من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۹ - ثمره خلوت دوم

۳۴ بازديد


عمر بر آن فرش ازل بافته
آنچه شده باز بدل يافته
گوش در آن نامه تحيت رسان
ديده در آن سجده تحيات خوان
تنگ دل از خنده تركان شكر
سرمه بر از چشم غزالان نظر
ترك قصب پوش من آنجا چو ماه
كرده دلم را چو قصب رخنه گاه
مه كه به شب دست برافشانده‌بود
آنشب تا روز فرو مانده‌بود
ناوك غمزه‌اش چو سبك پر شدي
جان به زمين بوسه برابر شدي
شمع ز نورش مژه پر اشك داشت
چشم چراغ آبله از رشك داشت
هر ستمي كه بجفا درگرفت
دل به تبرك به وفا برگرفت
گه شده او سبزه و من جوي آب
گه شده من گازر و او آفتاب
زان رطب آنشب كه بري داشتم
بيخبرم گر خبري داشتم
كان مه نو كو كمر از نور داشت
ماه نو از شيفتگان دور داشت
شيفته شيفته خويش بود
رغبتي از من صد ازو بيش بود
دل به تمنا كه چو بودي ز روز
گر شب ما را نشدي پرده سوز
امشب اگر جفت سلامت شدي
هم نفس روز قيامت شدي
روشني آن شب چون آفتاب
جويم بسيار و نبينم به خواب
جز به چنان شب طربم خوش نبود
تا شبخوش كرد شبم خوش نبود
زان همه شب يارب يارب كنم
بو كه شبي جلوه آن شب كنم
روز سفيد آن نه شب داج بود
بود شب اما شب معراج بود
ماه كه بر لعل فلك كان كند
در غم آن شب همه شب جان كند
روز كه شب دشمنيش مذهبست
هم به تمناي چنان يكشبست
من شده فارغ كه ز راه سحر
تيغ زنان صبح درآمد ز در
آتش خورشيد ز مژگان من
آب روان كرد بر ايوان من
ابر بباغ آمده بازي‌كنان
جامه خورشيد نمازي‌كنان
حوضه اين چشمه كه خورشيد بست
چون من و تو چند سبو را شكست
چرخ ستاره زده بر سيم ناب
زر طلي از ورق آفتاب
صبح گران خسب سبك خيز شد
دشنه بدست از پي خونريز شد
من ز مصافش سپر انداخته
جان سپر دشنه او ساخته
در پي جانم سحر از جوي جست
تشنه كشي كرد و بر او پل شكست
بانگ برآمد زخرابات من
كي سحر اينست مكافات من
پيشترك زين كه كسي داشتم
شمع شب افروز بسي داشتم
آنشب و آنشمع نماندم چسود
نيست چنان شد كه تو گوئي نبود
نيش دران زن كه ز تو نوش خورد
پشم دران كش كه ترا پنبه كرد
خام‌كشي كن كه صواب آن بود
سوختن سوخته آسان بود
صبح چو در گريه من بنگريست
بر شفق از شفقت من خون گريست
سوخته شد خرمن روز از غمم
چشمه خورشيد فسرد از دمم
با همه زهرم فلك اميد داد
مار شبم مهره خورشيد داد
چون اثر نور سحر يافتم
بيخبرم گر چه خبر يافتم
هر كه درين مهد روان راه يافت
بيشتر ز نور سحرگه يافت
اي ز خجالت همه شبهاي تو
رو سيه از روز طرب‌هاي تو
من كه ازين شب صفتي كرده‌ام
آن صفت از معرفتي كرده‌ام
شب صفت پرده تنهائيست
شمع در او گوهر بينائيست
عود و گلابي كه بر او بسته شد
ناله و اشك دو سه دلخسته شد
وانهمه خوبي كه دران صدر بود
نور خيالات شب قدر بود
محرم اين پرده زنگي نورد
كيست در اين پرده زنگار خورد
صبح كه پروانگي آموختست
خوشتر ازان شمع نيفروختست
كوش كزان شمع بداغي رسي
تا چو نظامي به چراغي رسي


بخش ۱۸ - خلوت دوم در عشرت شبانه

۳۳ بازديد


خواجه يكي شب به تمناي جنس
زد دو سه دم با دو سه ابناي جنس
يافت شبي چون سحر آراسته
خواستهاي به دعا خواسته
مجلسي افروخته چون نوبهار
عشرتي آسوده‌تر از روزگار
آه بخور از نفس روزنش
شرح ده يوسف و پيراهنش
شحنه شب خون عسس ريخته
بر شكرش پر مگس ريخته
پرده شناسان به نوا در شگرف
پرده نشينان به وفا در شگرف
پاي سهيل از سر نطع اديم
لعل فشان بر سر در يتيم
شمع جگر چون جگر شمع سوخت
آتش دل چون دل آتش فروخت
در طبق مجمر مجلس فروز
عود شكرساز و شكر عود سوز
شيشه ز گلاب شكر ميفشاند
شمع به دستارچه زر ميفشاند
از پي نقلان مي‌بوسه خيز
چشم و دهان شكر و بادام ريز
شكر و بادام بهم نكته ساز
زهره و مريخ بهم عشق باز
وعده به دروازه گوش آمده
خنده به دريوزه نوش آمده
نيفه روبه چو پلنگي به زير
نافه آهو شده زنجير شير
ناز گريبان كش و دامن كشان
آستي از رقص جواهر فشان
شمع چو ساقي قدح مي به دست
طشت مي آلوده و پروانه مست
خواب چو پروانه پرانداخته
شمع به شكرانه سرانداخته
پردگي زهره در آن پرده چست
زخمه شكسته به اداي درست
خواب رباينده دماغ از دماغ
نور ستاننده چراغ از چراغ
آنچه همه عمر كسي يافته
همنفسي در نفسي يافته
نزل فرستنده زمان تا زمان
دل به دل و تن به تن و جان به جان
گفتي ازان حجره كه پرداختند
رخت عدم در عدم انداختند
مرغ طرب نامه به پر باز بست
هفت پر مرغ ثريا شكست
آتش مرغ سحر از بابزن
بر جگر خوش نمكان آب زن
مرغ گران خواب‌تر از صبحگاه
پاي فلك بسته‌تر از دست ماه
حلقه در پرده بيگانگان
زلف پري حلقه ديوانگان
در خم آن حلقه دل مشتري
تنگ‌تر از حلقه انگشتري
تاختن آورده پريزادگان
همچو پري بر دل آزادگان
بر ره دل شاخ سمن كاشته
خار بنوك مژه برداشته
ميوه دل نيشكر خدشان
گلبن جان نارون قدشان
فندقه شكر و بادام تنگ
سبز خط از پسته عناب رنگ
در شب خط ساخته سحر حلال
بابلي غمزه و هندوي خال
هر نفس از غمزه و خالي چنان
گشته جهان بابل و هندوستان
چون نظري چند پسنديده رفت
دل به زيارتگري ديده رفت
غمزه زبان تيزتر از خارها
جهد گرهگيرتر از كارها
شست كرشمه چو كماندار شد
تير نينداخته بر كار شد
باد مسيح از نفس دل رميد
آب حيات از دهن گل چكيد
گل چو سمن غاليه در گوش داشت
مه چو فلك غاشيه بر دوش داشت
چون رخ و لب شكر و بادام ريخت
گل به حمايت به شكر در گريخت
هر نظري جان جهاني شده
هر مژه بتخانه جاني شده
زلف سيه بر سر سيم سپيد
مشك فشان بر ورق مشك بيد
غبغب سيمين كه كمر بست از آب
قوس قزح شد ز تف آفتاب
زلف براهيم و رخ آتشگرش
چشم سماعيل و مژه خنجرش
آتش از اين دسته ريحان شده
خنجر آز آن نرگس فتان شده
بوسه چو مي‌مايه افكندگي
لب چو مسيحا نفس زندگي
خوي به رخ چون گل و نسرين شده
خرمن مه خوشه پروين شده
باز شده كوي گريبان حور
خط سحر يافته صغراي نور
همت خاصان و دل عاميان
شيفته زان نور چو سرساميان
غمزه منادي كه دهان خسته بود
چشم سخن گو كه زبان بسته بود
مي چو گل آرايش اقليم شد
جام چو نرگس زر در سيم شد
عقل در آن دايره سرمست ماند
عاقبت از صبر تهيدست ماند
در دهن از خنده كه راهي نبود
طاقت را طاقت آهي نبود
صبر دران پرده نواتنگ داشت
فتنه سر زير در آهنگ داشت
يافته در نغمه داود ساز
قصه محمود و حديث اياز
شعر نظامي شكر افشان شده
ورد غزالان غزلخوان شده


بخش ۲۱ - داستان پادشاه نوميد و آمرزش يافتن او

۳۸ بازديد


دادگري ديد براي صواب
صورت بيدادگري را به خواب
گفت خدا با تو ظالم چه كرد
در شبت از روز مظالم چه كرد
گفت چو بر من به سر آمد حيات
در نگريدم به همه كاينات
تا به من اميد هدايت كراست
يا به خدا چشم عنايت كراست
در دل كس شفقتي از من نبود
هيچكسي را به كرم ظن نبود
لرزه درافتاد به من بر چو بيد
روي خجل گشته و دل نااميد
طرح به غرقاب درانداختم
تكيه به آمرزش حق ساختم
كي من مسكين به تو در شرمسار
از خجلان درگذر و درگذار
گرچه ز فرمان تو بگذشته‌ام
رد مكنم كز همه رد گشته‌ام
يا ادب من به شراري بكن
يا به خلاف همه كاري بكن
چون خجلم ديد ز ياري رسان
ياري من كرد كس بيكسان
فيض كرم را سخنم درگرفت
يار من افكند و مرا برگرفت
هر نفسي كان به ندامت بود
شحنه غوغاي قيامت بود
جمله نفسهاي تو اي باد سنج
كيل زيانست و ترازوي رنج
كيل زيان سال و مهت بوده گير
اين مه و اين سال بپيموده گير
مانده ترازوي تو بي سنگ و در
كيل تهي گشته و پيمانه پر
سنگ زمي سنگ ترازو مكن
مهره گل مهره بازو مكن
يكدرمست آنچه بدو بنده‌اي
يك نفست آنچه بدو زنده‌اي
هر چه در اين پرده ستاني بده
خود مستان تا بتواني بده
تا بود آنروز كه باشد بهي
گردنت آزاد و دهانت تهي
وام يتيمان نبود دامنت
باركش پيره‌زنان گردنت
باز هل اين فرش كهن پوده را
طرح كن اين دامن آلوده را
يا چو غريبان پي ره توشه گير
يا چو نظامي ز جهان گوشه گير


بخش ۲۰ - مقالت اول در آفرينش آدم

۳۳ بازديد


اول كاين عشق پرستي نبود
در عدم آوازه هستي نبود
مقبلي از كتم عدم ساز كرد
سوي وجود آمد و در باز كرد
بازپسين طفل پري زادگان
پيشترين بشري زادگان
آن به خلافت علم آراسته
چون علم افتاده و برخاسته
علم آدم صفت پاك او
خمر طينه شرف خاك او
آن به گهر هم كدر و هم صفي
هم محك و هم زر و هم صيرفي
شاهد نو فتنه افلاكيان
نو خط فرد آينه خاكيان
ياره او ساعد جان را نگار
ساعدش از هفت فلك ياره‌دار
آن ز دو گهواره برانگيخته
مغز دو گوهر بهم آميخته
پيشكش خلعت زندانيان
محتسب و ساقي روحانيان
سر حد خلقت شده بازار او
بكري قدرت شده در كار او
طفل چهل روزه كژ مژ زبان
پير چهل ساله بر او درس خوان
خوب خطي عشق نبشت آمده
گلبني از باغ بهشت آمده
نوري ازان ديده كه بيناترست
مرغي ازان شاخ كه بالاترست
زو شده مرغان فلك دانه چين
زان همه را آمده سر بر زمين
و او بيكي دانه ز راه كرم
حله در انداخته و حليه هم
آمده در دام چنين دانه‌اي
كمتر از آوازه شكرانه‌اي
زان به دعاها بوجود آمده
جمله عالم به سجود آمده
بر در آن قبله هر ديده‌اي
سهو شده سجده شوريده‌اي
گشته گل افشان وي از هشت باغ
بر همه گلبرگ و بر ابليس داغ
بي تو نشاطيش در اندام ني
در ارمش يكنفس آرام ني
طاقت آن كار كيائي نداشت
كز غم كار تو رهائي نداشت
گرمي گندم جگرش تافته
چون دل گندم بدو بشكافته
ز آرزوي ما كه شده نو بر او
گندم خوردن به يكي جو بر او
او كه چو گندم سر و پائي نداشت
بي زمي و سنگ نوائي نداشت
تا نفكندند نرست آن اميد
تا نشكستند نشد رو سپيد
گندم‌گون گشته اديمش چو كاه
يافته جودانه چو كيمخت ماه
چون جو و گندم شده خاك آزماي
در غم تو اي جو گندم نماي
خوردن آن گندم نامردمش
كرده برهنه چو دل گندمش
آنهمه خواري كه ز بدخواه برد
يكدلي گندمش از راه برد
گندم سخت از جگر افسردگيست
خردي او مايه بي‌خردگيست
مردم چون خوردن او ساز كرد
از سر تا پاي دهن باز كرد
اي بتو سر رشته جان گم شده
دام تو آن دانه گندم شده
قرص جوين ميشكن و ميشكيب
تا نخوري گندم آدم فريب
پيك دلي پيرو شيطان مباش
شير اميري سگ دربان مباش
چرك نشايد ز اديم تو شست
تا نكني توبه آدم نخست
عذر به آنرا كه خطائي رسيد
كادم از آن عذر به جائي رسيد
چون ز پي دانه هوسناك شد
مقطع اين مزرعه خاك شد
ديد كه در دانه طمع خام كرد
خويشتن افكنده اين دام كرد
آب رساند اين گل پژمرده را
زد بسر انديب سراپرده را
روسيه از اين گنه آنجا گريخت
بر سر آن خاك سياهي بريخت
مدتي از نيل خم آسمان
نيلگري كرد به هندوستان
چون كفش از نيل فلك شسته شد
نيل گيا در قدمش رسته شد
ترك ختائي شده يعني چو ماه
زلف خطا بر زده زير كلام
چون دلش از توبه لطافت گرفت
ملك زمين را به خلافت گرفت
تخم وفا در زمي عدل گشت
وقفي آن مزرعه بر ما نوشت
هرچه بدو خازن فردوس داد
جمله در اين حجره ششدر نهاد
برخور ازين مايه كه سودش تراست
كشتنش او را و درودش تراست
ناله عود از نفس مجمرست
رنج خر از راحت پالانگرست
كار ترا بيتو چو پرداختند
نامزد لطف ترا ساختند
كشتي گل باش به موج بهار
تا نشوي لنگر بستان چو خار
راه به دل شو چو بديدي خزان
كاب به دل ميشود آتش به جان
صورت شيري دل شيريت نيست
گرچه دلت هست دليريت نيست
شير توان بست ز نقش سراي
ليك به صد چوب نجنبد ز جاي
خلعت افلاك نمي‌زيبدت
خاكي و جز خاك نمي‌زيبدت
طالع كارت به زبوني درست
دل به كمي غم به فزوني درست
ورنه چرا كرد سپهر بلند
شهر گشائي چو ترا شهربند
دايره كردار ميان بسته باش
در فلكي با فلك آهسته باش
تيز تكي پيشه آتش بود
باز نماني ز تك آن خوش بود
آب صفت باش و سبكتر بران
كاب سبك هست به قيمت گران
گوهر تن در تنكي يافتند
قيمت جان در سبكي يافتند
باد سبك روح بود در طواف
خود تو گرانجانتري از كوه قاف
گرنه فريبنده رنگي چو خار
رخ چو بنفشه بسوي خود مدار
خانه مصقل همه جا روي تست
از پي آن ديده تو سوي تست
گرچه پذيرنده هر حد شدي
از همه چون هيچ مجرد شدي
عاشق خويشي تو و صورت پرست
زان چو سپهر آينه‌داري به دست
گر جو سنگي نمك خود چشي
دامن از اين بي‌نمكي دركشي
ظلم رها كن به وفا درگريز
خلق چه باشد به خدا درگريز
نيكي او بين و بران كار كن
بر بدي خويشتن اقرار كن
چون تو خجل‌وار براري نفس
فضل كند رحمت فريادرس


بخش ۲۴ - مقالت سوم در حوادث عالم

۳۴ بازديد


يك نفس اي خواجه دامن كشان
آستني بر همه عالم فشان
رنج مشو راحت رنجور باش
ساعتي از محتشمي دور باش
حكم چو بر عاقبت انديشيست
محتشمي بنده درويشيست
ملك سليمان مطلب كان كجاست
ملك همانست سليمان كجاست
حجله همانست كه عذراش بست
بزم همانست كه وامق نشست
حجله و بزم اينك تنها شده
وامق افتاده و عذرا شده
سال جهان گر چه بسي درگذشت
از سر مويش سر موئي نگشت
خاك همان خصم قوي گردنست
چرخ همان ظالم گردن زنست
صحبت گيتي كه تمنا كند
با كه وفا كرد كه با ما كند
خاكشد آنكسكه برين خاك زيست
خاك چه داند كه درين خاك چيست
هر ورقي چهره آزاده‌ايست
هر قدمي فرق ملكزاده‌ايست
ما كه جواني به جهان داده‌ايم
پير چرائيم كزو زاده‌ايم
سام كه سيمرغ پسر گير داشت
بود جوان گرچه پسر پير داشت
گنبد پوينده كه پاينده نيست
جز بخلاف تو گراينده نيست
گه ملك جانورانت كند
گاه گل كوزه گرانت كند
هست بر اين فرش دو رنگ آمده
هر كسي از كار به تنگ آمده
گفته گروهي كه به صحرا درند
كاي خنك آنان كه به دريا درند
وانكه به دريا در سختي كشست
نعل در آتش كه بيابان خوشست
آدمي از حادثه بي غم نيند
برتر و بر خشك مسلم نيند
فرض شد اين قافله برداشتن
زين بنه بگذشتن و بگذاشتن
هر كه در اين حلقه فرو مانده‌است
شهر برون كرده و ده رانده‌است
راه رويرا كه امان مي‌دهند
در عدم از دور نشان مي‌دهند
ملك رها كن كه غرورت دهد
ظلمت اين سايه چه نورت دهد
عمر به بازيچه به سر ميبري
بازي از اندازه به در ميبري
گردش اين گنبد بازيچه رنگ
نز پي بازيچه گرفت اين درنگ
پيشتر از مرتبه عاقلي
غفلت خوش بود خوشا غافلي
چون نظر عقل به غايت رسيد
دولت شادي به نهايت رسيد
غافل بودن نه ز فرزانگيست
غافلي از جمله ديوانگيست
غافل منشين ورقي ميخراش
گر ننويسي قلمي ميتراش
سر مكش از صحبت روشندلان
دست مدار از كمر مقبلان
خار كه هم صحبتي گل كند
غاليه در دامن سنبل كند
روز قيامت كه برات آورند
باديه را در عرصات آورند
كاي جگر آلود زبان بستگان
آب جگر خورده دل خستگان
ريگ تو را آب حيات از كجا
باديه و فيض فرات از كجا
ريگ زند ناله كه خون خورده‌ام
ريگ مريزيد نه خون كرده‌ام
بر سر خاني نمكي ريختم
با جگري چند برآميختم
تا چو هم آغوش غيوران شوم
محرم دستينه حوران شوم
حكم چو بر حكم سرشتش كنند
مطرب خلخال بهشتش كنند
هر كه كند صحبت نيك اختيار
آيد روزيش ضرورت به كار
صحبت نيكان ز جهان دور گشت
خوان عسل خانه زنبور گشت
دور نگر كز سر نامردمي
بر حذرست آدمي از آدمي
معرفت از آدميان برده‌اند
وادميان را ز ميان برده‌اند
چون فلك از عهد سليمان بريست
آدمي آنست كه اكنون پريست
با نفس هر كه درآميختم
مصلحت آن بود كه بگريختم
سايه كس فر همائي نداشت
صحبت كس بوي وفائي نداشت
تخم ادب چيست وفا كاشتن
حق وفا چيست نگه داشتن
برزگر آن دانه كه مي‌پرورد
آيد روزي كه ازو برخورد


بخش ۲۳ - حكايت نوشيروان با وزير خود

۳۹ بازديد


صيدكنان مركب نوشيروان
دور شد از كوكبه خسروان
مونس خسرو شده دستور و بس
خسرو و دستور و دگر هيچكس
شاه در آن ناحيت صيد ياب
ديد دهي چون دل دشمن خراب
تنگ دو مرغ آمده در يكديگر
وز دل شه قافيه‌شان تنگتر
گفت به دستور چه دم ميزنند
چيست صغيري كه به هم ميزنند
گفت وزير اي ملك روزگار
گويم اگر شه بود آموزگار
اين دو نوا نز پي رامشگريست
خطبه‌اي از بهر زناشوهريست
دختري اين مرغ بدان مرغ داد
شيربها خواهد از او بامداد
كاين ده ويران بگذاري به ما
نيز چنين چند سپاري به ما
آن دگرش گفت كزين درگذر
جور ملك بين و برو غم مخور
گر ملك اينست نه بس روزگار
زين ده ويران دهمت صد هزار
در ملك اين لفظ چنان درگرفت
كاه براورد و فغان برگرفت
دست بسر بر زد و لختي گريست
حاصل بيداد بجز گريه چيست
زين ستم انگشت به دندان گزيد
گفت ستم بين كه به مرغان رسيد
جور نگر كز جهت خاكيان
جغد نشانم به دل ماكيان
اي من غافل شده دنيا پرست
بس كه زنم بر سر ازين كار دست
مال كسان چند ستانم بزور
غافلم از مردن و فرداي گور
تا كي و كي دست‌درازي كنم
با سر خود بين كه چه بازي كنم
ملك بدان داد مرا كردگار
تا نكنم آنچه نيايد به كار
من كه مسم را به زر اندوده‌اند
ميكنم آنها كه نفرموده‌اند
نام خود از ظلم چرا بد كنم
ظلم كنم واي كه بر خور كنم
بهتر از اين در دلم آزرم داد
يا ز خدا يا ز خودم شرم باد
ظلم شد امروز تماشاي من
واي به رسوائي فرداي من
سوختني شد تن بيحاصلم
سوزد از اين غصه دلم بر دلم
چند غبار ستم انگيختن
آب خود و خون كسان ريختن
روز قيامت ز من اين تركتاز
باز بپرسند و بپرسند باز
شرم زدم چون ننشينم خجل
سنگ دلم چون نشوم تنگدل
بنگر تا چند ملامت برم
كاين خجلي را به قيامت برم
بار منست آنچه مرا بارگيست
چاره من بر من بيچارگيست
زين گهر و گنج كه نتوان شمرد
سام چه برداشت فريدون چه برد
تا من ازين امر و ولايت كه هست
عاقبت‌الامر چه دارم به دست
شاه در آن باره چنان گرم گشت
كز نفسش نعل فرس نرم گشت
چونكه به لشگر گه و رايت رسيد
بوي نوازش به ولايت رسيد
حالي از آن خطه قلم برگرفت
رسم بدو راه ستم برگرفت
داد بگسترد و ستم درنبشت
تا نفس آخر از آن برنگشت
بعد بسي گردش بخت آزماي
او شده و آوازه عدلش بجاي
يافته در خطه صاحبدلي
سكه نامش رقم عادلي
عاقبتي نيك سرانجام يافت
هر كه در عدل زد اين نام يافت
عمر به خشنودي دلها گذار
تا ز تو خوشنود بود كردگار
سايه خورشيد سواران طلب
رنج خود و راحت ياران طلب
درد ستاني كن و درماندهي
تات رسانند به فرماندهي
گرم شو از مهر و ز كين سرد باش
چون مه و خورشيد جوانمرد باش
هر كه به نيكي عمل آغاز كرد
نيكي او روي بدو باز كرد
گنبد گردنده ز روي قياس
هست به نيكي و بدي حقشناس
طاعت كن روي بتاب از گناه
تا نشوي چون خنجلان عذر خواه
حاصل دنيا چو يكي ساعتست
طاعت كن كز همه به طاعتست
عذر مياور نه حيل خواستند
اين سخنست از تو عمل خواستند
گر بسخن كار ميسر شدي
كار نظامي بفلك بر شدي


بخش ۲۲ - مقالت دوم در عدل و نگهداري انصاف

۳۵ بازديد


اي ملك جانوران راي تو
وي گهر تاجوران پاي تو
گر ملكي خانه شاهي طلب
ور گهري تاج الهي طلب
زانسوي عالم كه دگر راه نيست
جز من و تو هيچكس آگاه نيست
زان ازلي نور كه پرورده‌اند
در تو زيادت نظري كرده‌اند
نقد غريبي و جهان شهرتست
نقد جهان يك بيك از بهر تست
ملك بدين كار كيائي تراست
سينه كن اين سينه گشائي تراست
دور تو از دايره بيرون ترست
از دو جهان قدر تو افزون ترست
آينه‌دار از پي آن شد سحر
تا تو رخ خويش ببيني مگر
جنبش اين مهد كه محراب تست
طفل صفت از پي خوشخواب تست
مرغ دل و عيسي جان هم توئي
چون تو كسي گر بود آنهم توئي
سينه خورشيد كه پر آتشست
روي تو مي‌بيند از آن دلخوشست
مه كه شود كاسته چون موي تو
خنده زند چون نگرد روي نو
عالم خوش خور كه ز كس كم نه‌اي
غصه مخور بنده عالم نه‌اي
با همه چون خاك زمين پست باش
وز همه چون باد تهي دست باش
خاك تهي به نه درآميخته
گرد بود خاك برانگيخته
دل به خدا برنه و خورسنديئي
اينت جداگانه خداونديئي
گو خبر دين و ديانت كجاست
ما بكجائيم و امانت كجاست
آندل كز دين اثرش داده‌اند
زانسوي عالم خبرش داده‌اند
چاره دين ساز كه دنيات هست
تا مگر آن نيز بياري بدست
دين چو به دنيا بتواني خريد
كن مكن ديو نبايد شنيد
مي‌رود از جوهر اين كهربا
هر جو سنگي بمني كيميا
سنگ بينداز و گهر ميستان
خاك زمين ميده و زر ميستان
آنكه ترا توشه ره مي‌دهد
از تو يكي خواهد و ده مي‌دهد
بهتر از اين مايه ستانيت نيست
سود كن آخر كه زيانيت نيست
كار تو پروردن دين كرده‌اند
دادگران كار چنين كرده‌اند
دادگري مصلحت انديشه‌ايست
رستن از اين قوم ميهن پيشه‌ايست
شهر و سپه را چو شوي نيك‌خواه
نيك تو خواهد همه شهر و سپاه
خانه بر ملك ستم كاريست
دولت باقي ز كم آزاريست
عاقبتي هست بيا پيش از آن
كرده خود بين و بينديش از آن
راحت مردم طلب آزار چيست
جز خجلي حاصل اينكار چيست
مست شده عقل به خوشخواب در
كشتي تدبير به غرقاب در
ملك ضعيفان به كف آورده گير
مال يتيمان به ستم خورده گير
روز قيامت كه بود داوري
شرم‌نداري كه چه عذر آوري
روي به دين كن كه قوي پشتيست
پشت به خورشيد كه زردشتيست
لعبت زرنيخ شد اين گوي زرد
چون زن حايض پي لعبت مگرد
هر چه در اين پرده نه ميخيست
بازي اين لعبت زرنيخيست
باد در او دم چو مسيح از دماغ
باز رهان روغن خود زين چراغ
چند چو پروانه پر انداختن
پيش چراغي سپر انداختن
پاره كن اين پرده عيسي گراي
تا پر عيسيت برويد ز پاي
هر كه چو عيسي رگ جانرا گرفت
از سر انصاف جهان را گرفت
رسم ستم نيست جهان يافتن
ملك به انصاف توان يافتن
هر چه نه عدلست چه دادت دهد
وانچه نه انصاف به بادت دهد
عدل بشيريست خرد شاد كن
كارگري مملكت آباد كن
مملكت از عدل شود پايدار
كار تو از عدل تو گيرد قرار


بخش ۲۷ - داستان پير زن با سلطان سنجر

۳۷ بازديد


پيرزني را ستمي درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
كاي ملك آزرم تو كم ديده‌ام
وز تو همه ساله ستم ديده‌ام
شحنه مست آمده در كوي من
زد لگدي چند فرا روي من
بيگنه از خانه برويم كشيد
موي كشان بر سر كويم كشيد
در ستم آباد زبانم نهاد
مهر ستم بر در خانم نهاد
گفت فلان نيم‌شب اي كوژپشت
بر سر كوي تو فلانرا كه كشت
خانه من جست كه خوني كجاست
اي شه ازين بيش زبوني كجاست
شحنه بود مست كه آن خون كند
عربده با پيرزني چون كند
رطل زنان دخل ولايت برند
پيره‌زنان را به جنايت برند
آنكه درين ظلم نظر داشتست
ستر من و عدل تو برداشتست
كوفته شد سينه مجروح من
هيچ نماند از من و از روح من
گر ندهي داد من اي شهريار
با تو رود روز شمار اين شمار
داوري و داد نمي‌بينمت
وز ستم آزاد نمي‌بينمت
از ملكان قوت و ياري رسد
از تو به ما بين كه چه خواري رسد
مال يتيمان ستدن ساز نيست
بگذر ازين غارت ابخاز نيست
بر پله پيره‌زنان ره مزن
شرم بدار از پله پيره‌زن
بنده‌اي و دعوي شاهي كني
شاه نه‌اي چونكه تباهي كني
شاه كه ترتيب ولايت كند
حكم رعيت برعايت كند
تا همه سر بر خط فرمان نهند
دوستيش در دل و در جان نهند
عالم را زير و زبر كرده‌اي
تا توئي آخر چه هنر كرده‌اي
دولت تركان كه بلندي گرفت
مملكت از داد پسندي گرفت
چونكه تو بيدادگري پروري
ترك نه‌اي هندوي غارتگري
مسكن شهري ز تو ويرانه شد
خرمن دهقان ز تو بيدانه شد
زامدن مرگ شماري بكن
ميرسدت دست حصاري بكن
عدل تو قنديل شب افروز تست
مونس فرداي تو امروز تست
پيرزنانرا بسخن شاد دار
و اين سخن از پيرزني ياد دار
دست بدار از سر بيچارگان
تا نخوري پاسخ غمخوارگان
چند زني تير بهر گوشه‌اي
غافلي از توشه بي توشه‌اي
فتح جهان را تو كليد آمدي
نز پي بيداد پديد آمدي
شاه بداني كه جفا كم كني
گرد گران ريش تو مرهم كني
رسم ضعيفان به تو نازش بود
رسم تو بايد كه نوازش بود
گوش به دريوزه انفاس دار
گوشه نشيني دو سه را پاس دار
سنجر كاقليم خراسان گرفت
كرد زيان كاينسخن آسان گرفت
داد در اين دور برانداختست
در پر سيمرعغ وطن ساختست
شرم درين طارم ازرق نماند
آب درين خاك معلق نماند
خيز نظامي ز حد افزون گري
بر دل خوناب شده خون گري


بخش ۲۶ - مقالت چهارم در رعايت از رعيت

۳۶ بازديد


اي سپهر افكنده ز مردانگي
غول تو بيغوله بيگانگي
غره به ملكي كه وفائيش نيست
زنده به عمري كه بقائيش نيست
پي سپر جرعه ميخوارگان
دستخوش بازي سيارگان
مصحف و شمشير بينداخته
جام و صراحي عوضش ساخته
آينه و شانه گرفته به دست
چون زن رعنا شده گيسو پرست
رابعه با رابع آن هفت مرد
گيسوي خود را بنگر تا چه كرد
اي هنر از مردي تو شرمسار
از هنر بيوه زني شرم دار
چند كني دعوي مرد افكني
كم زن و كم زن كه كم از يكزني
گردن عقل از هنر آزاد نيست
هيچ هنر خوبتر از داد نيست
تازه شد اين آب و نه در جوي تست
نغز شد اين خال و نه بر روي تست
چرخ نه‌اي محضر نيكي پسند
نيك درانديش ز چرخ بلند
جز گهر نيك نبايد نمود
سود توان كرد بدين مايه سود
نيست مبارك ستم انگيختن
آب خود و خون كسان ريختن
رفت بسي دعوي از اين پيشتر
تا دو سه همت بهم آيد مگر
داد كن از همت مردم بترس
نيمشب از تير تظلم بترس
همت از آنجا كه نظرها كند
خوار مدارش كه اثرها كند
همت آلوده آن يك دو مرد
با تن محمود ببين تا چه كرد
همت چندين نفس بي‌غبار
با تو ببين تا چه كند روز كار
راهرواني كه ملايك پيند
در ره كشف از كشفي كم نيند
تيغ ستم دور كن از راهشان
تا نخوري تير سحرگاهشان
دادگري شرط جهانداريست
شرط جهان بين كه ستمگاريست
هر كه در اين خانه شبي داد كرد
خانه فرداي خود آباد كرد


بخش ۲۵ - حكايت سليمان با دهقان

۳۴ بازديد


روزي از آنجا كه فراغي رسيد
باد سليمان به چراغي رسيد
مملكتش رخت به صحرا نهاد
تخت بر اين تخته مينا نهاد
ديد بنوعي كه دلش پاره گشت
برزگري پير در آن ساده دشت
خانه ز مشتي غله پرداخته
در غله دان كرم انداخته
دانه فشان گشته بهر گوشه‌اي
رسته ز هر دانه او خوشه‌اي
پرده آن دانه كه دهقان گشاد
منطق مرغان ز سليمان گشاد
گفت جوانمرد شو اي پيرمرد
كاينقدرت بود ببايست خورد
دام نه‌اي دانه فشاني مكن
با چو مني مرغ زباني مكن
بيل نداري گل صحرا مخار
آب نيابي جو دهقان مكار
ما كه به سيراب زمين كاشتيم
زانچه بكشتيم چه برداشتيم
تا تو درين مزرعه دانه سوز
تشنه و بي آب چه آري بروز
پير بدو گفت مرنج از جواب
فارغم از پرورش خاك و آب
با تر و خشك مرا نيست كار
دانه ز من پرورش از كردگار
آب من اينك عرق پشت من
بيل من اينك سرانگشت من
نيست غم ملك و ولايت مرا
تا منم اين دانه كفايت مرا
آنكه بشارت به خودم ميدهد
دانه يكي هفتصدمم ميدهد
دانه به انبازي شيطان مكار
تا ز يكي هفتصد آيد به بار
دانه شايسته ببايد نخست
تا گره خوشه گشايد درست
هر نظري را كه برافروختند
جامه باندازه تن دوختند
رخت مسيحا نكشد هر خري
محرم دولت نبود هر سري
كرگدني گردن پيلي خورد
مور ز پاي ملخي نگذرد
بحر به صد رود شد آرام گير
جوي به يك سيل برآرد نفير
هست در اين دايره لاجورد
مرتبه مرد بمقدار مرد
دولتيي بايد صاحبدرنگ
كز قدري ناز نيايد بتنگ
هر نفسي حوصله ناز نيست
هر شكمي حامله راز نيست
ناز نگويم كه ز خامي بود
ناز كشي كار نظامي بود