بخش ۳۹ - داستان عيسي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۹ - داستان عيسي

۳۵ بازديد


پاي مسيحا كه جهان مي‌نبشت
بر سر بازارچه‌اي ميگذشت
گرگ سگي بر گذر افتاده ديد
يوسفش از چه بدر افتاده ديد
بر سر آن جيفه گروهي نظار
بر صفت كركس مردار خوار
گفت يكي وحشت اين در دماغ
تيرگي آرد چو نفس در چراغ
وان دگري گفت نه بس حاصلست
كوري چشمست و بلاي دلست
هر كس ازان پرده نوائي نمود
بر سر آن جيفه جفائي نمود
چون به سخن نوبت عيسي رسيد
عيب رها كرد و به معني رسيد
گفت ز نقشي كه در ايوان اوست
در بسپيدي نه چو دندان اوست
وان دو سه تن كرده ز بيم و اميد
زان صدف سوخته دندان سپيد
عيب كسان منگر و احسان خويش
ديده فرو كن به گريبان خويش
آينه روزي كه بگيري به دست
خود شكن آنروز مشو خودپرست
خويشتن آراي مشو چون بهار
تا نكند در تو طمع روزگار
جامه عيب تو تنگ رشته‌اند
زان بتو نه پرده فروهشته‌اند
چيست درين حلقه انگشتري
كان نبود طوق تو چون بنگري
گر نه سگي طوق ثريا مكش
گر نه خري بار مسيحا مكش
كيست فلك پير شده بيوه
چيست جهان دود زده ميوهٔ
جمله دنيا ز كهن تا به نو
چون گذرندست نيرزد دو جو
انده دنيا مخور اي خواجه خيز
ور تو خوري بخش نظامي بريز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد