بخش ۳۴ - مقالت هشتم در بياين آفرينش

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۴ - مقالت هشتم در بياين آفرينش

۳۹ بازديد


پيشتر از پيشتران وجود
كاب نخوردند ز درياي جود
در كف اين ملك يساري نبود
در ره اين خاك غباري نبود
وعده تاريخ به سر نامده
لعبتي از پرده به در نامده
روز و شب آويزش پستي نداشت
جان و تن آميزش هستي نداشت
كشمكش جور در اعضا هنوز
كن مكن عدل نه پيدا هنوز
فيض كرم كرد مواساي خويش
قطره‌اي افكند ز درياي خويش
حالي از آن قطره كه آمد برون
گشت روان اين فلك آبگون
زاب روان گرد برانگيختند
جوهر تو ز آن عرض آميختند
چونكه تو برخيزي ازين كارگاه
باشد برخاسته گردي ز راه
اي خنك آنشب كه جهان بيتو بود
نقش تو بيصورت و جان بيتو بود
چشم فلك فارغ ازين جستجوي
گوش زمين رسته ازين گفتگوي
تا تو درين ره ننهادي قدم
شكر بسي داشت وجود از عدم
فارغ از آبستنيت روز و شب
ناميه عنين و طبيعت عزب
باغ جهان زحمت خاري نداشت
خاك سراسيمه غباري نداشت
طالع جوزا كه كمر بسته بود
از ورم رگ زدنت رسته بود
مه كه سيه‌روي شدي در زمين
طشت تو رسواش نكردي چنين
زهره هنوز آب درين گل نريخت
شهپر هاروت به بابل نريخت
از تو مجرد زمي و آسمان
توبه كنار و غم تو در ميان
تا به تو طغراي جهان تازه گشت
گنبد پيروزه پر آوازه گشت
از بدي چشم تو كوكب نرست
كوكبه مهد كواكب شكست
بود مه و سال ز گردش بري
تا تو نكرديش تعرف گري
روي جهان كاينه پاك شد
زين نفسي چند خلل ناك شد
مشعله صبح تو بردي به شام
صادق و كاذب تو نهاديش نام
خاك زمين در دهن آسمان
تا كه چرا پيش تو بندد ميان
بر فلكت ميوه جان گفته‌اند
ميشنوش كان به زبان گفته‌اند
تاج تو افسوس كه از سر بهست
جل از سگ و توبره از خر بهست
لاف بسي شد كه درين لافگاه
بر تو جهاني بجوي خاك راه
خود تو كفي خاك به جاني دهي
يك جو كهگل به جهاني دهي
اي ز تو بالاي زمين زير رنج
جاي تو هم زير زمين به چو گنج
روغن مغز تو كه سيمابيست
سرد بدين فندق سنجابيست
تات چو فندق نكند خانه تنگ
بگذر ازين فندق سنجاب رنگ
روز و شب از قاقم و قندز جداست
اين دله پيسه پلنگ اژدهاست
گربه نه‌اي دست درازي مكن
با دله ده دله بازي مكن
شير تنيد است درين ره لعاب
سر چو گوزنان چه نهي سوي آب
گر فلكت عشوه آبي دهد
تا نفريبي كه سرابي دهد
تيز مران كاب فلك ديده‌اي
آب دهن خور كه نمك ديده‌اي
تا نشوي تشنه به تدبير باش
سوخته خرمن چو تباشير باش
يوسف تو تا ز بر چاه بود
مصر الهيش نظرگاه بود
زرد رخ از چرخ كبود آمدي
چونكه درين چاه فرود آمدي
اينهمه صفراي تو بر روي زرد
سركه ابروي تو كاري نكرد
پيه تو چون روغن صد ساله بود
سركه ده ساله بر ابرو چه سود
خون پدر ديده درين هفتخوان
آب مريز از پي اين هفت نان
آتش در خرمن خود ميزني
دولت خود را به لگد ميزني
مي‌تك و مي‌تاز كه ميدان تراست
كار بفرماي كه فرمان تراست
اين دو سه روزي كه شدي جام گير
خوشخور و خوشخسب و خوش آرام گير
هم به تو بر سخت جفا كرده‌اند
زان رسنت سست رها كرده‌اند
لنگ شده پاي و ميان گشته كوز
سوخته روغن خويشي هنوز
لاجرم اينجا دغل مطبخي
روز قيامت علف دوزخي
پر شده گير اين شكم از آب و نان
اي سبك آنگاه نباشي گران؟
گر بخورش بيش كسي زيستي
هر كه بسي خورد بسي زيستي
عمر كمست از پي آن پر بهاست
قيمت عمر از كمي عمر خاست
كم خور و بسياري راحت نگر
بيش خور و بيش جراحت نگر
عقل تو با خورد چه بازار داشت
حرص ترا بر سر اينكار داشت
حرص تو از فتنه بود ناشكيب
بگذر ازين ابله زيرك فريب
حرص تو را عقل بدان داده‌اند
كان نخوري كت نفرستاده‌اند
ترسم ازين پيشه كه پيشت كند
رنگ پذيرنده خويشت كند
هر به دو نيكي كه درين محضرند
رنگ پذيرنده يكديگرند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد