اي منشاء دانايي و اي مايه هوش
بفرست از آن كه تا سحر خوردم دوش
بسيار نه ، كم نه، آن قدر بخش كه من
هشيار نگردم و نمانم مدهوش
آن شمع كه دوش بود تب تا سحرش
صحت پي رفع تب در آمد ز درش
تب از بدنش راهگريزي ميجست
فصاد جهاند از ره نيشترش
در نامه رقم ز خانهاي يافتهام
وز عنبر تر شمامهاي يافتهام
از شوق دمي هزار بارش خوانم
گويي تو كه گنج نامهاي يافتهام
فن تو و سد هزار برهان كمال
شغل من و يك جهان خيالات محال
تو منزوي مدرسهٔ عالي فضل
من بيهده گرد راست بازار خيال
امشب همه شب ز هجر نالان بودم
با بخت سيه دست و گريبان بودم
قربان شومت دي به كه همره بودي
كامشب همه شب به خويش گريان بودم
تا در ره عشق آشناي تو شدم
با سد غم و درد مبتلاي تو شدم
ليليوش من به حال زارم بنگر
مجنون زمانه از براي تو شدم
تا كار جهان به كام كس نيست مدام
عيش تو مدام باد و كار تو تمام
در مجلس عشرت تو غم خوردن دهر
يارب كه بود چو روزه در عيد حرام
تا كي ز مصيبت غمت ياد كنم
آهسته ز فرقت تو فرياد كنم
وقت است كه دست از دهن بردارم
از دست غمت هزار بيداد كنم
اي آنكه به يكرنگي تو متصفم
در بندگيت مقرم و معترفم
با «فاف» و «ر» و « الف ،ب » و «ه » ز كرم
بفرست بدست «غين » و « لام» و « الفم»
از آبلهاي تازه گل باغ ارم
حاشا كه شود طراوت روي تو كم
ني جوهر حسن لاله است از ژاله
ني زيور خوبي گل است از شبنم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد