تا بود چنين بود و چنين است جهان
از حادثه دهر كرا بود امان
بلقيس اگر به ملك جاويدان رفت
جاويد تو ماني اي سليمان زمان
رخسار تو اي تازه گل گلشن جان
كز آبله شبنمي نشسته ست بر آن
لاله ست ولي آمده با ژاله قرين
ماهيست ولي كرده به سياره قران
اي مدت شاهي جهان مدت تو
در عيد سرور خلق از دولت تو
گر عيد تواند كه مجسم گردد
آيد ز پي تهنيت خلعت تو
در نفي رخت شمع شبي راند سخن
روزش ديدم گرفته كنجي مسكن
مانندهٔ عاصيي كه در روز جزا
با روي سياه سر برآرد ز كفن
خورشيد كه هست شمسهٔ هفت ايوان
خواهي كه بگويمت كه چون گشت عيان
زد رفعت شاه خيمه بيرون از چرخ
ماندش ز ستون خيمه بر چرخ نشان
خوش آن كه شود بساط مهجوري طي
در بزم وصال ميكشم پي در پي
ميجويمت آنچنان كه مهجور وصال
مشتاق توام چنان كه مخمور به مي
اي رفعت و شان فروترين پايه تو
خوبي يكي از هزار پيرايهٔ تو
از بهر خدا سايه زمن باز مگير
اي سايهٔ رحمت خدا سايهٔ تو
در عهد معالجات تو بيماري
بيكار شد از شيوه خلق آزاري
ني از پي آزار به سوي تو شتافت
آمد كه شكايت كند از بيكاري
اي كاش برات من براتي بودي
كر مفلسيم خط نجاتي بودي
بالله كه آنچنان برايت ميبود
گر از طرف تو التفاتي بودي
گر درخور مهرم احترامي بودي
نزديك توام قدر تمامي بودي
من ميگفتم كه عشق من تا به كجاست
گر ز آنطرف از عشق مقامي بودي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد