بخش ۲۸ - مقالت پنجم در وصف پيري

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۸ - مقالت پنجم در وصف پيري

۳۶ بازديد


روز خوش عمر به شبخوش رسيد
خاك به باد آب به آتش رسيد
صبح برآمد چه شوي مست خواب
كز سر ديوار گذشت آفتاب
بگذر از اين پي كه جهانگيريست
حكم جواني مكن اين پيريست
خشك شد آندل كه زغم ريش بود
كان نمكش نيست كزين پيش بود
شيفته شد عقل و تبه گشت راي
آبله شد دست و ز من گشت پاي
با تو زمين را سر بخشايشست
پاي فروكش گه آسايشست
نيست درين پاكي و آلودگي
خوشتر از آسودگي آسودگي
چشمه مهتاب تو سردي گرفت
لاله سيراب تو زردي گرفت
موي به مويت ز حبش تا طراز
تازي و ترك آمده در تركتاز
پير دو موئي كه شب و روز تست
روز جواني ادب‌آموز تست
كز تو جوانتر به جهان چند بود
خود نشود پير درين بند بود
پره گل باد خزانيش برد
آمد پيري و جوانيش برد
غيب جواني نپذيرفته‌اند
پيري و صد عيب، چنين گفته‌اند
دولت اگر دولت جمشيديست
موي سپيد آيت نوميديست
موي سپيد از اجل آرد پيام
پشت خم از مرگ رساند سلام
ملك جواني و نكوئي كراست
نيست مرا يارب گوئي كراست
رفت جواني به تغافل به سر
جاي دريغست دريغي بخور
گم شده هر كه چو يوسف بود
گم شدنش جاي تأسف بود
فارغي از قدر جواني كه چيست
تا نشوي پير نداني كه چيست
شاهد باغست درخت جوان
پير شود بشكندش باغبان
گرچه جواني همه خود آتشست
پيري تلخست و جواني خوشست
شاخ‌تر از بهر گل نوبرست
هيزم خشك از پي خاكسترست
موي سيه غاليه سر بود
سنگ سيه صيرفي زر بود
عهد جواني بسر آمد مخسب
شب شد و اينك سحر آمد مخسب
آتش طبع تو چو كافور خورد
مشك ترا طبع چو كافور كرد
چونكه هوا سرد شود يكدو ماه
برف سپيد آورد ابر سياه
گازري از رنگرزي دور نيست
كلبه خورشيد و مسيحا يكيست
گازر كاري صفت آب شد
رنگرزي پيشه مهتاب شد
رنگ خرست اين كره لاجورد
عيسي ازان رنگرزي پيشه كرد
تا پي ازين رنگي و رومي تراست
داغ جهولي و ظلومي تراست
در كمر كوه ز خوي دو رنگ
پشت بريده است ميان پلنگ
تا چو عروسان درخت از قياس
گاه قصب پوشي و گاهي پلاس
داري از اين خوي مخالف بسيچ
گرمي و صد جبه و سردي و هيچ
آن خور و آن پوش چو شير و پلنگ
كاوري آنرا همه ساله به چنگ
تا شكمي نان و دمي آب هست
كفچه مكن بر سر هر كاسه دست
نان اگر آتش ننشاند ز تو
آب و گيا را كه ستاند ز تو
زانكه زني نان كسان را صلا
به كه خوري چون خر عيسي گيا
آتش اين خاك خم باد كرد
نان ندهد تا نبرد آب مرد
گر نه درين دخمه زندانيان
بي تبشست آتش روحانيان
گرگ دمي يوسف جانش چراست
شير دلي گربه خوانش چراست
از پي مشتي جو گندم نماي
دانه دل چون جو و گندم مساي
نانخورش از سينه خود كن چو آب
وز دل خود ساز چو آتش كباب
خاك خور و نان بخيلان مخور
خاك نه‌اي زخم ذليلان مخور
بر دل و دستت همه خاري بزن
تن مزن و دست به كاري بزن
به كا بكاري بكني دستخوش
تا نشوي پيش كسان دستكش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد