اي فلك آهستهتر اين دور چند
وي ز مي آسودهتر اينجور چند
از پس هر شامگهي چاشتيست
آخر برداشت فرو داشتيست
در طبقات زمي افكنده بيم
زلزله الساعه شئي عظيم
شيفتن خاك سياست نمود
حلقه زنجير فلك را بسود
باد تن شيفته درهم شكست
شيفته زنجير فراهم گسست
با كه گرو بست زمين كز ميان
باز گشايد كمر آسمان
شام ز رنگ و سحر از بوي رست
چرخ ز چوگان ز مياز گوي رست
خاك در چرخ برين ميزند
چرخ ميان بسته كمين ميزند
حادثه چرخ كمين برگشاد
يك به يك اندام زمين برگشاد
پير فلك خرقه بخواهد دريد
مهره گل رشته بخواهد بريد
چرخ به زير آيد و يكتا شود
چرخ زنان خاك به بالا شود
رسته شود هر دو سر از درد ما
پاك شود هر دو ره از گرد ما
هم فلك از شغل تو ساكن شود
هم زمي از مكر تو ايمن شود
شرم گرفت انجم و افلاك را
چند پرستند كفي خاك را
مار صفت شد فلك حلقهوار
خاك خورد مار سرانجام كار
اي جگر خاك به خون از شما
كيست در اين خاك برون از شما
خاك در اين خنبره غم چراست
رنگ خمش ازرق ماتم چراست
گر بتوانيد كمين ساختن
اين گل ازين خم به در انداختن
دامن ازين خنبره دودناك
پاك بشوئيد به هفت آب و خاك
خرقه انجم ز فلك بركشيد
خط خرابي به جهان دركشيد
بر سر خاك از فلك تيز گشت
واقعه تيز بخواهد گذشت
تعبيهاي را كه درو كارهاست
جنبش افلاك نمودارهاست
سر بجهد چونكه بخواهد شكست
وينجهش امروز درينخاك هست
دشمن تست اين صدف مشك رنگ
ديده پر از گوهر و دل پر نهنگ
اين نه صدف گوهر دريائيست
وين نه گهر معدن بينائيست
هر كه در او ديد دماغش فسرد
ديده چو افعي به زمرد سپرد
لاجرمش نور نظر هيچ نيست
ديده هزارست و بصر هيچ نيست
راه عدم را نپسنديدهاي
زانكه به چشم دگران ديدهاي
پايت را درد سري ميرسان
ره نتوان رفت به پاي كسان
گر به فلك برشود از زر و زور
گور بود بهره بهرام گور
در نتوان بستن ازين كوي در
بر نتوان كردن ازين بام سر
باش درين خانه زندانيان
روزن و دربسته چو بحرانيان
چند حديث فلك و ياد او
خاك تهي بر سر پر باد او
از فلك و راه مجرهاش مرنج
كاهكشي را به يكي جومسنج
بر پر از اين گنبد دولاب رنگ
تا رهي از گردش پرگار تنگ
وهم كه باريكترين رشتهايست
زين ره باريك خجل گشتهايست
عاجزي و هم خجل روي بين
موي به موي اين ره چون موي بين
بر سر موئي سر موئي مگير
ورنه برون آي چو موي از خمير
چون به ازين مايه به دست آوري
بد بود اينجا كه نشست آوري
پشته اين گل چو وفادار نيست
روي بدو مصلحت كار نيست
هر علمي جاي افكندگيست
هر كمر آلوده صد بندگيست
هر هنري طعنه شهري درو
هر شكري زحمت زهري درو
آتش صبحي كه در اين مطبخست
نيم شراري ز تف دوزخست
مه كه چراغ فلكي شد تنش
هست ز دريوزه خور روغنش
ابر كه جانداروي پژمردگيست
هم قدري بلغم افسردگيست
آب كه آسايش جانها دروست
كشتي داند چه زيانها در اوست
خانه پر عيب شد اين كارگاه
خود نكني هيچ به عيبش نگاه
چشم فرو بستهاي از عيب خويش
عيب كسان را شده آيينه پيش
عيب نويسي مكن آيينهوار
تا نشوي از نفسي عيبدار
يا به درافكن از جيب خويش
يا بشكن آينه عيب خويش
ديده ز عيب دگران كن فراز
صورت خود بين و درو عيب ساز
در همه چيزي هنر و عيب هست
عيب مبين تا هنر آري بدست
مي نتوان يافت به شب در چراغ؟
در قفس روز توانديد زاغ؟
در پر طاوس كه زر پيكرست
سرزنش پاي كجا درخورست
زاغ كه او را همه تن شد سياه
ديده سپيدست درو كن نگاه
مسجديئي بسته آفات شد
معتكف كوي خرابات شد
مي به دهن برد و چو مي ميگريست
كاي من بيچاره مرا چاره چيست
مرغ هوا در دلم آرام گرد
دانه تسبيح مرا دام كرد
كعبه مرا رهزن اوقات بود
خانه اصليم خرابات بود
طالع بد بود و بد اختر شدم
نامزد كوي قلندر شدم
چشم ادب زير نقاب از منست
كوي خرابات خراب از منست
تنگ جهان بر من مهجور باد
گرد من ازدامن من دور باد
گر نه قضا بود من و لات كي
مسجدي و كوي خرابات كي
همت از آنجا كه نظر كرده بود
گفت جوابي كه در آن پرده بود
كاين روش از راه قضا دور دار
چون تو قضا را بجوي صد هزار
بر در عذر آي و گنه را بشوي
آنگه ازين شيوه حديثي بگوي
چون تو روي عذر پذيرت برند
ورنه خود آيند و اسيرت برند
سبزه چريدن ز سر خاك بس
نيشكر سبز تو افلاك بس
تا نبرد خوابت ازو گوشه كن
اندكي از بهر عدم توشه كن
خوش نبود ديده به خوناب در
زنده و مرده به يكي خواب در
دين كه ترا ديد چنين مست خواب
چهره نهان كرد به زير نقاب
خيز نظامي كه ملك بر نشست
همسر اينجا چه شوي پاي بست
خيز و بساط فلكي درنورد
زانكه وفا نيست درين تخته نرد
نقش مراد از در وصلش مجوي
خصلت انصاف ز خصلش مجوي
پاي درين بحر نهادن كه چه
بار دين موج گشادن كه چه
باز به بط گفت كه صحرا خوشست
گفت شبت خوش كه مرا جا خوشست
اي كه درين كشتي غم جاي تست
خون تو در گردن كالاي تست
بار درافكن كه عذابت دهد
نان ندهد تا كه به آبت دهد
كنج امان نيست در اين خاكدان
مغز وفا نيست درين استخوان
نيست يكي ذره جهان نازكش
پاي ز انباري او بازكش
آنچه بر اين مائده خرگهيست
كاسه آلوده و خوان تهيست
هر كه درو ديد دهانش بدوخت
هر كه بدو گفت زبانش بسوخت
هيچ نه در محمل و چندين جرس
هيچ نه در كاسه و چندين مگس
هر كه ازين كاسه يك انگشت خورد
كاسه سر حلقه انگشت كرد
نيست همه ساله درين ده صواب
فتنه انديشه و غوغاي خواب
خلوت خود ساز عدم خانه را
باز گذار اين ده ويرانه را
روزن اين خانه رها كن به دود
خانه فروشي به زن آخر چه سود
دست به عالم چه درآوردهاي
نز شكم خود به در آوردهاي
خط به جهان دركش و بيغم بزي
دور شو از دور و مسلم بزي
راه تو دور آمد و منزل دراز
برگ ره و توشه منزل بساز
خاصه درين باديه ديو سار
دوزخ محرور كش تشنه خوار
كاب جگر چشمه حيوان اوست
چشمه خورشيد نمكدان اوست
شوره او بينمكان را شراب
شور نمك ديده درو چون كباب
آب نه و زين نمك آبگون
زهره دل آب و دل زهره خون
ره كه دل از ديدن او خون شود
قافله طبع درو چون شود
در رتف اين باديه ديو لاخ
خانه دل تنگ و غم دل فراخ
هر كه درين بايده با طبع ساخت
چون جگر افسرد و چو زهره گداخت
