اي درگه تو عيد گه روحاني
در تهنيتت هم انسي و هم جاني
از لطف تو عيديي طمع دارم ليك
ترسم كه توام طفل طبيعت خواني
گر با تو گهي نظر كنم پنهاني
لازم نبود كه طبع خود رنجاني
من بودم و ديدني چو اين هم منع است
آن نيز به ياران دگر ارزاني
اي همه هستي زتو پيدا شده
خاك ضعيف از تو توانا شده
زيرنشين علمت كاينات
ما بتو قائم چو تو قائم بذات
هستي تو صورت پيوند ني
تو بكس و كس بتو مانند ني
آنچه تغير نپذيرد توئي
وانكه نمردست و نميرد توئي
ما همه فاني و بقا بس تراست
ملك تعالي و تقدس تراست
خاك به فرمان تو دارد سكون
قبه خضرا تو كني بيستون
جز تو فلكرا خم چوگان كه داد
ديك جسد را نمك جان كه داد
چون قدمت بانك بر ابلق زند
جز تو كه يارد كه اناالحق زند
رفتي اگر نامدي آرام تو
طاقت عشق از كشش نام تو
تا كرمت راه جهان برگرفت
پشت زمين بار گران برگرفت
گرنه زپشت كرمت زاده بود
ناف زمين از شكم افتاده بود
عقد پرستش زتو گيرد نظام
جز بتو بر هست پرستش حرام
هر كه نه گوياي تو خاموش به
هر چه نه ياد تو فراموش به
ساقي شب دستكش جام تست
مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده برانداز و برون آي فرد
گر منم آن پرده بهم در نورد
عجز فلك را به فلك وانماي
عقد جهانرا زجهان واگشاي
نسخ كن اين آيت ايام را
مسخ كن اين صورت اجرام را
حرف زبانرا به قلم بازده
وام زمين را به عدم بازده
ظلمتيانرا بنه بي نور كن
جوهريانرا زعرض دور كن
كرسي شش گوشه بهم در شكن
منبر نه پايه بهم درفكن
حقه مه بر گل اين مهره زن
سنگ زحل بر قدح زهره زن
دانه كن اين عقد شبافروز را
پر بشكن مرغ شب و روز را
از زمي اين پشته گل بر تراش
قالب يكخشت زمين گومباش
گرد شب از جبهت گردون بريز
جبهه بيفت اخبيه گو برمخيز
تا كي ازين راه نوروزگار
پردهاي از راه قديمي بيار
طرح برانداز و برون كش برون
گردن چرخ از حركات و سكون
آب بريز آتش بيداد را
زيرتر از خاك نشان باد را
دفتر افلاك شناسان بسوز
ديده خورشيد پرستان بدوز
صفر كن اين برج زطوق هلال
باز كن اين پرده ز مشتي خيال
تا به تو اقرار خدائي دهند
بر عدم خويش گوائي دهند
غنچه كمر بسته كه ما بندهايم
گل همه تن جان كه به تو زندهايم
بي ديتست آنكه تو خونريزيش
بي بدلست آنكه تو آويزيش
منزل شب را تو دراز آوري
روز فرو رفته تو بازآوري
گرچه كني قهر بسي را ز ما
روي شكايت نه كسي را ز ما
روشني عقل به جان دادهاي
چاشني دل به زبان دادهاي
چرخ روش قطب ثبات از تو يافت
باغ وجود آب حيات از تو يافت
غمزه نسرين نه ز باد صباست
كز اثر خاك تواش توتياست
پرده سوسن كه مصابيح تست
جمله زبان از پي تسبيح تست
بنده نظامي كه يكي گوي تست
در دو جهان خاك سر كوي تست
خاطرش از معرفت آباد كن
گردنش از دام غم آزاد كن
بسمالله الرحمن الرحيم
هست كليد در گنج حكيم
فاتحه فكرت و ختم سخن
نام خدايست بر او ختم كن
پيش وجود همه آيندگان
بيش بقاي همه پايندگان
سابقه سالار جهان قدم
مرسله پيوند گلوي قلم
پرده گشاي فلك پردهدار
پردگي پرده شناسان كار
مبدع هر چشمه كه جوديش هست
مخترع هر چه وجوديش هست
لعل طراز كمر آفتاب
حله گر خاك و حلي بند آب
پرورشآموز درون پروران
روز برآرنده روزي خوران
مهره كش رشته باريك عقل
روشني ديده تاريك عقل
داغ نه ناصيه داران پاك
تاج ده تخت نشينان خاك
خام كن پخته تدبيرها
عذر پذيرنده تقصيرها
شحنه غوغاي هراسندگان
چشمه تدبير شناسندگان
اول و آخر بوجود و صفات
هست كن و نيست كن كاينات
با جبروتش كه دو عالم كمست
اول ما آخر ما يكدمست
كيست درين دير گه دير پاي
كو لمن الملك زند جز خداي
بود و نبود آنچه بلندست و پست
باشد و اين نيز نباشد كه هست
پرورش آموختگان ازل
مشكل اين كار نكردند حل
كز ازلش علم چه درياست اين
تا ابدش ملك چه صحراست اين
اول او اول بي ابتداست
آخر او آخر بيانتهاست
روضه تركيب ترا حور ازوست
نرگس بيناي ترا نور ازوست
كشمكش هر چه در و زندگيست
پيش خداوندي او بندگيست
هر چه جز او هست بقائيش نيست
اوست مقدس كه فنائيش نيست
منت او راست هزار آستين
بر كمر كوه و كلاه زمين
تا كرمش در تتق نور بود
خار زگل ني زشكر دور بود
چون كه به جودش كرم آباد شد
بند وجود از عدم آزاد شد
در هوس اين دو سه ويرانه ده
كار فلك بود گره در گره
تا نگشاد اين گره وهم سوز
زلف شب ايمن نشد از دست روز
چون گهر عقد فلك دانه كرد
جعد شب از گرد عدم شانه كرد
زين دو سه چنبر كه بر افلاك زد
هفت گره بر كمر خاك زد
كرد قبا جبه خورشيد و ماه
زين دو كلهوار سپيد و سياه
زهره ميغ از دل دريا گشاد
چشمه خضر از لب خضرا گشاد
جام سحر در گل شبرنگ ريخت
جرعه آن در دهن سنگ ريخت
زاتش و آبي كه بهم در شكست
پيه در و گرده ياقوت بست
خون دل خاك زبحران باد
در جگر لعل جگرگون نهاد
باغ سخا را چو فلك تازه كرد
مرغ سخن را فلك آوازه كرد
نخل زبانرا رطب نوش داد
در سخن را صدف گوش داد
پردهنشين كرد سر خواب را
كسوت جان داد تن آب را
زلف زمين در بر عالم فكند
خال (عصي) بر رخ آدم فكند
روي زر از صورت خواري بشست
حيض گل از ابر بهاري بشست
زنگ هوا را به كواكب سترد
جان صبا را به رياحين سپرد
خون جهان در جگر گل گرفت
نبض خرد در مجس دل گرفت
خنده به غمخوارگي لب كشاند
زهره به خنياگري شب نشاند
ناف شب از مشك فروشان اوست
ماه نو از حلقه به گوشان اوست
پاي سخنرا كه درازست دست
سنگ سراپرده او سر شكست
وهم تهي پاي بسي ره نبشت
هم زدرش دست تهي بازگشت
راه بسي رفت و ضميرش نيافت
ديده بسي جست و نظيرش نيافت
عقل درآمد كه طلب كردمش
ترك ادب بود ادب كردمش
هر كه فتاد از سر پرگار او
جمله چو ما هست طلبگار او
سدره نشينان سوي او پر زدند
عرش روان نيز همين در زدند
گر سر چرخست پر از طوق اوست
ور دل خاكست پر از شوق اوست
زندهٔ نام جبروتش احد
پايه تخت ملكوتش ابد
خاص نوالش نفس خستگان
پيك روانش قدم بستگان
دل كه زجان نسبت پاكي كند
بر در او دعوي خاكي كند
رسته خاك در او دانهايست
كز گل باغش ارم افسانهايست
خاك نظامي كه بتاييد اوست
مزرعه دانه توحيد اوست
"براي جستجو در اشعار نظامي كليك كنيد"

حكيم ابو محمد بن يوسف بن زكي ابن مؤيد نظامي شاعر معروف ايراني در قرن ششم هجري قمري است . وي بين سال هاي 530 تا 540 هجري قمري در شهر گنجه واقع در جمهوري آذربايجان كنوني متولد شد اما اصليت عراقي داشته است . وي از فنون حكمت و علوم عقلي و نقلي و طب و رياضي و موسيقي بهره اي كامل داشته و از علماي فلسفه و حكمت به شمار مي آمده است . مهم ترين اثر وي پنج گنج يا خمسه است . ديوان اشعار او مشتمل بر قصايد ، غزليات ، قطعات و رباعيات است . وي بين سال هاي 599 تا 602 هجري قمري وفات يافت .
نيم شبي كان ملك نيمروز
كرد روان مشعل گيتي فروز
نه فلك از ديده عماريش كرد
زهره و مه مشعله داريش كرد
كرد رها در حرم كاينات
هفت خط و چار حد و شش جهات
روز شده با قدمش در وداع
زامدنش آمده شب در سماع
ديده اغيار گران خواب گشت
كو سبك از خواب عنان تاب گشت
با قفس قالب ازين دامگاه
مرغ دلش رفته به آرامگاه
مرغ پر انداخته يعني ملك
خرقه در انداخته يعني فلك
مرغ الهيش قفس پر شده
قالبش از قلب سبكتر شده
گام به گام او چو تحرك نمود
ميل به ميلش به تبرك ربود
چون دو جهان ديده بر او داشتند
سر ز پي سجده فرو داشتند
پايش ازان پايه كه سر پيش داشت
مرحله بر مرحله صد بيش داشت
رخش بلند آخورش افكند پست
غاشيه را بر كتف هر كه هست
بحر زمين كان شد و او گوهرش
برد سپهر از پي تاج سرش
گوهر شب را به شب عنبرين
گاو فلك برد ز گاو زمين
او ستده پيشكش آن سفر
از سرطان تاج و زجوزا كمر
خوشه كزو سنبلتر ساخته
سنبله را بر اسد انداخته
تا شب او را چه قدر قدر هست
زهره شب سنج ترازو به دست
سنگ ورا كرده ترازو سجود
زانكه به مقدار ترازو نبود
ريخته نوش از دم سيسنبري
بر دم اين عقرب نيلوفري
چون ز كمان تير شكر زخمه ريخت
زهر ز بزغاله خوانش گريخت
يوسف دلوي شده چون آفتاب
يونس حوتي شده چون دلو آب
تا به حمل تخت ثريا زده
لشگر گل خيمه به صحرا زده
از گل آن روضه باغ رفيع
ربع زمين يافته رنگ ربيع
عشر ادب خوانده ز سبع سما
عذر قدم خواسته از انبيا
ستر كواكب قدمش ميدريد
سفت ملايك علمش ميكشيد
ناف شب آكنده ز مشك لبش
نعل مه افكنده سم مركبش
در شب تاريك بدان اتفاق
برق شده پويه پاي براق
كبك وش آن باز كبوتر نماي
فاختهرو گشت بفر هماي
سدره شده صد ره پيراهنش
عرش گريبان زده در دامنش
شب شده روز اينت نهاري شگرف
گل شده سرو اينت بهاري شگرف
زان گل و زان نرگس كانباغ داشت
نرگس او سرمه مازاغ داشت
چون گل ازين پايه فيروزه فرش
دست به دست آمد تا ساق عرش
همسفرانش سپر انداختند
بال شكستند و پر انداختند
او بتحير چو غريبان راه
حلقه زنان بر در آن بارگاه
پرده نشينان كه درش داشتند
هودج او يكتنه بگذاشتند
رفت بدان راه كه همره نبود
اين قدمش زانقدم آگه نبود
هر كه جز او بر در آن راز ماند
او هم از آميزش خود باز ماند
بر سر هستي قدمش تاج بود
عرش بدان مائده محتاج بود
چون به همه حرق قلم در كشيد
ز آستي عرش علم بركشيد
تا تن هستي دم جان ميشمرد
خواجه جان راه به تن ميسپرد
چون بنه عرش به پايان رسيد
كار دل و جان به دل و جان رسيد
تن به گهر خانه اصلي شتافت
ديده چنان شد كه خيالش نيافت
ديده كه نور ازلي بايدش
سر به خيالات فرو نايدش
راه قدم پيش قدم در گرفت
پرده خلقت زميان برگرفت
كرد چو ره رفت زغايت فزون
سر ز گريبان طبيعت برون
همتش از غايت روشن دلي
آمده در منزل بي منزلي
غيرت ازين پرده ميانش گرفت
حيرت ازان گوشه عنانش گرفت
پرده در انداخته دست وصال
از در تعظيم سراي جلال
پاي شد آمد بسر انداخته
جان به تماشا نظر انداخته
رفت ولي زحمت پائي نداشت
جست ولي رخصت جائي نداشت
چون سخن از خود به در آمد تمام
تا سخنش يافت قبول سلام
آيت نوري كه زوالش نبود
ديد به چشمي كه خيالش نبود
ديدن او بي عرض و جوهرست
كز عرض و جوهر از آنسو ترست
مطلق از آنجا كه پسنديدنيست
ديد خدا را و خدا ديدنيست
ديدنش از ديده نبايد نهفت
كوري آنكس كه بديده نگفت
ديد پيمبر نه به چشمي دگر
بلكه بدين چشم سر اين چشم سر
ديدن آن پرده مكاني نبود
رفتن آن راه زماني نبود
هر كه در آن پرده نظرگاه يافت
از جهت بي جهتي راه يافت
هست وليكن نه مقرر بجاي
هر كه چنين نيست نباشد خداي
كفر بود نفي ثباتش مكن
جهل بود وقف جهاتش مكن
خورد شرابي كه حق آميخته
جرعه آن در گل ما ريخته
لطف ازل با نفسش همنشين
رحمت حق نازكش او نازنين
لب به شكر خنده بياراسته
امت خود را به دعا خواسته
همتش از گنج توانگر شده
جمله مقصود ميسر شده
پشت قوي گشته از آن بارگاه
روي درآورد بدين كارگاه
زان سفر عشق نياز آمده
در نفسي رفته و باز آمده
اي سخنت مهر زبانهاي ما
بوي تو جانداروي جانهاي ما
دور سخا را به تمامي رسان
ختم سخن را به نظامي رسان
تخته اول كه الف نقش بست
بر در محجوبه احمد نشست
حلقه حي را كالف اقليم داد
طوق ز دال و كمر از ميم داد
لاجرم او يافت از آن ميم و دال
دايره دولت و خط كمال
بود درين گنبد فيروزه خشت
تازه ترنجي زسراي بهشت
رسم ترنجست كه در روزگار
پيش دهد ميوه پس آرد بهار
كنت نبيا چو علم پيش برد
ختم نبوت به محمد سپرد
مه كه نگين دان زبرجد شدست
خاتم او مهر محمد شدست
گوش جهان حلقه كش ميم اوست
خود دو جهان حلقه تسليم اوست
خواجه مساح و مسيحش غلام
آنت بشير اينت مبشر به نام
امي گويا به زبان فصيح
از الف آدم و ميم مسيح
همچو الف راست به عهد و وفا
اول و آخر شده بر انبيا
نقطه روشنتر پرگار كن
نكته پرگارترين سخن
از سخن او ادب آوازهاي
وز كمر او فلك اندازهاي
كبر جهان گرچه بسر بر نكرد
سر به جهان هم به جهان در نكرد
عصمتيان در حرمش پردگي
عصمت از او يافته پروردگي
تربتش از ديده جنايت ستان
غربتش از مكه جبايت ستان
خامشي او سخن دلفروز
دوستي او هنر عيب سوز
فتنه فرو كشتن ازو دلپذير
فتنه شدن نيز برو ناگزير
بر همه سر خيل و سر خير بود
قطب گرانسنگ سبك سير بود
شمع الهي ز دل افروخته
درس ازل تا ابد آموخته
چشمه خورشيد كه محتاج اوست
نيم هلال از شب معراج اوست
تخت نشين شب معراج بود
تخت نشان كمر و تاج بود
داده فراخي نفس تنگ را
نعل زده خنگ شب آهنگ را
از پي باز آمدنش پاي بست
موكبيان سخن ابلق بدست
چون تك ابلق بتمامي رسيد
غاشيه داري به نظامي رسيد
اي به ازل بوده و نابوده ما
وي به ابد زنده و فرسوده ما
دور جنيبت كش فرمان تست
سفت فلك غاشيه گردان تست
حلقه زن خانه به دوش توايم
چون در تو حلقه به گوش توايم
داغ تو داريم و سگ داغدار
مينپذيرند شهان در شكار
هم تو پذيري كه زباغ توايم
قمري طوق و سگ داغ توايم
بيطمعيم از همه سازندهاي
جز تو نداريم نوازندهاي
از پي تست اينهمه اميد و بيم
هم تو ببخشاي و ببخش اي كريم
چاره ما ساز كه بي داوريم
گر تو براني به كه روي آوريم
اين چه زبان وين چه زبان را نيست
گفته و ناگفته پشيمانيست
دل ز كجا وين پر و بال از كجا
من كه و تعظيم جلال از كجا
جان به چه دل راه درين بحر كرد
دل به چه گستاخي ازين چشمه خورد
در صفتت گنگ فرو ماندهايم
من عرف الله فرو خواندهايم
چون خجليم از سخن خام خويش
هم تو بيامرز به انعام خويش
پيش تو گر بي سر و پاي آمديم
هم به اميد تو خداي آمديم
يارشو اي مونس غمخوارگان
چاره كن اي چاره بيچارهگان
قافله شد واپسي ما ببين
اي كس ما بيكسي ما ببين
بر كه پناهيم توئي بينظير
در كه گريزيم توئي دستگير
جز در تو قبله نخواهيم ساخت
گر ننوازي تو كه خواهد نواخت
دست چنين پيش كه دارد كه ما
زاري ازين بيش كه دارد كه ما
درگذر از جرم كه خوانندهايم
چاره ما كن كه پناهندهايم
اي شرف نام نظامي به تو
خواجگي اوست غلامي به تو
نزل تحيت به زبانش رسان
معرفت خويش به جانش رسان
اي تن تو پاكتر از جان پاك
روح تو پرورده روحي فداك
نقطه گه خانه رحمت توئي
خانه بر نقطه زحمت توئي
راهروان عربي را تو ماه
ياوگيان عجمي را تو راه
ره به تو يابند و تو ره ده نهاي
مهتر ده خود تو و در ده نهاي
چون تو كريمان كه تماشا كنند
رستي تنها نه به تنها كنند
از سر خواني كه رطب خوردهاي
از پي ما زله چه آوردهاي
لب بگشا تا همه شكر خورند
ز آب دهانت رطبتر خورند
اي شب گيسوي تو روز نجات
آتش سوداي تو آب حيات
عقل شده شيفته روي تو
سلسله شيفتگان موي تو
چرخ ز طوق كمرت بندهاي
صبح ز خورشيد رخت خندهاي
عالم تردامن خشك از تو يافت
ناف زمين نافه مشك از تو يافت
از اثر خاك تو مشگين غبار
پيكر آن بوم شده مشك بار
خاك تو از باد سليمان بهست
روضه چگويم كه ز رضوان بهست
كعبه كه سجاده تكبير تست
تشنه جلاب تباشير تست
تاج تو و تخت تو دارد جهان
تخت زمين آمد و تاج آسمان
سايه نداري تو كه نور مهي
رو تو كه خود سايه نور اللهي
چار علم ركن مسلمانيت
پنج دعا نوبت سلطانيت
خاك ذليلان شده گلشن به تو
چشم غريبان شده روشن به تو
تا قدمت در شب گيسو فشان
بر سر گردون شده دامن كشان
پر زر و در گشته ز تو دامنش
خشتك زر سوزه پيراهنش
در صدف صبح به دست صفا
غاليه بوي تو سايد صبا
لاجرم آنجا كه صبا تاخته
لشگر عنبر علم انداخته
بوي كز آن عنبر لرزان دهي
گر به دو عالم دهي ارزان دهي
سدره ز آرايش صدرت زهيست
عرش در ايوان تو كرسي نهيست
روزن حاجت چو بود صبح تاب
ذره بود عرش در آن آفتاب
گرنه ز صبح آينه بيرون فتاد
نور تو بر خاك زمين چون فتاد
اي دو جهان زير زمين از چهاي
گنج نهاي خاك نشين از چهاي
تا تو به خاك اندري اي گنج پاك
شرط بود گنج سپردن به خاك
گنج ترا فقر تو ويرانه بس
شمع ترا ظل تو پروانه بس
چرخ مقوس هدف آه تست
چنبر دلوش رسن چاه تست
ايندو طرف گرد سپيد و سياه
راه تو را پيك ز پيكان راه
عقل شفا جوي و طبيبش توئي
ماه سفرساز و غريبش توئي
خيز و شب منتظران روز كن
طبع نظامي طرب افروز كن
شمسه نه مسند هفت اختران
ختم رسل خاتم پيغمبران
احمد مرسل كه خرد خاك اوست
هر دو جهان بسته فتراك اوست
تازهترين سنبل صحراي ناز
خاصهترين گوهر درياي راز
سنبل او سنبله روز تاب
گوهر او لعل گر آفتاب
خنده خوش زان نزدي شكرش
تا نبرد آب صدف گوهرش
گوهر او چون دل سنگي نخست
سنگ چرا گوهر او را شكست
كرد جدا سنگ ملامت گرش
گوهري از رهگذر گوهرش
يافت فراخي گهر از درج تنگ
نيست عجب زادن گوهر ز سنگ
آري از آنجا كه دل سنگ بود
خشكي سوداش در آهنگ بود
كي شدي اين سنگ مفرح گزاي
گر نشدي درشكن و لعلساي
سيم ديت بود مگر سنگ را
كامد و خست آن دهن تنگ را
هر گهري كز دهن سنگ خاست
با لبش از جمله دندان بهاست
گوهر سنگين كه زمين كان اوست
كي ديت گوهر دندان اوست
فتح بدندان ديتش جان كنان
از بن دندان شده دندان كنان
چون دهن از سنگ بخونابه شست
نام كرم كرد بخود بر درست
از بن دندان سر دندان گرفت
داد بشكرانه كم آن گرفت
زارزوي داشته دندان گذاشت
كز دو جهان هيچ بدندان نداشت
در صف ناورد گه لشكرش
دست علم بود و زبان خنجرش
خنجر او ساخته دندان نثار
خوش نبود خنجر دندانهدار
اينهمه چه؟ تا كرمش بنگرند
خار نهند از گل او برخورند
باغ پر از گل سخن خار چيست
رشته پر از مهره دم مار چيست
با دم طاوس كم زاغ گير
با دم بلبل طرف باغ گير
طبع نظامي كه بدو چونگلست
بر گل او نغز نوا بلبلست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد