من كه درين دايره دهربند
چون گره نقطه شدم شهربند
دسترس پاي گشائيم نيست
سايه ولي فر همائيم نيست
پاي فرو رفته بدين خاك در
با فلكم دست به فتراك در
فرق به زير قدم انداختم
وز سر زانو قدمي ساختم
گشته ز بس روشني روي من
آينه دل سر زانوي من
من كه به اين آينه پرداختم
آينه ديده درانداختم
تا زكدام آينه تابي رسد
يا ز كدام آتشم آبي رسد
چون نظر عقل به راي درست
گرد جهان دست برآورد چست
ديد از آن مايه كه در همتست
پايه دهي را كه ولي نعمتست
شاه قوي طالع فيروز چنگ
گلبن اين روضه فيروزه رنگ
خضر سكندر منش چشمه راي
قطب رصد بند مجسطي گشاي
آنكه ز مقصود وجود اولست
و آيت مقصود بدو منزلست
شاه فلك تاج سليمان نگين
مفخر آفاق ملك فخر دين
نسبت داودي او كرده چست
بر شرفش نام سليمان درست
رايت اسحاق ازو عاليست
ضدش اگر هست سماعيليست
يكدله شش جهت و هفتگاه
نقطه نه دايره بهرام شاه
آنكه ز بهرامي او وقت زور
گور بود بهره بهرام گور
مفخر شاهان به تواناتري
نامور دهر به داناتري
خاص كن ملك جهان بر عموم
هم ملك ارمن و هم شاه روم
سلطنت اورنگ خلافت سرير
روم ستاننده ابخاز گير
عالم و عادلتر اهل وجود
محسن و مكرمتر ابناي جود
دين فلك و دولت او اخترست
ملك صدف خاك درش گوهرست
چشمه و درياست به ماهي و در
چشمه آسوده و درياي پر
با كفش اين چشمه سيماب ريز
خوانده چو سيماب گريزا گريز
خنده زنان از كمرش لعل ناب
بر كمر لعل كش آفتاب
آفت اين پنجره لاجورد
پنجه در او زد كه به دو پنجه كرد
كوس فلك را جرسش بشكند
شيشه مه را نفسش بشكند
خوب سرآغازتر از خرمي
نيك سرانجامتر از مردمي
جام سخا را كه كفش ساقيست
باقي بادا كه همين باقيست
اي گهر تاج فرستادگان
تاج ده گوهر آزادگان
هر چه زبيگانه وخيل تواند
جمله در اين خانه طفيل تواند
اول بيت ار چه به نام تو بست
نام تو چون قافيه آخر نشست
اين ده ويران چو اشارت رسيد
از تو و آدم به عمارت رسيد
آنچه بدو خانه نوآيين بود
خشت پسين داي نخستين بود
آدم و نوحي نه به از هر دوي
مرسله يك گره از هر دوي
آدم از آن دانه كه شد هيضهدار
توبه شدش گلشكر خوشگوار
توبه دل در چمنش بوي تست
گلشكرش خاك سر كوي تست
دل ز تو چون گلشكر توبه خورد
گلشكر از گلشكري توبه كرد
گوي قبولي ز ازل ساختند
در صف ميدان دل انداختند
آدم نو زخمه درآمد به پيش
تا برد آنگوي به چوگان خويش
بارگيش چون عقب خوشه رفت
گوي فرو ماند و فرا گوشه رفت
نوح كه لب تشنه به حيوان رسيد
چشمه غلط كرد و به طوفان رسيد
مهد براهيم چو راي اوفتاد
نيم ره آمد دو سه جاي اوفتاد
چون دل داود نفس تنگ داشت
در خور اين زير، بم آهنگ داشت
داشت سليمان ادب خود نگاه
مملكت آلوده نجست آين كلاه
يوسف از آن چاه عياني نديد
جز رسن و دلو نشاني نديد
خضر عنان زين سفر خشك تافت
دامن خود تر شدهٔ چشمه يافت
موسي از اين جام تهي ديد دست
شيشه به كهپايه «ارني» شكست
عزم مسيحا نه به اين دانه بود
كو ز درون تهمتي خانه بود
هم تو «فلك طرح» درانداختي
سايه بر اين كار برانداختي
مهر شد اين نامه به عنوان تو
ختم شد اين خطبه به دوران تو
خيز و به از چرخ مداري بكن
او نكند كار تو كاري بكن
خط فلك خطه ميدان تست
گوي زمين در خم چوگان تست
تا زعدم گرد فنا برنخاست
ميتك و ميتاز كه ميدان تراست
كيست فنا كاب ز جامت برد
يا عدم سفله كه نامت برد
پاي عدم در عدم آواره كن
دست فنا را به فنا پاره كن
اي نفست نطق زبان بستگان
مرهم سوداي جگر خستگان
عقل به شرع تو ز درياي خون
كشتي جان برد به ساحل درون
قبله نه چرخ به كويت دراست
عبهر شش روزه به مويت دراست
ملك چو مويت همه درهم شود
گر سر موئي زسرت كم شود
بي قلم از پوست برون خوان توئي
بي سخن از مغز درون دان توئي
زان بزد انگشت تو بر حرف پاي
تا نشود حرف تو انگشت ساي
حرف همه خلق شد انگشت رس
حرف تويي زحمت انگش كس
پست شكر گشت غبار درت
پسته و عناب شده شكرت
يك كف پست تو به صحراي عشق
برگ چهل روزه تماشاي عشق
تازهترين صبح نجاتي مرا
خاك توام كاب حياتي مرا
خاك تو خود روضه جان منست
روضه تو جان و جهان منست
خاك تو در چشم نظامي كشم
غاشيه بر دوش غلامي كشم
بر سر آنروضه چون جان پاك
خيزم چون باد و نشينم چو خاك
تا چو سران غاليهتر كنند
خاك مرا غاليه سر كنند
اي مدني برقع و مكي نقاب
سايه نشين چند بود آفتاب
گر مهي از مهر تو موئي بيار
ور گلي از باغ تو بوئي بيار
منتظرانرا به لب آمد نفس
اي ز تو فرياد به فريادرس
سوي عجم ران منشين در عرب
زرده روز اينك و شبديز شب
ملك برآراي و جهان تازه كن
هردو جهانرا پر از آوازه كن
سكه تو زن تا امرا كم زنند
خطبه تو كن تا خطبا دم زنند
خاك تو بوئي به ولايت سپرد
باد نفاق آمد و آن بوي برد
باز كش اين مسند از آسودگان
غسل ده اين منبر از آلودگان
خانه غولند بپردازشان
در غله دان عدم اندازشان
كم كن اجري كه زيادت خورند
خاص كن اقطاع كه غارتگرند
ماه همه جسميم بيا جان تو باش
ما همه موريم سليمان تو باش
از طرفي رخنه دين ميكنند
وز دگر اطراف كمين ميكنند
شحنه توئي قافله تنها چراست
قلب تو داري علم آنجا چراست
يا عليي در صف ميدان فرست
يا عمري در ره شيطان فرست
شب به سر ماه يماني درآر
سر چو مه از برد يماني برآر
با دو سه در بند كمربند باش
كم زن اين كم زده چند باش
پانصد و هفتاد بس ايام خواب
روز بلندست به مجلس شتاب
خيز و بفرماي سرافيل را
باد دميدن دو سه قنديل را
خلوتي پرده اسرار شو
ما همه خفتيم تو بيدار شو
ز آفت اين خانه آفت پذير
دست برآور همه را دست گير
هر چه رضاي تو بجز راست نيست
با تو كسي را سر وا خواست نيست
گر نظر از راه عنايت كني
جمله مهمات كفايت كني
دايره بنماي به انگشت دست
تا به تو بخشيده شود هر چه هست
با تو تصرف كه كند وقت كار
از پي آمرزش مشتي غبار
از تو يكي پرده برانداختن
وز دو جهان خرقه درانداختن
مغز نظامي كه خبر جوي تست
زنده دل از غاليه بوي تست
از نفسش بوي وفائي ببخش
ملك فريدون به گدائي ببخش
منكه سراينده اين نوگلم
باغ ترا نغمهسرا بلبلم
در ره عشقت نفسي ميزنم
بر سر كويت جرسي ميزنم
عاريت كس نپذيرفتهام
آنچه دلم گفت بگو گفتهام
شعبده تازه برانگيختم
هيكلي از قالب نو ريختم
صبح روي چند ادب آموخته
پرده ز سحر سحري دوخته
مايه درويشي و شاهي درو
مخزن اسرار الهي درو
بر شكر او ننشسته مگس
ني مگس او شكر آلود كس
نوح درين بحر سپر بفكند
خضر درين چشمه سبو بشكند
بر همه شاهان ز پي اين جمال
قرعه زدم نام تو آمد به فال
نامه دو آمد ز دو ناموسگاه
هر دو مسجل به دو بهرامشاه
آن زري از كان كهن ريخته
وين دري از بحر نو انگيخته
آن بدر آورده ز غزني علم
وين زده بر سكه رومي رقم
گرچه در آن سكه سخن چون زرست
سكه زر من از آن بهترست
گر كم ازان شد بنه و بار من
بهتر از آنست خريدار من
شيوه غريبست مشو نامجيب
گر بنوازش نباشد غريب
كاين سخن رسته پر از نقش باغ
عاريت افروز نشد چون چراغ
اوست در اين ده زده آبادتر
تازهتر از چرخ و كهن زادتر
رنگ ندارد ز نشاني كه هست
راست نيايد به زباني كه هست
خوان ترا اين دو نواله سخن
دست نكردست برو دستكن
گر نمكش هست بخور نوش باد
ورنه ز ياد تو فراموش باد
با فلك آنشب كه نشيني بخوان
پيش من افكن قدري استخوان
كاخر لاف سگيت ميزنم
دبدبه بندگيت ميزنم
از ملكاني كه وفا ديدهام
بستن خود بر تو پسنديدهام
خدمتم آخر به وفائي كشد
هم سر اين رشته به جائي كشد
گرچه بدين درگه پايندگان
روي نهادند ستايندگان
پيش نظامي به حساب ايستند
او دگرست اين دگران كيستند
من كه درين منزلشان ماندهام
مرحله پيش ترك راندهام
تيغ ز الماس زبان ساختم
هر كه پس آمد سرش انداختم
تيغ نظامي كه سر انداز شد
كند نشد گرچه كهن ساز شد
گرچه خود اين پايه بيهمسريست
پاي مرا هم سر بالاتريست
اوج بلندست در او ميپرم
باشد كز همت خود برخورم
تا مگر از روشني راي تو
سر نهم آنجا كه بود پاي تو
گرد تو گيرم كه به گردون رسم
تا نرساني تو مرا چون رسم
بود بسيجم كه در اين يك دو ماه
تازه كنم عهد زمين بوس شاه
گرچه درين حلقه كه پيوستهاند
راه برون آمدنم بستهاند
پيش تو از بهر فزون آمدن
خواستم از پوست برون آمدن
باز چو ديدم همه ره شير بود
پيش و پسم دشنه و شمشير بود
ليك درين خطه شمشير بند
بر تو كنم خطبه به بانگ بلند
آب سخن بر درت افشاندهام
ريگ منم اين كه به جا ماندهام
ذره صفت پيش تو اي آفتاب
باد دعاي سحرم مستجاب
گشته دلم بحر گهر ريز تو
گوهر جانم كمر آويز تو
تا شب و روزست شبت روز باد
گوهر شاهيت شب افروز باد
اين سريت باد به نيك اختري
بهتر باد آن سريت زين سري
اي شرف گوهر آدم به تو
روشني ديده عالم به تو
چرخ كه يك پشت ظفر ساز تست
نه شكم آبستن يك راز تست
گوش دو ماهي زبر و زير تو
شد صدف گوهر شمشير تو
مه كه به شب تيغ درانداختست
با سر تيغت سپر انداختست
چشمه تيغ تو چو آب فرات
ريخته قرابه آب حيات
هر كه به طوفان تو خوابش برد
ور به مثل نوح شد آبش برد
جام تو كيخسرو جمشيد هش
روي تو پروانه خورشيد كش
شيردلي كن كه دلير افكني
شير خطا گفتم شير افكني
چرخ ز شيران چنين بيشهاي
از تو كند بيشتر انديشهاي
آن دل و آن زهره كرا در مصاف
كز دل و از زهره زند با تو لاف
هر چه به زير فلك از رقست
دست مراد تو برو مطلقست
دست نشان هست ترا چند كس
دست نشين تو فرشته است و بس
دور به تو خاتم دوران نبشت
باد به خاك تو سليمان نبشت
ايزد كو داد جواني و ملك
ملك ترا داد تو داني و ملك
خاك به اقبال تو زر ميشود
زهر به ياد تو شكر ميشود
ميكه فريدون نكند با تو نوش
رشته ضخاك برآرد ز دوش
ميخور مي مطرب و ساقيت هست
غم چه خوري دولت باقيت هست
ملك حفاظي و سلاطين پناه
صاحب شمشيري و صاحب كلاه
گرچه به شمشير صلابت پذير
تاج ستان آمدي و تخت گير
چون خلفا گنج فشاني كني
تاج دهي تخت ستاني كني
هست سر تيغ تو بالاي تاج
از ملكان چون نستاني خراج
تختبر آن سر كه برو پاي تست
بختور آندل كه در او جاي تست
جغد به دور تو همائي كند
سر كه رسد پيش تو پائي كند
منكر معروف هدايت شده
از تو شكايت به شكايت شده
در سم رخشت كه زمين راست بيخ
خصم تو چون نعل شده چار ميخ
هفت فلك با گهرت حقهاي
هشت بهشت از علمت شقهاي
هر كه نه در حكم تو باشد سرش
بر سرش افسار شود افسرش
در همه فن صاحب يك فن توئي
جان دو عالم به يكي تن توئي
گوش سخارا ادب آموز كن
شمع سخن را نفس افروز كن
خلعت گردون به غلامي فرست
بوي قبولي به نظامي فرست
گرچه سخن فربه و جان پرورست
چونكه به خوان تو رسد لاغرست
بي گهر و لعل شد اين بحر و كان
گوهرش از كف ده و لعل از دهان
وانكه حسود است بر او بيدريغ
لعل ز پيكان ده و گوهر ز تيغ
چون فلكت طالع مسعود داد
عاقبت كار تو محمود باد
ساخته و سوخته در راه تو
ساخته من سوخته بدخواه تو
فتح تو سر چون علم افراخته
خصم تو سر چون قلم انداخته
چون سپر انداختن آفتاب
گشت زمين را سپر افكن بر آب
گشت جهان از نفسش تنگتر
وز سپر او سپرك رنگتر
با سپر افكندن او لشگرش
تيغ كشيدند به قصد سرش
گاو كه خرمهره بدو در كشند
چونكه بيفتد همه خنجر كشند
طفل شب آهيخت چو در دايه دست
زنگله روز فراپاش بست
از پي سوداي شب انديشه ناك
ساخته معجون مفرح ز خاك
خاك شده باد مسيحاي او
آب زده آتش سوداي او
شربت و رنجور به هم ساخته
خانه سودا شده پرداخته
ريخته رنجور يكي طاس خون
گشته ز سر تا قدم انقاس گون
رنگ دروني شده بيرون نشين
گفته قضا كان من الكافرين
هر نفسي از سر طنازيئي
بازي شب ساخته شب بازيئي
گه قصب ماه گل آميز كرد
گاه دف زهره درم رير كرد
من به چنين شب كه چراغي نداشت
بلبل آن روضه كه باغي نداشت
خون جگر با سخن آميختم
آتش از آب جگر انگيختم
با سخنم چون سخني چند رفت
بي كسم انديشه درين پند رفت
هاتف خلوت به من آواز داد
وام چنان كن كه توان باز داد
آب درين آتش پاكت چراست
باد جنيبت كش خاكت چراست
خاك تب آرنده به تابوت بخش
آتش تابنده به ياقوت بخش
تير ميفكن كه هدف راي تست
مقرعه كم زن كه فرس پاي تست
غافل از اين بيش نشايد نشست
بر در دل ريزگر آبيت هست
در خم اين خم كه كبودي خوشست
قصه دل گو كه سرودي خوشست
دور شو از راهزنان حواس
راه تو دل داند دل را شناس
عرش رواني كه ز تن رستهاند
شهپر جبريل به دل بستهاند
وانكه عنان از دو جهان تافتست
قوت ز ديواره دل يافتست
دل اگر اين مهره آب و گلست
خر هم از اقبال تو صاحبدلست
زنده به جان خود همه حيوان بود
زنده به دل باش كه عمر آن بود
ديده و گوش از غرض افزونيند
كارگر پرده بيرونيند
پنبه درآكنده چو گل گوش تو
نرگس چشم آبله هوش تو
نرگس و گل را چه پرستي به باغ
اي ز تو هم نرگس و هم گل به داغ
ديده كه آيينه هر ناكسست
آتش او آب جواني بسست
طبع كه باعقل بدلالگيست
منتظر نقد چهل سالگيست
تا به چهل سال كه بالغ شود
خرج سفرهاش مبالغ شود
يار كنون بايدت افسون مخوان
درس چهل سالگي اكنون مخوان
دست برآور ز ميان چاره جوي
اين غم دل را دل غمخواره جوي
غم مخور البته كه غمخوار هست
گردن غم بشكن اگر يار هست
بي نفسي را كه زبون غمست
ياري ياران مددي محكمست
چون نفسي گرم شود با دو كس
نيست شود صد غم از آن يك نفس
صبح نخستين چو نفس برزند
صبح دوم بانگ بر اختر زند
پيشترين صبح به خواري رسد
گرنه پسين صبح بياري رسد
از تو نيايد بتوي هيچكار
يار طلب كن كه برآيد ز يار
گرچه همه مملكتي خوار نيست
يار طلب كن كه به از يار نيست
هست ز ياري همه را ناگزير
خاصه ز ياري كه بود دستگير
اين دو سه ياري كه تو داري ترند
خشكتر از حلقه در بر درند
دست درآويز به فتراك دل
آب تو باشد كه شوي خاك دل
چون ملكالعرش جهان آفريد
مملكت صورت و جان آفريد
داد به ترتيب ادب ريزشي
صورت و جان را به هم آميزشي
زين دو هم آگوش دل آمد پديد
آن خلفي كو به خلافت رسيد
دل كه بر او خطبه سلطانيست
اكدش جسماني و روحانيست
نور اديمت ز سهيل دلست
صورت و جان هر دو طفيل دلست
چون سخن دل به دماغم رسيد
روغن مغزم به چراغم رسيد
گوش در اين حلقه زبان ساختم
جان هدف هاتف جان ساختم
چرب زبان گشتم از آن فربهي
طبع ز شادي پر و از غم تهي
ريختم از چشمه چشم آب سرد
كاتش دل آب مرا گرم كرد
دست برآوردم از آن دست بند
راه زنان عاجز و من زورمند
در تك آنراه دو منزل شدم
تا به يكي تك به در دل شدم
من سوي دل رفته و جان سوي لب
نيمه عمرم شده تا نيمشب
بر در مقصوره روحانيم
گوي شده قامت چوگانيم
گوي به دست آمده چوگان من
دامن من گشته گريبان من
پاي ز سر ساخته و سر ز پاي
گوي صفت گشته و چوگان نماي
كار من از دست و من از خود شده
صد ز يكي ديده يكي صد شده
همسفران جاهل و من نو سفر
غربتم از بيكسيم تلختر
ره نه كز آن در بتوانم گذشت
پاي درون ني و سر باز گشت
چونكه در آن نقب زبانم گرفت
عشق نقيبانه عنانم گرفت
حلقه زدم گفت بدينوقت كيست
گفتم اگر بار دهي آدميست
پيشروان پرده برانداختند
پرده تركيب در انداختند
لاجرم از خاصترين سراي
بانگ در آمد كه نظامي درآي
خاصترين محرم آن در شدم
گفت درون آي درونتر شدم
بارگهي يافتم افروخته
چشم بد از ديدن او دوخته
هفت خليفه به يكي خانه در
هفت حكايت به يك افسانه در
ملك ازان بيش كه افلاك راست
دولتيا خاك كه آن خاك راست
در نفس آباد دم نيم سوز
صدرنشين گشته شه نيمروز
سرخ سواري به ادب پيش او
لعل قبائي ظفر انديش او
تلخ جواني يزكي در شكار
زيرتر از وي سيهي دردخوار
قصد كمين كرده كمند افكني
سيم زره ساخته روئين تني
اين همه پروانه و دل شمع بود
جمله پراكنده و دل جمع بود
من به قناعت شده مهمان دل
جان به نوا داده به سلطان دل
چون علم لشگر دل يافتم
روي خود از عالميان تافتم
دل به زبان گفت كه اي بي زبان
مرغ طلب بگذر از اين آشيان
آتش من محرم اين دود نيست
كان نمك اين پاره نمك سود نيست
سايم از اين سرو تواناترست
پايم از اين پايه به بالا ترست
گنجم و در كيسه قارون نيم
با تو نيم وز تو به بيرون نيم
مرغ لبم با نفس گرم او
پر زبان ريخته از شرم او
ساختم از شرم سرافكندگي
گوش ادب حلقه كش بندگي
خواجه دل عهد مرا تازه كرد
نام نظامي فلك آوازه كرد
چونكه نديدم ز رياضت گزير
گشتم از آن خواجه رياضت پذير
چونكه نسخته سخن سرسري
هست بر گوهريان گوهري
نكته نگهدار ببين چون بود
نكته كه سنجيده و موزون بود
قافيه سنجان كه سخن بركشند
گنج دو عالم به سخن دركشند
خاصه كليدي كه در گنج راست
زير زبان مرد سخن سنج راست
آنكه ترازوي سخن سخته كرد
بختورانرا به سخن بخته كرد
بلبل عرشند سخن پروران
باز چه مانند به آن ديگران
زاتش فكرت چو پريشان شوند
با ملك از جمله خويشان شوند
پرده رازي كه سخن پروريست
سايهاي از پرده پيغمبريست
پيش و پسي بست صفت كبريا
پس شعرا آمد و پيش انبيا
اين دو نظر محرم يكدوستند
اين دو چه مغز آنهمه چون پوستند
هر رطبي كز سر اين خوان بود
آن نه سخن پارهاي از جان بود
جان تراشيده به منقار گل
فكرت خائيده به دندان دل
چشمه حكمت كه سخن دانيست
آب شده زين دو سه يك نانيست
آنكه درين پرده نوائيش هست
خوشتر ازين حجره سرائيش هست
با سر زانوي ولايت ستان
سر ننهد بر سر هر آستان
چون سر زانو قدم دل كند
در دو جهان دست حمايل كند
آيد فرقش به سلام قدم
حلقه صفت پاي و سر آرد بهم
در خم آن حلقه كه چستش كند
جان شكند باز درستش كند
گاهي از آن حلقه زانو قرار
حلقه نهد گوش فلك را هزار
گاه بدين حقه فيروزه رنگ
مهره يكي ده بدر آرد ز چنگ
چون به سخن گرم شود مركبش
جان به لب آيد كه ببوسد لبش
از پي لعلي كه برآرد ز كان
رخنه كند بيضه هفت آسمان
نسبت فرزندي ابيات چست
بر پدر طبع بدارد درست
خدمتش آرد فلك چنبري
باز رهد ز آفت خدمتگري
هم نفسش راحت جانها شود
هم سخنش مهر زبانها شود
هر كه نگارنده اين پيكر اوست
بر سخنش زن كه سخنپرور اوست
مشتري سحر سخن خوانمش
زهره هاروت شكن دانمش
اين بنه كاهنگ سواران گرفت
پايه خوار از سر خواران گرفت
راي مرا اين سخن از جاي برد
كاب سخن را سخن آراي برد
ميوه دلرا كه به جاني دهند
كي بود آبي چو به ناني دهند
اي فلك از دست تو چون رستهاند
اين گرههائي كه كمر بستهاند
كار شد از دست به انگشت پاي
اين گره از كار سخن واگشاي
سيم كشاني كه به زر مردهاند
سكه اين سيم به زر بردهاند
هر كه به زر سكه چون روز داد
سنگ ستد در شب افروز داد
لاجرم اين قوم كه داناترند
زيرترند ارچه به بالاترند
آنكه سرش زركش سلطان كشيد
باز پسين لقمه ز آهن چشيد
وانكه چو سيماب غم زر نخورد
نقره شد و آهن سنجر نخورد
چون سخنت شهد شد ارزان مكن
شهد سخن را مگس افشان مكن
تا ندهندت مستان گر وفاست
تا ننيوشند مگو گر دعاست
تا نكند شرع تو را نامدار
نامزد شعر مشو زينهار
شعر تو را سدره نشاني دهد
سلطنت ملك معاني دهد
شعر تو از شرع بدانجا رسد
كز كمرت سايه به جوزا رسد
شعر برآرد باميريت نام
كالشعراء امراء الكلام
چون فلك از پاي نشايد نشست
تا سخني چون فلك آري به دست
بر صفت شمع سرافكنده باش
روز فرو مرده و شب زنده باش
چون تك انديشه به گرمي رسيد
تند رو چرخ به نرمي رسيد
به كه سخن دير پسند آوري
تا سخن از دست بلند آوري
هر چه در اين پرده نشانت دهند
گر نپسندي به از آنت دهند
سينه مكن گر گهر آري به دست
بهتر از آن جوي كه در سينه هست
هر كه علم بر سر اين راه برد
گوي ز خورشيد و تك از ماه برد
گر نفسش گرم روي هم نكرد
يك نفس از گرم روي كم نكرد
در تك فكرت كه روش گرم داشت
برد فلك را ولي آزرم داشت
بارگي از شهپر جبريل ساخت
باد زن از بال سرافيل ساخت
پي سپر كس مكن اين كشته را
باز مده سر بكس اين رشته را
سفره انجير شدي صفر وار
گر همه مرغي بدي انجير خوار
منكه درين شيوه مصيب آمدم
ديدني ارزم كه غريب آمدم
شعر به من صومعه بنياد شد
شاعري از مصطبه آزاد شد
زاهد و راهب سوي من تاختند
خرقه و زنار در انداختند
سرخ گلي غنچه مثالم هنوز
منتظر باد شمالم هنوز
گر بنمايم سخن تازه را
صور قيامت كنم آوازه را
هر چه وجود است ز نو تا كهن
فتنه شود بر من جادو سخن
صنعت من برده ز جادو شكيب
سحر من افسون ملايك فريب
بابل من گنجه هاروت سوز
زهره من خاطر انجم فروز
زهره اين منطقه ميزانيست
لاجرمش منطق روحانيست
سحر حلالم سحري قوت شد
نسخ كن نسخه هاروت شد
شكل نظامي كه خيال منست
جانور از سحر حلال منست
جنبش اول كه قلم برگفت
حرف نخستين ز سخن درگرفت
پرده خلوت چو برانداختند
جلوت اول به سخن ساختند
تا سخن آوازه دل در نداد
جان تن آزاده به گل در نداد
چون قلم آمد شدن آغاز كرد
چشم جهان را به سخن باز كرد
بي سخن آوازه عالم نبود
اين همه گفتند و سخن كم نبود
در لغت عشق سخن جان ماست
ما سخنيم اين طلل ايوان ماست
خط هر انديشه كه پيوستهاند
بر پر مرغان سخن بستهاند
نيست درين كهنه نوخيزتر
موي شكافي ز سخن تيزتر
اول انديشه پسين شمار
هم سخنست اين سخن اينجا بدار
تاجوران تاجورش خواندهاند
واندگران آندگرش خواندهاند
گه بنواي علمش بركشند
گه بنگار قلمش دركشند
او ز علم فتح نمايندهتر
وز قلم اقليم گشايندهتر
گرچه سخن خود ننمايد جمال
پيش پرستنده مشتي خيال
ما كه نظر بر سخن افكندهايم
مرده اوئيم و بدو زندهايم
سرد پيان آتش ازو تافتند
گرم روان آب درو يافتند
اوست درين ده زده آبادتر
تازهتر از چرخ و كهن زادتر
رنگ ندارد ز نشاني كه هست
راست نيايد بزباني كه هست
با سخن آنجا كه برآرد علم
حرف زيادست و زبان نيز هم
گرنه سخن رشته جان تافتي
جان سر اين رشته كجا يافتي
ملك طبيعت به سخن خوردهاند
مهر شريعت به سخن كردهاند
كان سخن ما و زر خويش داشت
هر دو به صراف سخن پيش داشت
كز سخن تازه و زر كهن
گوي چه به گفت سخن به سخن
پيك سخن ره بسر خويش برد
كس نبرد آنچه سخن پيش برد
سيم سخن زن كه درم خاك اوست
زر چه سگست آهوي فتراك اوست
صدرنشين تر ز سخن نيست كس
دولت اين ملك سخن راست بس
هرچه نه دل بيخبرست از سخن
شرح سخن بيشترست از سخن
تا سخنست از سخن آوازه باد
نام نظامي به سخن تازه باد
باد نقاب از طرفي برگرفت
خواجه سبك عاشقي از سر گرفت
گل نفسي ديد شكر خندهاي
بر گل و شكر نفس افكندهاي
فتنه آنماه قصب دوخته
خرمن مه را چو قصب سوخته
تا كمر از زلف زره بافته
تا قدم از فرق نمك يافته
ديدن او چون نمكانگيز شد
هر كه در او ديد نمكريز شد
تا نمكش با شكر آميخته
شكر شيرين نمكان ريخته
طوطي باغ از شكرش شرمسار
چون سر طوطي زنخش طوقدار
زان زنخ گرد چو نارنج خوش
غبغب سيمين چو ترنجي به كش
مست نوازي چو گل بوستان
توبه فريبي چو مل دوستان
لب طبريوار طبر خون به دست
مغز طبرزد به طبر خون شكست
سرخ گلي سبزتر از نيشكر
خشك نباتي همه جلابتر
خال چو عودش كه جگرسوز بود
غاليهساي صدف روز بود
از غم آن دانه خال سياه
جمله تن خال شده روي ماه
جزع ز خورشيد جگر سوزتر
لعل ز مهتاب شب افروزتر
از بنه دل كه به فرسنگ داشت
راه چو ميدان دهن تنگ داشت
ز اندل سختش كه جگر خواره گشت
بر جگر من دل من پاره گشت
لب به سخن خنده به شكر خوري
رخ به دعا غمزه به افسونگري
بسته چو حقه دهن مهرهدار
راهگذر مانده يكي مهرهوار
عشق چو آن حقه و آن مهره ديد
بلعجبي كرد و بساطي كشيد
كيسه صورت ز ميانم گشاد
طوق تن از گردن جانم گشاد
كار من از طاقت من درگذشت
كاب حياتم ز دهن برگذشت
عقل عزيمت گرما ديو ديد
نقره آن كار به آهن كشيد
دل كه به شادي غم دل ميگرفت
چشمه خورشيد به گل ميگرفت
مونس غم خواره غم وي بود
چارهگر ميزده هم مي بود
اي بتبش ناصيت از داغ من
بيخبر از سبزه و از باغ من
سبزه فلك بود و نظر تاب او
باغ سحر بود و سرشك آب او
وانكه رخش پردگي خاص بود
آينه صورت اخلاص بود
بسكه سرم بر سر زانو نشست
تا سر اين رشته بيامد بدست
اين سفر از راه يقين رفتهام
راه چنين رو كه چنين رفتهام
محرم اين ره تو نهاي زينهار
كار نظامي به نظامي گذار
رايض من چون ادب آغاز كرد
از گره نه فلكم باز كرد
گرچه گره در گرهش بود جاي
برنگرفت از سر اين رشته پاي
تا سر اين رشته به جائي رسيد
كان گره از رشته بخواهد بريد
خواجه معالقصه كه در بند ماست
گرچه خدا نيست خداوند ماست
شحنه راه دو جهان منست
گرنه چرا در غم جان منست
گرچه بسي ساز ندارد ز من
شفقت خود باز ندارد ز من
گشت چو من بي ادبي را غلام
آن ادبآموز مرا كرد رام
از چو مني سر به هزيمت نبرد
صحبت خاكي به غنيمت شمرد
روزي از اين مصر زليخا پناه
يوسفيي كرد و برون شد ز چاه
چشم شب از خواب چو بردوختند
چشم چراغ سحر افروختند
صبح چراغي سحر افروز شد
كحلي شب قرمزي روز شد
خواجه گريبان چراغي گرفت
دست من و دامن باغي گرفت
دامنم از خار غم آسوده كرد
تا به گريبان به گل آموده كرد
من چو لب لاله شده خنده ناك
جامه به صد جاي چو گل كرده چاك
لاله دل خويش به جانم سپرد
گل كمر خود به ميانم سپرد
گه چو مي آلوده به خون آمدم
گه چو گل از پرده برون آمدم
گل به گل و شاخ به شاخ از شتاب
ميشدم ايدون كه شود نشو آب
تا علم عشق به جائي رسيد
كز طرفي بوي وفائي رسيد
نكته بادي بزبان فصيح
زنده دلم كرد چو باد مسيح
زير زمين ريخت عماريم را
تك به صبا داد سواريم را
گفت فرود آي و ز خود دم مزن
ورنه فرود آرمت از خويشتن
منكه بر آن آب چو كشتي شدم
ساكن از آن باد بهشتي شدم
آب روان بود فرود آمدم
تشنه زبان بر لب رود آمدم
چشمه افروختهتر ز آفتاب
خضر به خضراش نديده به خواب
خوابگهي بود سمنزار او
خواب كنان نرگس بيدار او
دايره خط سپهرش مقام
غاليه بوي بهشتش غلام
گل ز گريبان سمن كرده جاي
خاركشان دامن گل زير پاي
آهو و روباه در آن مرغزار
نافه به گل داده و نيفه به خار
طوطي از آن گل كه شكر خنده بود
بر سر سبزيش پر افكنده بود
تازه گيا طوطي شكر بدست
آهوكان از شكرش شير مست
جلوهگر از حجله گلها شمال
گل شكر از شاخ گياها غزال
خيري منشور مركب شده
مروحه عنبر اشهب شده
سرمه بيننده چو نرگس نماش
سوسن افعي چو زمرد گياش
قافله زن ياسمن و گل بهم
قافيه گو قمري و بلبل بهم
سوسن يكروزه عيسي زبان
داده به صبح از كف موسي نشان
فاخته فريادكنان صبحگاه
فاختهگون كرده فلك را به آه
باد نويسنده به دست اميد
قصه گل بر ورق مشك بيد
گه بسلام چمن آمد بهار
گه بسپاس آمد گل پيش خار
ترك سمن خيمه به صحرا زده
ماهچه خيمه به ثريا زده
لاله به آتشگه راز آمده
چون مغ هندو به نماز آمده
هندوك لاله و ترك سمن
سهل عرب بود و سهيل يمن
زورق باغ از علم سرخ و زرد
پنجرهها ساخته از لاجورد
آب ز نرمي شده قاقم نماي
طرفه بود قاقم سنجاب ساي
شاخ ز نور فلك انگيخته
در قدم سايه درم ريخته
سايه سخن گو بلب آفتاب
زنده شده ريگ ز تسبيح آب
نسترن از بوسه سنبل به زخم
از مژه غنچه لب گل به زخم
تركش خيري تهي از تير خار
گاه سپر خواسته گه زينهار
سحر زده بيد، به لرزه تنش
مجمر لاله شده دود افكنش
خواست پريدن چمن از چابكي
خواست چكيدن سمن از ناركي
ني به شكر خنده برون آمده
زرده گل نعل به خون آمده
آنگل خودراي كه خودروي بود
از نفس باد سخن گوي بود
سبزتر از برگ ترنج آسمان
آمده نارنج به دست آن زمان
چون فلك آنجا علم آراسته
سبزه بكشتيش بدر خواسته
هر گره از رشته آن سبز خوان
جان زمين بود و دل آسمان
اختر سرسبز مگر بامداد
گفت زمين را كه سرت سبز باد
يا فلك آنجا گذر آوردهبود
سبزه به بيجاده گرو كردهبود
چشمه درفشندهتر از چشم حور
تا برد از چشمه خورشيد نور
سبزه بر آن چشمه وضو ساخته
شكر وضو كرده و پرداخته
مرغ ز گل بوي سليمان شنيد
ناله داودي از آن بركشيد
چنگل دراج به خون تذرو
سلسله آويخته در پاي سرو
محضر منشور نويسان باغ
فتوي بلبل شده بر خون زاغ
بوم كز آن بوم شده پيكرش
سر دلش گشته قضاي سرش
باد يماني به سهيل نسيم
ساخته كيمخت زمين را اديم
لاله ز تعجيل كه بشتافته
از تپش دل خفقان يافته
سايه شمشاد شمايل پرست
سوي دل لاله فرو برده دست
ناخن سيمين سمن صبح فام
برده ز شب ناخنه شب تمام
صبح كه شد يوسف زرين رسن
چاهكنان در زنخ ياسمن
زرد قصب خاك برسم جهود
كاب چو موسي يد بيضا نمود
خاك به آن آب دوا ساخته
هر چه فرو برده برانداخته
نور سحر يافته ميدان فراخ
سايه روي را به صبا داده شاخ
سايه گزيده لب خورشيد را
شانه زده باد سر بيد را
سايه و نور از علم شاخسار
رقصكنان بر طرف جويبار
عود شد آن خار كه مقصود بود
آتش گل مجمر آن عود بود
گردن گل منبر بلبل شده
زلف بنفشه كمر گل شده
مرغ ز داود خوش آوازتر
گل ز نظامي شكر اندازتر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد