بخش ۳۶ - مقالت نهم در تك مونات دنيوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۶ - مقالت نهم در تك مونات دنيوي

۴۴ بازديد


اي ز شب وصل گرانمايه‌تر
وز علم صبح سبك سايه‌تر
سايه صفت چند نشيني به غم
خيز كه بر پاي نكوتر علم
چون ملكان عزم شد آمد كنند
نقل بنه پيشتر از خود كنند
گر ملكي عزم ره آغاز كن
زين به نوا تر سفري ساز كن
پيشتر از خود بنه بيرون فرست
توشه فرداي خود اكنون فرست
خانه زنبور پر از انگبين
از پي آنست كه شد پيش بين
مور كه مردانه صفي مي‌كشد
از پي فردا علفي مي‌كشد
هر كه جهان خواهد كاسانخورد
تابستان برگ زمستان خورد
جز من و تو هر كه در اين طاعتند
صيرفي گوهر يكساعتند
همت كس عاقبت انديش نيست
بينش كس تا نفسي بيش نيست
منزل ما كز فلكش بيشيست
منزلت عاقبت انديشيست
نيست بهر نوع كه بينم بسي
عاقبت انديشتر از ما كسي
كامه وقت ارچه ز جان خوشترست
عاقبت انديشي ازان خوشترست
ما كه ز صاحب خبران دليم
گوهرييم ار چه ز كان گليم
ز آمدني آمده ما را اثر
وز شدنيها شده صاحب نظر
خوانده به جان ريزه انديشناك
ابجد نه مكتب ازين لوح خاك
كس نه بدين داغ تو بودي و من
نوبر اين باغ تو بودي و من
خاك تو آنروز كه مي‌بيختند
از پي معجون دل آميختند
خاك تو آميخته رنجهاست
در دل اين خاك بسي گنجهاست
قيمت اين خاك به واجب شناس
خاكسپاسي بكن اي ناسپاس
منزل خود بين كه كدامست راه
وامدن و رفتن از اين جايگاه
زامدن اين سفرت راي چيست
باز شدن حكمت از اينجاي چيست
اول كاين ملك بنامت نبود
وين ده ويرانه مقامت نبود
فر هماي حملي داشتي
اوج هواي ازلي داشتي
گرچه پر عشق تو غايت نداشت
راه ابد نيز نهايت نداشت
مانده شدي قصد زمين ساختي
سايه بر اين آب و گل انداختي
باز چو تنگ آيي ازين تنگناي
دامن خورشيد كشي زير پاي
گرچه مجرد شوي از هر كسي
بر سر آن نيز نماني بسي
جز بتردد سر و كاريت نيست
بر سر يك رشته قراريت نيست
مفلس بخشنده توئي گاه جود
تازه ديرينه توئي در وجود
بگذر از اين مادر فرزند كش
آنچه پدر گفت بدان دار هش
در پدر خود نگر اي ساده مرد
سنت او گير و نگر تا چه كرد
منتظر راحت نتوان نشست
كان به چنين عمر نيايد بدست
گر نفسي طبع نواز آمدي
عمر به بازي شده باز آمدي
غم خور و بنگر ز كدامين گلي
شاد نشسته به كدامين دلي
آنكه بدو گفت فلك شاد باش
آن نه منم وان نه تو آزاد باش
ما ز پي رنج پديد آمديم
نز جهت گفت و شنيد آمديم
تا ستد و داد جهاني كه هست
راست نداريم به جاني كه هست
زامدنت رنگ چرا چون ميست
كامدني را شدني در پيست
تا كي و تا كي بود اين روزگار
وامدن و رفتن بي‌اختيار
شك نه در آنشد كه عدم هيچ نيست
شك به وجودست كه هم هيچ نيست
تيز مپر چون به درنگ آمدي
زود مرو دير به چنگ آمدي
وقت بيايد كه روا رو زنند
سكه ما بر درمي نو زنند
تازه كنند اين گل افكنده را
باز هم آرند پراكنده را
اي كه از امروز نه‌اي شرمسار
آخر از آنروز يكي شرم دار
اينهمه محنت كه فراپيش ماست
اينت صبورا كه دل ريش ماست
مركب اين باديه دينست و بس
چاره اين كار همين است و بس
سختي ره بين و مشو سست ران
سست گماني مكن اي سخت جان
آينه جهد فرا پيش دار
درنگر و پاس رخ خويش دار
عذر ز خود دار و قبول از خداي
جمله ز تسليم قدر در مياي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد