گل پژمرده و صد نيش خار
ملك هزارست و فريدون يكي
غاليه بسيار و دماغ اندكي
پرده درد هر چه درين عالمست
راز ترا هم دل تو محرمست
چون دل تو بند ندارد بر آن
قفل چه خواهي ز دل ديگران
گرنه تنك دل شده‌اي وين خطاست
راز تو چون روز به صحرا چراست
گر دل تو نز تنكي راز گفت
شيشه كه مي خورد چرا باز گفت
چون بود از همنفسي ناگزير
همنفسي را ز نفس وا مگير
پاي نهادي چو درين داوري
كوش كه همدست به دست آوري
تا نشناسي گهر يار خويش
ياوه مكن گوهر اسرار خويش


بخش ۵۸ - مقالت بيستم در وقاحت ابناي عصر

۳۵ بازديد


ما كه به خود دست برافشانده‌ايم
بر سر خاكي چه فرومانده‌ايم
صحبت اين خاك ترا خار كرد
خاك چنين تعبيه بسيار كرد
عمر همه رفت و به پس گستريم
قافله از قافله واپس تريم
اين دو فرشته شده در بند ما
ديو ز بدنامي پيوند ما
گرم رو سرد چو گلخن گريم
سرد پي گرم چو خاكستريم
نور دل و روشني سينه كو
راحت و آسايش پارينه كو
صبح شباهنگ قيامت دميد
شد علم صبح روان ناپديد
خنده غفلت به دهان درشكست
آرزوي عمر به جان درشكست
از كف اين خاك به افسونگري
چاره آن ساز كه چون جان بري
بر پر ازين دام كه خونخواره‌ايست
زيركي از بهر چنين چاره‌ايست
گرگ ز روباه به دندان تراست
روبه از آن رست كه به دان تراست
جهد بر آن كن كه وفا را شوي
خود نپرستي و خدا را شوي
خاك دلي شو كه وفائي دروست
وز گل انصاف گيائي دروست
هر هنري كان ز دل آموختند
بر زه منسوج وفا دوختند
گر هنري در تن مردم بود
چون نپسندي گهري گم بود
گر بپسنديش دگر سان شود
چشمه آن آب دو چندان شود
مردم پرورده به جان پرورند
گر هنري در طرفي بنگرند
خاك زمين جز به هنر پاك نيست
وين هنر امروز درين خاك نيست
گر هنري سر ز ميان برزند
بي‌هنري دست بدان درزند
كار هنرمند به جان آورند
تا هنرش را به زبان آورند
حمل رياضت به تماشا كنند
نسبت انديشه به سودا كنند
نام كرم ساخته مشتي زيان
اسم وفا بندگي رايگان
گفته سخا را قدري ريشخند
خوانده سخن را طرفي لوركند
نقش وفا بر سر يخ مي‌زنند
بر مه و خورشيد زنخ ميزنند
گر نفسي مرهم راحت بود
بر دل اين قوم جراحت بود
گر ز لبي شربت شيرين چشند
دست به شيرينه به رويش كشند
بر جگر پخته انجير فام
سركه فروشند چو انگور خام
چشم هنر بين نه كسي را درست
جز خلل و عيب ندانند جست
حاصل دريا نه همه در بود
يك هنر از طبع كسي پر بود
دجله بود قطره‌اي از چشم كور
پاي ملخ پر بود از دست مور
عيب خرند اين دو سه ناموسگر
بي هنر و بر هنر افسوسگر
تيره‌تر از گوهر گل در گلند
تلخ‌تر از غصه دل بر دلند
دود شوند ار به دماغي رسند
باد شوند ار به چراغي رسند
حال جهان بين كه سرانش كه‌اند
نامزد و نامورانش كه‌اند
اين دو سه بدنام كهن مهد خويش
مي‌شكنندم همه چون عهد خويش
من به صفت چون مه گردون شوم
نشكنم ار بشكنم افزون شوم
رنج گرفتم ز حد افزون برند
با فلك اين رقعه به سر چون برند
بر سخن تازه‌تر از باغ روح
منكر ديرينه چو اصحاب نوح
اي علم خضر غزائي بكن
وي نفس نوح دعائي بكن
دل كه ندارد سر بيدادشان
باد فرامش كند ار يادشان
با بدشان كان نه باندازه‌ايست
خامشي من قوي آوازه‌ايست
حقه پر آواز به يك در بود
گنگ شود چون شكمش پر بود
خنبره نيمه برآرد خروش
ليك چو پر گردد گردد خموش
گر پري از دانش خاموش باش
ترك زبان گوي و همه گوي باش