تا چكني اين گل دوزخ سرشت
خيز و بده دوزخ و بستان بهشت
تا شود اين هيكل خاكي غبار
پاي به پايت سپرد روزگار
عاقبت چونكه به مردم كند
دست به دستت ز ميان گم كند
چونكه سوي خاك بود بازگشت
بر سر اين خاك چه بايد گذشت
زير كف پاي كسي را مساي
كو چو تو سودست بسي زير پاي
كس به جهان در ز جهان جان نبرد
هيچكس اين رقعه به پايان نبرد
پاي منه بر سر اين خار خيز
خويشتن ازخار نگه دار خيز
آنچه مقام تو نباشد مقيم
بيمگهي شد چه كني جاي بيم
منزل فانيست قرارش مبين
باد خزانيست بهارش مبين
با دو حكيم از سر همخانگي
شد سخني چند ز بيگانگي
لاف مني بود و توي برنتافت
ملك يكي بود و دوي برنتافت
حق دو نشايد كه يكي بشنوند
سر دو نبايد كه يكي بدروند
جاي دو شمشير نيامي كه ديد
بزم دو جمشيد مقامي كه ديد
در طمع آن بود دو فرزانه را
كز دو يكي خاص كند خانه را
چون عصبيت كمر كين گرفت
خانه ز پرداختن آيين گرفت
هر دو به شبگير نوائي زدند
خانه فروشانه طلائي زدند
كز سر ناساختگي بگذرند
ساخته خويش دو شربت خورند
تا كه درين پايه قويدلترست
شربت زهر كه هلاهلترست
ملك دو حكمت به يكي فن دهند
جان دو صورت به يك تن دهند
خصم نخستين قدري زهر ساخت
كز عفتي سنگ سيه را گداخت
داد بدو كين مي جانپرورست
زهر مدانش كه به از شكرست
شربت او را ستد آن شير مرد
زهر به ياد شكر آسان بخورد
نوش گيا پخت و بدو درنشست
رهگذر زهر به ترياك بست
سوخت چو پروانه و پر باز يافت
شمع صفت باز به مجلس شتافت
از چمن باغ يكي گل بچيد
خواند فسوني و بر آن گل دميد
داد به دشمن ز پي قهر او
آن گل پر كار تر از زهر او
دشمن از آن گل كه فسونخوان بداد
ترس بر او چيره شد و جان بداد
آن بعلاج از تن خود زهر برد
وين به يكي گل ز توهم بمرد
هر گل رنگين كه به باغ زميست
قطرهاي از خون دل آدميست
باغ زمانه كه بهارش توئي
خانه غم دان كه نگارش توئي
سنگ درين خاك مطبق نشان
خاك برين آب معلق نشان
بگذر ازين آب و خيالات او
بر پر ازين خاك و خرابات او
بر مه و خورشيد مياور وقوف
مه خور و خورشيد شكن چون كسوف
كين مه زرين كه درين خرگهست
غول ره عشق خليل اللهست
روز ترا صبح جگرسوز كرد
چرخت از آن روز بدين روز كرد
گر دل خورشيد فروز آوري
روزي از اينروز به روز آوري
اشك فشان نا به گلاب اميد
بستري اين لوح سياه و سفيد
تا چو عمل سنج سلامت شوي
چرب ترازوي قيامت شوي
دين كه قوي دارد بازوت را
راست كند عدل ترازوت را
هيچ هنرپيشه آزاد مرد
در غم دنيا غم دنيا نخورد
چونكه به دنياست تمنا ترا
دين به نظامي ده و دنيا ترا
خيز ووداعي بكن ايام را
از پس دامن فكن اين دام را
مملكتي بهتر ازين ساز كن
خوشتر ازين حجره دري باز كن
چون دل و چشمت به ره آورد سر
ناله و اشكي به ره آورد بر
تا به يكي نم كه برين گل زني
لاف ولي نعمتي دل زني
گر شتري رقص كن اندر رحيل
ورنه ميفكن دبه در پاي پيل
چونكه ترا محرم يك موي نيست
جز به عدم راي زدن روي نيست
طبع نوازان و ظريفان شدند
با كه نشيني كه حريفان شدند
گرچه بسي طبع لطيفي كند
با تن تنها كه حريفي كند
به كه بجويد دل پرهيزناك
روشني آب درين تيره خاك
تا نرسد تفرقه راه پيش
تفرقه كن حاصل معلوم خويش
رخت رها كن كه گران رو كسي
كز سبكي زود به منزل رسي
بر فلك آي ار طلب دل كني
تا تو درين خاك چه حاصل كني
چون شدهاي بسته اين دامگاه
رخنه كنش تا به در افتي به راه
كاين خط پيوسته بهم در چو ميم
ره ندهد تا نكنندش دو نيم
زخمه گه چرخ منقط مباش
از خط اين دايره در خط مباش
گر ز خط روز و شب افزون شوي
از خط اين دايره بيرون شوي
تا نكني جاي قدم استوار
پاي منه در طلب هيچكار
در همه كاري كه گرائي نخست
رخنه بيرون شدنش كن درست
شرط بود ديده به ره داشتن
خويشتن از چاه نگهداشتن
رخنه كن اين خانه سيلاب ريز
تا بودت فرصت راه گريز
روبه يك فن نفس سگ شنيد
خانه دو سوراخ به واجب گزيد
واگهيش نه كه شود راه گير
دوده اين گنبد روباه گير
اين چه نشاطست كزو خوشدلي
غافلي از خود كه ز خود غافلي
عهد چنان شد كه درين تنگناي
تنگدل آيي و شوي باز جاي
گر شكني عهد الهي كنون
جان تو از عهده كي آيد برون
راه چنان رو كه ز جان ديدهاي
بر دو جهان زن كه جهان ديدهاي
زير مبين تا نشوي پايه ترس
پس منگر تا نشوي سايه ترس
توشه ز دين بر كه عمارت كمست
آب ز چشم آر كه ره بي نمست
هم به صدف ده گهر پاك را
با زره و با زرهان خاك را
دور فلك چون تو بسي يار كشت
دست قويتر ز تو بسيار كشت
بوالعجبي ساز درين دشمني
تاش زماني به زمين افكني
او كه درين پايه هنر پيشه نيست
از سپر و تيغ وي انديشه نيست
مار مخوان كاين رسن پيچ پيچ
با كشش عشق تو هيچست هيچ
در غم اين شيشه چه بايد نشست
كش بيكي باد تواني شكست
سيم كشان كاتش زر كشتهاند
دشمن خود را به شكر كشتهاند
تا بتوان از دل دانش فروز
دشمن خود را به گلي كش چو روز
مؤبدي از كشور هندوستان
رهگذري كرد سوي بوستان
مرحلهاي ديد منقش رباط
مملكتي يافت مزور بساط
غنچه به خون بسته چو گردون كمر
لاله كم عمر ز خود بيخبر
از چمن انگيخته گل رنگ رنگ
وز شكر آميخته مي تنگ تنگ
گل چو سپر خسته پيكان خويش
بيد به لرزه شده بر جان خويش
زلف بنفشه رسن گردنش
ديده نرگس درم دامنش
لاله گهر سوده و فيروزه گل
يك نفسه لاله و يك روزه گل
مهلت كس تا نفسي بيش نه
كس نفسي عاقبت انديش نه
پير چو زان روضه مينو گذشت
بعد مهي چند بدان سو گذشت
زان گل و بلبل كه در آن باغ ديد
ناله مشتي زغن و زاغ ديد
دوزخي افتاد بجاي بهشت
قيصر آن قصر شده در كنشت
سبزه به تحليل به خاري شده
دسته گل پشته خاري شده
پير در آن تيز روان بنگريست
بر همه خنديد و به خود برگريست
گفت بهنگام نمايندگي
هيچ ندارد سر پايندگي
هر چه سر از خاكي و آبي كشد
عاقبتش سر به خرابي كشد
به ز خرابي چو دگر كوي نيست
جز بخرابي شدنم روي نيست
چون نظر از بينش توفيق ساخت
عارف خود گشت و خدا را شناخت
صيرفي گوهر آن راز شد
تا به عدم سوي گهر باز شد
اي كه مسلماني و گبريت نيست
چشمهاي و قطره ابريت نيست
كمتر ازان موبد هندو مباش
ترك جهانگوي و جهانگو مباش
چند چو گل خيرهسري ساختن
سر به كلاه و كمر افراختن
خيز و رها كن كمر گل ز دست
كو كمر خويش به خون تو بست
هست كلاه و كمر آفات عشق
هر دو گروه كن به خرابات عشق
گه كلهت خواجگي گل دهد
گه كمرت بندگي دل دهد
كوش كزين خواجه غلامي رهي
يا چو نظامي ز نظامي رهي
كعبه روي عزم ره آغاز كرد
قاعده كعبه روان ساز كرد
زآنچه فزون از غرض كار داشت
مبلغ يك بدره دينار داشت
گفت فلان صوفي آزاد مرد
كاستن از عالم كوتاه گرد
در دلم آيد كه ديانت در اوست
در كس اگر نيست امانت در اوست
رفت و نهانيش فرا خانه برد
بدرهٔ دينار به صوفي سپرد
گفت نگه دار در اين پرده راز
تا چو من آيم به من آريش باز
خواجه ره باديه را درگرفت
شيخ زر عاريه را برگرفت
يارب و زنهار كه خود چند بود
تا دل درويش در آن بند بود
گفت به زر كار خود آراستم
يافتم آن گنج كه ميخواستم
زود خورم تا نكند بستگي
آنچه خدا داد به آهستگي
باز گشاد از گره آن بند را
داد طرب داد شبي چند را
جملهٔ آن زر كه بر خويش داشت
بذل شكم كرد و شكم پيش داشت
دست بدان حقه دينار كرد
زلف بتان حلقه زنار كرد
خرقهٔ شيخانه شده شاخ شاخ
تنگدلي مانده و عذري فراخ
صيد چنان خورد كه داغش نماند
روغني از بهر چراغش نماند
حاجي ما چون ز سفر گشت باز
كرد بران هندوي خود تركتاز
گفت بياور به من اي تيزهوش
گفت چه؟ گفتا زر، گفتا خموش
در كرم آويز و رها كن لجاج
از ده ويران كه ستاند خراج
صرف شد آن بدره هوا در هوا
مفلس و بدره ز كجا تا كجا
غارتي از ترك نبردهست كس
رخت به هندو نسپردهست كس
ركني تو ركن دلم را شكست
خردم از آن خرده كه بر من نشست
مال به صد خنده به تاراج داد
رفت و به صد گريه به پا ايستاد
گفت كرم كن كه پشيمان شديم
كافر بوديم و مسلمان شديم
طبع جهان از خلل آبستن است
گر خللي رفت خطا بر من است
تا كرمش گفت به صد رستخيز
خيز كه درويش بپاي است خيز
سيم خدا چون به خدا بازگشت
سيم كشي كرد و ازاو درگذشت
ناصح خود شد كه بدين در مپيچ
هيچ ندارد چه ستانم ز هيچ
زو چه ستانم كه جوي نيستش
جز گرويدن گروي نيستش
آنچه از آن مال درين صوفي است
ميم مطوق الف كوفي است
گفت نخواهي كه وبالت كنم
وانچه حرام است حلالت كنم
دست بدار اي چو فلك زرق ساز
زآستن كوته و دست دراز
هيچ دل از حرص و حسد پاك نيست
معتمدي بر سر اين خاك نيست
دين سره نقديست به شيطان مده
يارهٔ فغفور به سگبان مده
گر دهي اي خواجه غرامت تراست
مايه ز مفلس نتوان باز خواست
منزل عيب است هنر توشه رو
دامن دين گير و فرا گوشه رو
چرخ نه بر بيدرمان ميزند
قافلهٔ محتشمان ميزند
شحنه اين راه چو غارتگر است
مفلسي از محتشمي بهتر است
ديدم از آنجا كه جهان بيني است
كآفت زنبور ز شيريني است
شير مگر تلخ بدان گشت خود
كز پس مرگش نخورد دام و دد
شمع ز برخاستني وا نشست
مه ز تمامي طلبيدن شكست
باد كه با خاك به گرگ آشتيست
ايمن از اين راه ز ناداشتيست
مرغ شمر را مگر آگاهي است
كآفت ماهي درم ماهي است
زر كه ترازوي نياز تو شد
فاتحهٔ پنج نماز تو شد
پاك نگردي ز ره اين نياز
تا چو نظامي نشوي پاكباز
پيري عالم نگر و تنگيش
تا نفريبي به جوان رنگيش
بر كف اين پير كه برنا وشست
دسته گل مينگري واتشست
چشمه سرابست فريبش مخور
قبله صليبست نمازش مبر
زين همه گل بر سر خاري نهاي
گر همه مستند تو باري نهاي
چون ببري زانچه طمع كردهاي
آن بري از خانه كه آوردهاي
چون بنه در بحر قيامت برند
بي درمان جان به سلامت برند
خواه بنه مايه و خواهي به باز
كانچه دهند از تو ستانند باز
خانه داد و ستدست اين جهان
كاين بدهد حالي بستاند آن
گرچه يكي كرم بريش گرست
باز يكي كرم بريشم خورست
شمع كن اين زرد گل جعفري
تا چو چراغ از گل خود برخوري
تن بشكن نه دريئي گو مباش
زر بفكن شش سريئي گو مباش
پاي كرم بر سر زر نه نه دست
تات نخوانند چو گل زرپرست
زر كه بر او سكه مقصود نيست
آن زر و زرنيخ به نسبت يكيست
دوستي زر چو به سان زرست
در دم طاوس همان پيكرست
سكه زر چون كه به آهن برند
پادشهان بيشتر آهنگرند
ساخت ازو همت قارون كلاه
از سر آن رخنه فروشد به چاه
بار توشد تاش سر تست جاي
بارگيت شد چو نهي زير پاي
دادن زر گر همه جان دادنست
ناستدن بهتر از آن دادنست
در ستدن حرص جهانت دهد
در شدن آسايش جانت دهد
آنكه ستاني و بيفشانيش
بهتر از آن نيست كه نستانيش
زر چو نهي روغن صفرا گرست
چونبخوري ميوه صفرا برست
زر كه ز مشرق به در افشاندهاند
بيخبران مغربيش خواندهاند
مغرب و آن قوم سخا دشمنند
مشرق و اهلش به سخا روشنند
هرچه دهد مشرقي صبح بام
مغربي شام ستاند به وام
والي جان همه كانها زرست
نايب دست همه مرغان پرست
آن زر رومي كه به سنگ دمشق
راست برآيد به ترازوي عشق
گرچه فروزنده و زيبنده است
خاك برو كن كه فريبنده است
كيست كه اين دزد كلاهش نبرد
وافت اين غول ز راهش نبرد
هر نفس اين پرده چابك رقيب
بازين از پرده برآرد غريب
نطع پر از زخمه و رقاص نه
بحر پر از گوهر و غواص نه
از درم و دولت و از تاج و تيغ
نيست دريغ ار تو نخواهي دريغ
گر رسدت دل به دم جبرئيل
نيست قضا ممسك و قدرت بخيل
زان بنه چندانكه بري ديگرست
دخل وي از خرج تو افزونترست
پاي درين ره نه و رفتار بين
حلقه اين در زن و گفتار بين
سنگش ياقوت و گيا كيمياست
گر نشناسي تو غرامت كراست
دست تصرف قلم اينجا شكست
كين همه اسرار درين پرده هست
هردم از اين باغ بري ميرسد
نغزتر از نغزتري ميرسد
رشته جانها كه درين گوهرست
مرسله از مرسله زيباترست
راه روان كز پس يكديگرند
طايفه از طايفه زيركترند
عقل شرف جز به معاني نداد
قدر به پيري و جواني نداد
سنگ شنيدم كه چو گردد كهن
لعل شود مختلفست اين سخن
هرچه كهنتر بترند اين گروه
هيچ نه جز بانگ چو بانوي كوه
آنكه ترا ديده بود شيرخوار
شير تو زهريش بود ناگوار
در كهن انصاف توان كم بود
پير هواخواه جوان كم بود
گل كه نو آمد همه راحت دروست
خار كهن شد كه جراحت دروست
از نوي انگور بود توتيا
وز كهني مار شود اژدها
عقل كه شد كاسه سر جاي او
مغز كهن نيست پذيراي او
آنكه رصد نامه اختر گرفت
حكم ز تقويم كهن برگرفت
پير سگاني كه چو شير ابخرند
گرگ صفت ناف غزالان درند
گر كنم انديشه ز گرگان پير
يوسفيم بين و به من برمگير
زخم تنك زخمه پيران خوشست
آب جواني چه كنم كاتشست
گرچه جواني همه فرزانگيست
هم نه يكي شاخ ز ديوانگيست؟
ياسمني چند كه بيدي كنند
دعوي هندو به سپيدي كنند
منكه چو گل گنج فشاني كنم
دعوي پيري به جواني كنم
خود منشي كار خلق كردنست
خصمي خود ياري حق كردنست
آن مه نو را كه تو ديدي هلال
بدر نهش نام چو گيرد كمال
نخل چو بر پايه بالا رسد
دست چنان كش كه به خرما رسد
دانه كه طرحست فرا گوشهاي
دانه مخوانش چو شود خوشهاي
حوضه كه دريا شود از آب جوي
تا بهمان چشم نبيني دروي
شب چو ببست آنهمه چشم از سحر
روز درو ديد به چشمي دگر
دشمني دانا كه پي جان بود
بهتر از آن دوست كه نادان بود
ني منگر كز چه گيا ميرسد
در شكرش بين كه كجا ميرسد
دل به هنر ده نه به دعوي پرست
صيد هنر باش به هرجا كه هست
آب صدف گرچه فراوان بود
در ز يكي قطره باران بود
بسكه ببايد دل و جان تافتن
تا گهري تاج نشان يافتن
هر علمي را كه قضا نو كند
حفظ تو بايد كه روا رو كند
بر نشكستند هنوز اين رباط
در ننوشتند هنوز اين بساط
محتسب صنع مشو زينهار
تا نخوري دره ابليسوار
هركه نه بر حكم وي اقرار كرد
چرخ سرش در سر انكار كرد
پادشهي بود رعيت شكن
وز سر حجت شده حجاج فن
هرچه به تاريك شب از صبح زاد
بر در او درج شدي بامداد
رفت يكي پيش ملك صبحگاه
راز گشايندهتر از صبح و ماه
از قمر اندوخته شب بازيي
وز سحر آموخته غمازيي
گفت فلان پير ترا در نهفت
خيره كش و ظالم و خونريز گفت
شد ملك از گفتن او خشمناك
گفت هم اكنون كنم او را هلاك
نطع بگسترد و بر او ريگ ريخت
ديو ز ديوانگيش ميگريخت
شد ببر پير جواني چو باد
گفت ملك بر تو جنايت نهاد
پيشتر از خواندن آن ديو راي
خيز و بشو تاش بياري بجاي
پير وضو كرد و كفن برگرفت
پيش ملك رفت و سخن درگرفت
دست بهم سود شه تيز راي
وز سر كين ديد سوي پشت پاي
گفت شنيدم كه سخن راندهاي
كينه كش و خيره كشم خواندهاي
آگهي از ملك سليمانيم
ديو ستمگاره چرا خوانيم
پير بدو گفت نه من خفتهام
زانچه تو گفتي بترت گفتهام
پير و جوان بر خطر از كار تو
شهر و ده آزرده ز پيكار تو
منكه چنين عيب شمار توأم
در بد و نيك آينهدار توأم
راستيم بين و به من دار هش
گرنه چنينست بدارم بكش
پير چو بر راستي اقرار كرد
راستيش در دل شه كار كرد
چون ملك از راستيش پيش ديد
راستي او كژي خويش ديد
گفت حنوط و كفنش بركشيد
غاليه و خلعت ما دركشيد
از سر بيدادگري گشت باز
دادگري گشت رعيت نواز
راستي خويش نهان كس نكرد
در سخن راست زيان كن نكرد
راستي آور كه شوي رستگار
راستي از تو ظفر از كردگار
گر سخن راست بود جمله در
تلخ بود تلخ كه الحق مر
چون به سخن راستي آري بجاي
ناصر گفتار تو باشد خداي
طبع نظامي و دلش راستند
كارش ازين راستي آراستند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد