دور خلافت چو به هارون رسيد
رايت عباس به گردون رسيد
نيم شبي پشت به همخوابه كرد
روي در آسايش گرمابه كرد
موي تراشي كه سرش ميسترد
موي به مويش به غمي ميسپرد
كاي شده آگاه ز استاديم
خاص كن امروز به داماديم
خطبه تزويج پراكنده كن
دختر خود نامزد بنده كن
طبع خليفه قدري گرم گشت
باز پذيرنده آزرم گشت
گفت حرارت جگرش تافتست
وحشتي از دهشت من يافتست
بيخوديش كرد چنين يافهگوي
ورنه نكردي ز من اين جستجوي
روز دگر نيكترش آزمود
بر درم قلب همان سكه بود
تجربتش كرد چنين چند بار
قاعدهٔ مرد نگشت از قرار
كار چو بي رونقي از نور برد
قصه به دستوري دستور برد
كز قلم موي تراشي درست
بر سرم اين آمد و اين سر به تست
منصب دامادي من بايدش
ترك ادب بين كه چه فرمايدش
هرگه كايد چو قضا بر سرم
سنگ دراندازد در گوهرم
در دهنش خنجر و در دست تيغ
سر به دو شمشير سپارم دريغ
گفت وزير ايمني از راي او
بر سر گنجست مگر پاي او
چونكه رسد بر سرت آن ساده مرد
گو ز قدمگاه نخستين بگرد
گر بچخد گردن گرابزن
ورنه قدمگاه نخستين بكن
مير مطيع از سر طوعي كه بود
جاي بدل كرد به نوعي كه بود
چون قدم از منزل اول بريد
گونه حلاق دگرگونه ديد
كم سخني ديد دهن دوخته
چشم و زباني ادب آموخته
تا قدمش بر سر گنجينه بود
صورت شاهيش در آيينه بود
چون قدم از گنج تهي ساز كرد
كلبه حلاقي خود باز كرد
زود قدمگاهش بشكافتند
گنج به زير قدمش يافتند
هركه قدم بر سر گنجي نهاد
چون به سخن آمد گنجي گشاد
گنج نظامي كه طلسم افكنست
سينه صافي و دل روشنست
صبحك الله صباح اي دبير
چون قلم از دست شدم دستگير
كاين نمط از چرخ فزوني كند
با قلمم بوقلموني كند
زين همه الماس كه بگداختم
گزلكي از بهر ملك ساختم
كاهن شمشيرم در سنگ بود
كوره آهنگريم تنگ بود
دولت اگر همدميئي ساختي
بخت بدين نيز نپرداختي
در دلم آيد كه گنه كردهام
كين ورقي چند سيه كردهام
آنچه درين حجله خرگاهيست
جلوهگري چند سحرگاهيست
زين بره ميخور چه خوري دودها
آتش در زن به نمك سودها
بيش رو آهستگيي پيشه كن
گر كني انديشه به انديشه كن
هر سخني كز ادبش دوريست
دست بر او مال كه دستوريست
و آنچه نه از علم برآرد علم
گر منم آن حرف درو كش قلم
گر نه درو داد سخن دادمي
شهر به شهرش نفرستادمي
اين طرفم كرد سخن پاي بست
جمله اطراف مرا زيردست
گفت زمانه نه زميني بجنب
چون ز منان چند نشيني بجنب
بكر معانيم كه همتاش نيست
جامه باندازه بالاش نيست
نيم تني تا سر زانوش هست
از سر آن بر سر زانو نشست
بايدش از حله قد آراستن
تا ادبش باشد برخاستن
از نظر هر كهن و تازهاي
حاصل من چيست جز آوازهاي
گرمي هنگامه و زر هيچ نه
زحمت بازار و دگر هيچ نه
گنجه گره كرده گريبان من
بي گرهي گنج عراق آن من
بانگ برآورد جهان كاي غلام
گنجه كدامست و نظامي كدام
شكر كه اين نامه به عنوان رسيد
پيشتر از عمر به پايان رسيد
كردنظامي ز پي زيورش
غرقه گوهر ز قدم تا سرش
باد مبارك گهر افشان او
بر ملكي كاين گهر است آن او
در چمن باغ چو گلبن شكفت
بلبلي با باز درآمد به گفت
كز همه مرغان تو خاموش ساز
گوي چرا بردهاي آخر به باز
تا تو لب بسته گشادي نفس
يك سخن نغز نگفتي به كس
منزل تو دستگه سنجري
طعمه تو سينه كبك دري
من كه به يك چشم زد از كان غيب
صد گهر نغز برآرم ز جيب
طعمه من كرم شكاري چراست
خانه من بر سر خاري چراست
باز بدو گفت همه گوش باش
خامشيم بنگر و خاموش باش
منكه شدم كارشناس اندكي
صد كنم و باز نگويم يكي
رو كه توئي شيفته روزگار
زانكه يكي نكني و گوئي هزار
منكه همه معنيم اين صيدگاه
سينه كبكم دهد و دست شاه
چون تو همه زخم زباني تمام
كرم خور و خار نشين والسلام
خطبه چو بر نام فريدون كنند
گوش بر آواز دهل چون كنند
صبح كه با بانگ خروسست و بس
خندهاي از راه فسوست و بس
چرخ كه در معرض فرياد نيست
هيچ سر از چنبرش آزاد نيست
بر مكش آوازه نظم بلند
تا چو نظامي نشوي شهر بند
محمد كه بيدعوي تخت و تاج
ز شاهان به شمشير بستد خراج
غلط گفتم آن شاه سدره سرير
كه هم تاجور بود و هم تخت گير
تنش محرم تخت افلاك بود
سرش صاحب تاج لولاك بود
فرشته نمودار ايزد شناس
كه مارا بدو هست از ايزد سپاس
رساننده ما را به خرم بهشت
رهاننده از دوزخ تنگ زشت
سپيده دمي در شب كاينات
سياهي نشيني چو آب حيات
گر او بر نكردي سر از طاق عرش
كه برقع دريدي برين سبز فرش
ره انجام روحاني او دادمان
ره آورد عرش او فرستادمان
نيرزد به خاك سر كوي او
سر ما همه يك سر موي او
ز ما رنجه و راحت اندوز ما
چراغ شب و مشعل روز ما
درستي ده هر دلي كو شكست
شفاعت كن هر گناهي كه هست
سرآمدترين همه سروران
گزيدهتر جملهٔ پيغمبران
گر آدم ز مينو درآمد به خاك
شد آن گنج خاكي به مينوي پاك
گر آمد برون ماه يوسف ز چاه
شد آن چشمه از چاه بر اوج ماه
اگر خضر بر آب حيوان گذشت
محمد ز سرچشمهٔ جان گذشت
وگر كرد ماهي ز يونس شكار
زمين بوس او كرد ماهي و مار
ز داود اگر دور درعي گذاشت
محمد ز دراعه صد درع داشت
سليمان اگر تخت بر باد بست
محمد ز بازيچه باد رست
وگر طارم موسي از طور بود
سراپردهٔ احمد از نور بود
وگر مهد عيسي به گردون رسيد
محمد خود از مهد بيرون پريد
زهي روغن هر چراغي كه هست
به دريوزه شمع تو چرب دست
تو آن چشمهاي كاب تو هست پاك
بدان آب شسته شده روي خاك
زمين خاك شد بوي طيبش توئي
جهان درد زد شد طبيبش توئي
طبيب بهي روي با آب و رنگ
ز حكم خدا نوشدارو به چنگ
توئي چشم روشن كن خاكيان
نوازندهٔ جان افلاكيان
طراز سخن سكهٔ نام توست
بقاي ابد جرعهٔ جام توست
كسي كو ز جام تو يك جرعه خورد
همه ساله ايمن شد از داغ و درد
مبادا كزان شربت خوشگوار
نباشد چو من خاكيي جرعه خوار
خدايا توئي بنده را دستگير
بود بنده را از خدا ناگزير
توئي خالق بوده و بودني
ببخشاي بر خاك بخشودني
به بخشايش خويش ياريم ده
ز غوغاي خود رستگاريم ده
تو را خواهم از هر مرادي كه هست
كه آيد به تو هر مرادي به دست
دلي را كه از خود نكردي گمش
نه از چرخ ترسد نه از انجمش
چو تو هستي از چرخ و انجم چه باك
چو هست آسمان بر زمين ريز خاك
جهاني چنين خوب و خرم سرشت
حوالت چرا شد بقا بر بهشت
از اين خوبتر بود نباشد دگر
چو آن خوبتر گفتي آن خوبتر
در آن روضه خوب كن جاي ما
ببر نقش ناخوبي از راي ما
نه من چاره خويش دانم نه كس
تو داني چنان كن كه داني و بس
طلبكار تو هر كسي بر اميد
يكي در سياه و يكي در سپيد
بدان تا زباغ تو يابد بري
تضرع كنان هر كسي بر دري
نبينم من آن زهره در خويشتن
كه گويم تو را اين و آن ده به من
كنم حاجت از هر كسي جستجوي
چويابم تو بخشنده باشي نه اوي
تو مستغني از هر چه در راه توست
نياز همه سوي درگاه توست
سروش مرا ديو مردم مكن
سر رشته از راه خود گم مكن
چو بر آشنائي گشادي درم
مكن خاك بيگانگي برسرم
به چشم من از خود فروغي رسان
كه يابم فراغي ز چشم كسان
چو پروانه شب چراغ توام
چنان دان كه مرغي ز باغ توام
مبين گرچه خردم من زيردست
بزرگم كن آخر بزرگيت هست
من آن ذره در خردم از ديده دور
كه نيروي تو بر من افكند نور
به نيروي تو چون پديد آمدم
در گنجها را كليد آمدم
بسر بردم اول بساط سخن
دگر ره كنم تازه درج كهن
به اول سخن داديم دستگاه
به آخر قدم نيز بنماي راه
صفائي ده اين خاك تاريك را
كه به بيند اين راه باريك را
برانم كزين ره بدين تنگناي
به خشنودي تو زنم دست وپاي
حفاظت چنان باد در كار من
كه خشنود گردي ز گفتار من
چو از راه خشنودي آيم برت
نپيچم سر از قول پيغمبرت
خرد هر كجا گنجي آرد پديد
ز نام خدا سازد آنرا كليد
خداي خرد بخش بخرد نواز
همان ناخردمند را چاره ساز
رهائي ده بستگان سخن
توانا كن ناتوانان كن
نهان آشكارا درون و برون
خرد را به درگاه او رهنمون
برارندهٔ سقف اين بارگاه
نگارنده نقش اين كارگاه
ز دانستنش عقل را ناگزير
بزرگي و دانائيش دلپذير
به حكم آشكارا به حكمت نهفت
ستاينده حيران ازو وقت گفت
سزاي پرستش پرستنده را
تولا بدو مرده و زنده را
وراي همه بودهاي بود او
همه رشتهاي گوهر آمود او
يكي كز دوئي حضرتش هست پاك
نه از آب و آتش نه از باد و خاك
همه آفريدست در هفت پوست
بدو آفرين كافريننده اوست
همه بود را هست ازو ناگزير
به بود كس او نيست نسبت پذير
بدو هيچ پوينده را راه نيست
خردمند ازين حكمت آگاه نيست
گرت مذهب اين شد كه بالا بود
ز تعظيم او زير تنها بود
وگر ذات او زير گوئي كه هست
خدا را نخواند كسي زيردست
چو از ذات معبود راني سخن
به زير و به بالا دليري مكن
چو در قدرت آيد سخن زان دلير
كه بي قدرتش نيست بالا و زير
به هرچ آرد از زير و بالا پديد
سر از خط فرمان نبايد كشيد
يكي را ز گردون دهد بارگاه
يكي را ز كيوان درآرد به چاه
دلي را فروزان كند چون چراغ
نهد بر دل ديگر از درد داغ
همه بيشيي پيش او اندكيست
بزرگي و خردي به پيشش يكيست
چه كوهي بر او چه يك كاه برگ
چه با امر او زندگاني چه مرگ
نه گوينده خاكي كس آرد بدست
نه بر آب نقشي توان نيز بست
جز او كيست كز خاك آدم سرشت
بر آب اين چنين نقش داند نوشت
چو ره ياوه گردد نماينده اوست
چو در بسته باشد گشاينده اوست
تواناست بر هر چه او ممكنست
گر آن چيز جنبنده يا ساكنست
تنومند ازو جمله كاينات
بدو زنده هر كس كه دارد حيات
همه بودي از بود او هست نام
تمام اوست ديگر همه ناتمام
چو فياض دريا درآمد به موج
ز كام صدف در درآرد به اوج
از آن ابر كاتش در آب افكند
زمين سايه بر آفتاب افكند
دگر باره دولت درآمد به كار
دل دولتي با سخن گشت بار
فرو رفت شب روز روشن رسيد
شباهنگ را صبح صادق دميد
دگر باره بختم سبك خيز شد
نشاط دلم بر سخن تيز شد
چو دولت دهد بر گشايش كليد
ز سنگ سيه گوهر آيد پديد
همه روز را روزگارست نام
يكي روزدانهست و يكروز دام
چو فرمان ده نقش پرگار كن
به فرمان من كرد ملك سخن
برانداختي كردم از راي چست
كه اين مملكت بر كه آيد درست
در اين شهر كاقبال ياري كند
كه باشد كه او شهرياري كند
خرد گفت كه آنكس بود شهريار
كه باشد پسنديده در هر ديار
به داد و دهش چيره بازو بود
جهان بخش بي هم ترازو بود
به مور آن دهد كو بود مورخوار
دهد پيل را طعمهٔ پيلوار
نه چون خام كاري كه مستي كند
به خامه زدن خام دستي كند
رهاورد موري فرستد به پيل
دهد پشه را راتب جبرئيل
همه كار شاهان شوريده آب
از اندازه نشناختن شد خراب
كه يك ره سر از نيره نشناختند
به مستي كلاهي برانداختند
بزرگ اندك و خرد بسيار برد
شكوه بزرگان ازين گشت خرد
سخائي كه بيدانش آيد به جوش
ز طبل دريده برآرد خروش
مراتب نگهدار تا وقت كار
شمردن تواني يكي از هزار
كم و بيش كالا چنان برمسنج
كه حمال هر ساعت آيد به رنج
مكش بر كهن شاخ نو خيز را
كز اين كشت شيرويه پرويز را
مزن اره بر سالخورده درخت
كه ضحاك ازين گشت بيتاج و تخت
جهاندار چون ابر و چون آفتاب
به اندازه بخشد هم آتش هم آب
به دريا رسد در فشاند ز دست
كند گردهٔ كوه را لعل بست
به هرجا كه رايت برآرد بلند
سر كيسه را بر گشايد ز بند
به حمدالله اين شاه بسيار هوش
كه نازش خرست و نوازش فروش
زبر سختن كوه تا برك گاه
شناسد همه چيز را پايگاه
به اندازهٔ هر كه را مايهاي
دها و دهش را دهد پايهاي
از آن شد براو آفرين جاي گير
كه در آفرينش ندارد نظير
ز من هر كس اين نامه را باز جست
به عنوان او نامه آمد درست
جز او هر كه را ديدم از خسروان
نديدم در او جاي خلوت روان
سري ديدم از مغز پرداخته
بسي سر به ناپاكي انداخته
دري پر ز دعوي و خواني تهي
همه لاغريهاي بي فربهي
همه صيرفي طبع بازارگان
جگرخوارهٔ جامگي خوارگان
همين رشته را ديدم از لعل پر
ضميري چو دريا و لفظي چو در
خريداري الحق چنين ارجمند
سخنهاي من چون نباشد بلند
به هر مدتي گردش روزگار
ز طرزي دگر خواهد آموزگار
سرآهنگ پيشينه كج رو كند
نوائي دگر در جهان نو كند
به بازي درآيد چو بازيگري
ز پرده برون آورد پيكري
بدان پيكر از راه افسونگري
كند مدتي خلق را دلبري
چو پيري در آن پيكر آرد شكست
جوان پيكري ديگر آرد بدست
بدينگونه بر نو خطان سخن
كند تازه پيرايههاي كهن
زمان تا زمان خامهٔ نخل بند
سر نخل ديگر برآرد بلند
چو گم گردد از گوهري آب و رنگ
دگر گوهري سر برآرد ز سنگ
عروس مرا پيش پيكر شناس
همين تازه روئي بس است از قياس
كز اين نامه هم گر نرفتي ببوس
سخن گفتن تازه بودي فسوس
من آن توسنم كز رياضت گري
رسيدم ز تندي به فرمانبري
چه گنج است كان ارمغانيم نيست
دريغا جواني جوانيم نيست
جوان را چو گل نعل برابر شست
چو پيري رسد نعل بر آتشست
در آن كوره كايينه روشن كنند
چو بشكست از آيينه جوشن كنند
دل هركرا كو سخن گستر است
سروشي سراينده يارگير است
از اين پيشتر كان سخنهاي نغز
برآوردي انديشه از خون مغز
سرايندهاي داشتم در نهفت
كه با من سخنهاي پوشيده گفت
كنون آن سراينده خاموش گشت
مرا نيز گفتن فراموش گشت
نيوشندهاي نيز كان ميشنيد
هم از شقهٔ كار شد ناپديد
چو شاه ارسلان رفت و در خاك خفت
سخن چون توان در چنين حال گفت
مگر دولت شه كند ياريي
درآرد به من تازه گفتاريي
در انديشهٔ اين گذرهاي تنگ
هم از تن توان شد هم از روي رنگ
چو طوفان انديشه را هم گرفت
شب آمد در خوابگاهم گرفت
شبي از دل تنگ تاريكتر
رهي از سر موي باريكتر
در آن شب چگونه توان كرد راه
درين ره چگونه توان ديد چاه
فلك پاسگه را براندوده نيل
سر پاسبان مانده در پاي پيل
بر اين سبزهٔ آهو انگيخته
ز ناف زمين نافهها ريخته
نه شمعي كه باشد ز پروانه دور
نه پروانهاي داشت پرواي نور
من آن شب نشسته سوادي به چنگ
سيهتر ز سوداي آن شب به رنگ
به غواصي بحر در ساختن
گه اندوختن گاهي انداختن
چو پاسي گذشت از شب دير باز
دو پاس دگر ماند هر يك دراز
شتاب فلك را تك آهسته شد
خروسان شب را زبان بسته شد
من از كلهٔ شب در اين دير تنگ
همي بافتم حلهٔ هفت رنگ
مسيحا صفت زين خم لاجورد
گه ازرق برآوردم و گاه زرد
مرا كاول اين پرورش كاربود
ولينعمتي در دهش يار بود
عماد خوئي خواجه ارجمند
كه شد قد قايد بدو سربلند
جهان را ز گنج سخا كرده پر
ز درج سخن بر سخا بسته در
نديدم كسي در سراي كهن
كه دارد جز او هم سخا هم سخن
عطارد كه بيند در او مشتري
بدين مهر بردارد انگشتري
بود مدبري كان جنان را جهان
به نيرنگ خود دارد از من نهان
فرو بسته كاري پياپي غمي
نه كس غمگساري نه كس همدمي
ز يك قابله چند زايد سخن
چه خرما گشايد ز يك نخل بن
من آن شب تهي مانده از خواب و خورد
شناور درين بركهٔ لاجورد
شبي و چه شب چون يكي ژرف چاه
فتاده درو رخت خورشيد و ماه
شبي كز سياهي بدان پايه بود
كزو نور در تهمت سايه بود
من از دولت شه كمندي به دست
گرفته بسي آهوي شير مست
درافكنده طرحي به درياي ژرف
به طرح اندرون ماهيان شگرف
رصد بسته بر طالع شهريار
سخن كرده با ساعت نيك بار
بدان تا كنم شاه را پيشكش
برآميخته خيل چين با حبش
به منزل رسانده ره انجام را
گرو برده هم صبح و هم شام را
در آن وحشت آباد فترت پذير
شده دولت شه مرا دستگير
گوهر جوي را تيشه بر كان رسيد
جگر خوردن دل به پايان رسيد
چو زرين سراپردهٔ آفتاب
به خر پشتهٔ كوه برزد طناب
من شب نياسوده برخاستم
به آسودگي بزمي آراستم
سريري به آيين سلطانيان
زدم بر سر كوي روحانيان
بساطي كشيدم به ترتيب نو
براو كردم انديشه را پيش رو
ميو نقل و ريحان مرا همنفس
زبان و ضمير و سخن بود و بس
سرم چون ز مي تاب مستي گرفت
سخن با سخاهم نشستي گرفت
در آمد به غريدن ابر بلند
فرو ريخت گوهر به گوهرپسند
دلم آتش و طالعم شير بود
زبانم در آن شغل شمشير بود
دو جا مرد را بود بايد دلير
يكي نزد آتش يكي نزد شير
مگر آتش و شير هم گوهرند
كه از دام و دد هر چه باشد خورند
چو بر دست من داد نيك اختري
دف زهره و دفتر مشتري
گه از لطف بر ساختم زيوري
گه از گنج حكمت گشادم دري
جهاني به گوهر برانباشتم
كه چون شاه گوهر خري داشتم
دگر باره بركان گشادم كمين
برانداختم مغز گنج از زمين
به دعوي دروغي نبايد نمود
زر و آتش اينك توان آزمود
شرفنامه را تازه كردم نورد
سپيداب را ساختم لاجورد
دگر باره اين نظم چيني طراز
ببين تا كجا ميكند تركتاز
به اول چه كشتم به آخر چه رست
شكسته چنين كرد بايد درست
بسي سالها شد كه گوهر پرست
نياورد از اينگونه گوهر به دست
فروشندهٔ گوهر آمد پديد
متاع از فروشنده بايد خريد
چه فرمود شه باغي آراستن
سمن كشتن و سرو پيراستن
به سرسبزي شاه روشن ضمير
به نيروي فرهنگ فرمان پذير
يكي سرو پيراستم در چمن
كه بر ياد او ميخورد انجمن
سخن زين نمط هر چه دارد نوي
بدين شيوهٔ نو كند پيروي
دلي بايد انديشه را تيز و تند
برش بر نيايد ز شمشير كند
سخن گفتن آسان بر آن كس برد
كه نظم تهيش از سخن بس بود
كسي كو جواهر برآرد ز سنگ
به دشواري آرد سخن را به چنگ
غلط كاري اين خيالات نغز
برآورد جوش دلم را به مغز
ز گرمي سرم را پر از دود كرد
ز خشگي تنم را نمك سود كرد
به ترتيب اين بكر شوهر فريب
مرا صابري باد و شه را شكيب
سخن بين كجا بارگه ميزند
چه ميگويم او خود چه ره ميزند
ندانم كه اين جادوئيهاي چست
چگونه درين بابلي چاه رست
كه آموخت اين زهره را زير زند
كه سازد نواهاي هاروت بند
بدين سحر كو آب زردشت برد
بسا زند را كاتش زنده مرد
كجا قطره تا در به دريا برد
خرد آرد و زين بصرهٔ خرما برد
من آن ابرم اين طرف شش طاق را
كه آب از جگر بخشم آفاق را
همه چون گيا جرعه خواران من
ز من سبز و تشنه به باران من
چو سايه كه هنجار دارد ز نور
وزو دارد آميزش خويش دور
ز من گر چه شوريده شد خوابشان
هم از فيض جوي منست آبشان
همه صرف خواران صرف منند
قباله نويسان حرف منند
من ادرار اين فيض از آن يافتم
كه روي از دگر چشمهها تافتم
به خلوت زدودم ز پولاد زنگ
كه مينا پذيرد ز ياقوت رنگ
چو من كردم آيينه را تابناك
پذيرندهٔ پاك شد جاي پاك
نخواندي كه از صقل چيني حصار
چگونه ستد روميان را نگار
چو خواهي كه بر گنج يابي كليد
نبايد عنان از رياضت كشيد
مثل زد در اين آنكه فرزانه بود
كه برنايد از هيچ ويرانه دود
بسا خواب كاول بود هولناك
نشاط آورد چون شود روز پاك
بسا چيز كو دردل آرد هراس
سرانجام از آن كرد بايد سپاس
جهان پر شد از دعوي انگيختن
برين نطع ترسم ز خون ريختن
چو باران فراوان بود در تموز
هوا سرد گردد چو بردالعجوز
چو باران هوا تر نمايد ز آب
نسوزاند آن چرك را آفتاب
چو بر عادت خود درآيد خريف
هوا دور باشد ز باد لطيف
وبا خيزد از تري آب و ابر
كه باشد نفس را گذرگه سطبر
ببايد يكي آتش افروختن
برو صندل و عود و گل سوختن
من آن عود سوزم كه در بزم شاه
ندارم جز اين يك وثيقت نگاه
خداي از پي بندگيم آفريد
بجز بندگي نايد از من پديد
به نيك و به بد مرد آموزگار
نپيچد سر از گردش روزگار
بهرچش رسد سازگاري كند
فلك برستيزنده خواري كند
ندارد جهان خوي سازندگان
نسازد نوا با نوازندگان
چو ابريشمي بسته بيند بساز
كند دست خود بر بريدن دراز
دو كرم است كان در بريشم كشي
كند دعوي آبي و آتشي
يكي كارگاه بريشم تند
يكي كاروان بريشم زند
دو باشد مگس انگبين خانه را
فريبنده چون شمع پروانه را
كند يك مگس مايهٔ خورد و خفت
به دزدي خورد ديگري در نهفت
يكي زان مگس كه انگبين گر بود
به از صد مگس كه انگبين خور بود
از آن پيش كارد شبيخون شتاب
چو دراج در ده صلاي كباب
ز حرصي چه بايد طلب كرد كام
كه گه سوخته داردت گاه خام
اگر جوشگيري بسوزي ز درد
و گر بر نجوشي شوي خام و سرد
سپهر اژدهائيست با هفت سر
به زخمي كي اندازد از مه سپر
درين طشت غربالي آبگون
تو غربال خاكي فلك طشت خون
گر او با تو چون طشت شد آبريز
تو با او چو غربال شو خاك بيز
كجا خاكدان باشد و آبگير
ز غربال و طشتي بود ناگزير
فسونگر خم است اين خم نيلگون
كه صد گونه رنگ آيد از وي برون
اگر جادوئي بر خمي شد سوار
خمي بين برو جادوان صد هزار
حساب فلك را رها كن ز دست
كه پستي بلند و بلنديست پست
گهي زير ماگاه بالاي ماست
اگر زير و بالاش خواني رواست
درين پرده با آسمان جنگ نيست
كه اين پرده با كس هماهنگ نيست
چه بازيچه كين چرخ بازيچه رنگ
نبازد در اين چار ديوار تنگ
كسي را كه گردن برآرد بلند
همش باز در گردن آرد كمند
چو روباه سرخ ار كلاهش دهد
بخورد سگان سپاهش دهد
درين چار سو چند سازيم جاي
شكم چارسو كرده چون چارپاي
سرآنگاه بر چار بالش نهيم
كزين كنده چاربالش رهيم
رباطي دو در دارد اين دير خاك
دري در گريوه دري در مغاك
نيامد كسي زان در اينجا فراز
كزين در برونش نكردند باز
فسرده كسي كو درين چاه بست
چو برف اندر افتاد و چون يخ ببست
خنك برق كوجان به گرمي سپرد
به يك لحظه زاد و به يك لحظه مرد
نه افسرده شمعي كه چون برفروخت
شبي چند جان كند و آنگاه سوخت
كسيرا كه كشتي نباشد درست
شناور شدن واجب آيد نخست
نبيني كه ماهي به درياي ژرف
نينديشد از هيچ باران و برف
شتابنده را اسب صحرا خرام
يرق داده به زآن كه باشد جمام
جهان آن جهان شد كه از مكر و فن
گه آب تو ريزد گهي خون من
سپهر آن سپهرست كز داغ و درد
گه از رق كند رنگ ما گاه زرد
درين ره كسي پرده داند نواخت
كه هنجار اين ره تواند شناخت
به رهبر توان راه بردن بسر
سر راه دارم كجا راهبر
چنان وقت وقت آيدم مرگ پيش
كه اميد بردارم از عمر خويش
دگر باره غفلت سپاه آورد
سرم بر سر خوابگاه آورد
خيالي به خوابي به در ميبرم
به افسانه عمري به سر ميبرم
به اين پر كجا بر توانم پريد
به پائي چنين در چه دانم رسيد
بدين چار سوي مخالف روان
نيم رسته گر پيرم و گر جوان
اگر وقع پيران درآرم به كار
جدا مانم از مردم روزگار
وگر با چنين تن جواني كنم
به جان كسان زندگاني كنم
همان به كه با هر كهن تازهاي
نمايم بقدر وي اندازهاي
مگر تارها كردن اين بند را
نيازارم اين همرهي چند را
زهي آفتابي كه از دور دست
به نور تو بينيم در هر چه هست
چراغ ارچه باشد هم از جنس نور
جز او را به او ديد نتوان ز دور
نه آن شد كله داري پادشاه
كه دارد به گنجينه در صد كلاه
كله داري آن شد كه بر هر سري
نهد هر زمان از كلاه افسري
دماغي كه آن در سر آرد غرور
ز سرها تو كردي به شمشير دور
چو عالي بود رايت و راي شاه
همش بزم فرخ بود هم سپاه
توئي رايت از نصرت آراسته
تردد ز راي تو برخاسته
كيان گر گذشتند ازين بزمگاه
به سرسبزي آنك تو داري كلاه
تو امروز بر خلق فرماندهي
به نفس خود از آفرينش بهي
كلهدار عالم توئي در جهان
كه از توست بر سر كلاه مهان
ز كاوس و كيخسرو و كيقباد
توئي بيشداداي به از پيشداد
چو در داد بيشي و پيشيت هست
سزد گر شوي بر كيان پيش دست
برآيي برين هفت پيروزه كاخ
كني پردهٔ تنگ هستي فراخ
ز كاس نظامي يكي طاس مي
خوري هم به آيين كاوس كي
ستامي بدان طاس طوسي نواز
حق شاهنامه ز محمود باز
دو وارث شمار از دوكان كهن
تو را در سخا و مرا در سخن
به وامي كه ناداده باشد نخست
حق وارث از وارث آيد درست
من آن گفتهام كه آنچنان كس نگفت
تو آن كن كه آن نيز نتوان نهفت
به گفتن مرا عقل توفيق داد
به خواندن تو را نيز توفيق باد
چو توفيق ما هر دو همره شود
سخن را يكي پايه در ده شود
به اين گل كه ريحان باغ منست
در ايوان تو شب چراغ منست
برآراي مجلس برافروز جام
كه جلاب پختهست در خون خام
تو ميخور بهانه ز در دوردار
مرا لب به مهرست معذوردار
به آن جام كارد در انديشه هوش
همه ساله ميخوردنت باد نوش
دلت تازه با داو دولت جوان
تو بادي جهان را جهان پهلوان
قران تو در گردش روزگار
ميفتاد چون چرخ گردان ز كار
بلنديت بادا چو چرخ كبود
كه چرخ از بلندي نيايد فرود
دو تيغيتر از صبح شمشير تو
سپهر از زمين رامتر زير تو
درفشنده تيغت عدو سوز باد
درفش كيان از تو فيروز باد
اگر چه من از بهر كاري بزرگ
فرستادمت يادگاري بزرگ
مبادا ز تو جز تو كس يادگار
وزين يادگار اين سخن ياددار
شنيدم كه بالاي اين سبز فرش
خروسي سپيداست در زير عرش
چو او برزند طبل خود را دوال
خروسان ديگر بكوبند بال
همانا كه آن مرغ عرشي منم
كه هر بامدادي نوائي زنم
برآواز من جمله مرغان شهر
برارند بانگ اينت گوياي دهر
نظامي ز گنجينه بگشاي بند
گرفتاري گنجه تا چند چند
برون آر اگر صيدي افكندهاي
روان كن اگر گنجي آكندهاي
چنين نزلي ار بخت روزي بود
سزاوار گيتي فروزي بود
چو بر سكه شاه بستي زرش
همان خطبه خوان باز بر منبرش
شهي كه آنچه در دور ايام اوست
بر او خطبه و سكه نام اوست
سر سرفرازان و گردنكشان
ملك نصرت الدين سلطان نشان
طرف دار موصل به فرزانگي
قدر خان شاهان به مردانگي
چو محمود با فرو فرهنگ و شرم
چو داود ازو گشته پولاد نرم
به طغراي دولت ز محموديان
به توقيع نسبت ز داوديان
بهاريست هم ميوه هم گل براو
سراينده قمري و بلبل بر او
نبيني كه در بزم چون نوبهار
درم ريزد و در نمايد نثار
چو در جام ريزد مي سالخورد
شبيخون برد لعل بر لاجورد
چو شمشيرش آتش برآرد ز آب
ميانجي كند ابر بر آفتاب
كجا گشت شاهين او صيدگير
ز شاهين گردون بر آرد نفير
عقابش چو پر برزند بر سپهر
شكارش نباشد مگر ماه و مهر
كه باشد كسي تا به دوران او
كند دزدي سيرت و سان او
سر و روي آن دزد گردد خراب
كه خود را رسن سازد از ماهتاب
سراب از سر آب نشناختن
كشد تشنه را در تك و تاختن
كليچه گمان بردن از قرص ماه
فكندست بسيار كس را به چاه
دهد ديو عكس فرشته ز دور
وليك آن ز ظلمت بود اين زنور
درين مهربان شاه ايزد پرست
ز مهر و وفا هر چه خواهند هست
نه من ماندهام خيره در كار او
كه گفت: آفريني سزاوار او
چرا بيشكين خواند او را سپهر
كه هست از چنان خسروان بيش مهر
اگر بيشكين بر نويسنده راست
بود كي پشين حرف بروي گواست
سزد گر بود نام او كي پشين
كه هم كي نشانست و هم كي نشين
به احياي او زنده شد ملك دهر
گواه من آن كس كه او راست بهر
ازان زلزله كاسمان را دريد
شد آن شهرها در زمين ناپديد
چنان لرزه افتاد بر كوه و دشت
كه گرد از گريبان گردون گذشت
زمين گشته چون آسمان بيقرار
معلق زن از بازي روزگار
برآمد يكي صدمه از نفخ سور
كه ماهي شد از كوهه گاو دور
فلك را سلاسل زهم بر گسست
زمين را مفاصل بهم در شكست
در اعضاي خاك آب را بسته كرد
ز بس كوفتن كوه را خسته كرد
رخ يوسفان را برآمود ميل
در مصريان را براندود نيل
نمانده يكي ديده بر جاي خويش
جهان در جهان سرمه ز اندازه بيش
زمين را چنان درهم افشرد سخت
كز افشردگي كوه شد لخت لخت
نه يك رشته را مهره بر كار ماند
نه يك مهره در هيچ ديوار ماند
ز بس گنج كه آنروز بر باد رفت
شب شنبه را گنجه از ياد رفت
ز چندان زن و مرد و برنا و پير
برون نامد آوازهاي جز نفير
چو ماند اين يكي رشته گوهر بجاي
دگر ره شد آن رشته گوهر گراي
به اقبال اين گوهر گوهري
از آن دايره دور شد داوري
به كم مدت آن مرز ويرانه بوم
به فر وي آبادتر شد ز روم
در آن رخنه منگر كه از پيچ و تاب
شد از مملكت دور اكنون خراب
نگر تا بدين شاه گردون سرير
دگر باره چون شد عمارت پذير
گلين بارويش را زبس برگ و ساز
به ديوار زرين بدل كرد باز
برآراست ويرانهاي را به گنج
به تيماري از مملكت برد رنج
ز هر گنجي انگيخت صد گونه باغ
برافروخت بر خامهاي صد چراغ
چو ز آبادي آن ملك را نور داد
خرابي ز درگاه او دور باد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد