بخش ۲۹ - داستان پير خشت‌زن

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۹ - داستان پير خشت‌زن

۳۷ بازديد


در طرف شام يكي پير بود
چون پري از خلق طرف گير بود
پيرهن خود ز گيا بافتي
خشت زدي روزي از آن يافتي
تيغ زنان چون سپر انداختند
در لحد آن خشت سپر ساختند
هركه جز آن خشت نقابش نبود
گرچه گنه بود عذابش نبود
پير يكي روز در اين كار و بار
كار فزائيش در افزود كار
آمد از آنجا كه قضا ساز كرد
خوب جواني سخن آغاز كرد
كاين چه زبوني و چه افكندگيست
كاه و گل اين پيشه خر بندگيست
خيز و مزن بر سپر خاك تيغ
كز تو ندارند يكي نان دريغ
قالب اين خشت در آتش فكن
خشت تو از قالب ديگر بزن
چند كلوخي بتكلف كني
در گل و آبي چه تصرف كني
خويشتن از جمله پيران شمار
كار جوانان بجوانان گذار
پير بدو گفت جواني مكن
درگذر از كار و گراني مكن
خشت زدن پيشه پيران بود
باركشي كار اسيران بود
دست بدين پيشه كشيدم كه هست
تا نكشم پيش تو يكروز دست
دستكش كس نيم از بهر گنج
دستكشي ميخورم از دست‌رنج
از پي اين رزق وبالم مكن
گر نه چنينست حلالم مكن
با سخن پير ملامتگرش
گريان گريان بگذشت از برش
پير بدين وصف جهانديده بود
كز پي اين كار پسنديده بود
چند نظامي در دنيي زني
خيز و در دين زن اگر ميزني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد