بخش ۳۱ - داستان سگ و صياد و روباه

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۱ - داستان سگ و صياد و روباه

۵۹ بازديد


صيد گري بود عجب تيز بين
باديه پيماي و مراحل گزين
شير سگي داشت كه چون پو گرفت
سايه خورشيد بر آهو گرفت
سهم زده كرگدن از گردنش
گور ز دندان گوزن افكنش
در سفرش مونس و يار آمده
چند شبانروز به كار آمده
بود دل مهر فروزش بدو
پاس شب و روزي روزش بدو
گشت گم آن شير سگ از شير مرد
مرد بر آندل كه جگر گربه خورد
گفت در اينره كه ميانجي قضاست
پاي سگي را سر شيري بهاست
گرچه در آن غم دلش از جان گرفت
هم جگر خويش به دندان گرفت
صابريي كان نه به او بود كرد
هر جو صبرش درمي سود كرد
طنزكنان روبهي آمد ز دور
گفت صبوري مكن اي ناصبور
ميشنوم كان به هنر تك نماند
باد بقاي تو گر آن سگ نماند
دي كه ز پيش تو به نخجير شد
تيز تكي كرد و عدم گير شد
اينكه سگ امروز شكار تو كرد
تا دو مهت بس بود اي شير مرد
خيز و كبابي به دل خوش ده
مغز تو خور پوست به درويش ده
چرب خورش بود ترا پيش ازين
روبه فربه نخوري بيش ازين
ايمني از روغن اعضاي ما
رست مزاج تو ز صفراي ما
دروي ازو اين چه وفاداريست
غم نخوري اين چه جگر خواريست
صيد گرش گفت شب آبستنست
اين غم يكروزه براي منست
شاد بر آنم كه درين دير تنگ
شادي و غم هردو ندارد درنگ
اينهمه ميري و همه بندگي
هست درين قالب گردندگي
انجم و افلاك به گشتن درند
راحت و محنت به گذشتن درند
شاد دلم زانكه دل من غميست
كامدن غم سبب خرميست
گرگ مرا حالت يوسف رسيد
گرگ نيم جامه نخواهم دريد
گر ستدندش ز من اي حيله‌ساز
با چو تو صيدي به من آرند باز
او به سخن در كه برآمد غبار
گشت سگ از پرده گرد آشكار
آمد و گردش دو سه جولان گرفت
نيفه روباه به دندان گرفت
گفت بدين خرده كه دير آمدم
روبه داند كه چو شير آمدم
طوق من آويزش دين تو شد
كنده روباه يقين تو شد
هركه يقينش به ارادت كشد
خاتم كارش به سعادت كشد
راه يقين جوي ز هر حاصلي
نيست مباركتر ازين منزلي
پاي به رفتار يقين سر شود
سنگ بپندار يقين زر شود
گر قدمت شد به يقين استوار
گرد ز دريا نم از آتش برار
هر كه يقين را به توكل سرشت
بر كرم الزوق علي‌الله نوشت
پشه خوان و مگس كس نشد
هر چه به پيش آمدش از پس نشد
روزي تو باز نگردد ز در
كار خدا كن غم روزي مخور
بر در او رو كه از اينان به اوست
روزي ازو خواه كه روزي ده اوست
از من و تو هركه بدان درگذشت
هيچكسي بيغرضي وا نگشت
اهل يقين طايفه ديگرند
ما همه پائيم گر ايشان سرند
چون سر سجاده بر آب افكنند
رنگ عسل بر مي‌ناب افكنند
عمر چو يكروزه قرارت نداد
روزي صد ساله چه بايد نهاد
صورت ما را كه عمل ساختند
قسمت روزي به ازل ساختند
روزي از آنجاست فرستاده‌اند
آن خوري اينجا كه ترا داده‌اند
گرچه در اين راه بسي جهد كرد
بيشتر از روزي خود كس نخورد
جهد بدين كن كه بر اينست عهد
روزي و دولت نفزايد به جهد
تا شوي از جمله عالم عزيز
جهد تو ميبايد و توفيق نيز
جهد نظامي نفسي بود سرد
گرمي توفيق به چيزيش كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد