بود مه روي آن زيبا جوان چارده ساله
ولي ماهي كه دارد گرد خويش از مشكتر هاله
خدا را رحمي از جور و جفايت چند روز و شب
زنم فرياد و گريم خون كشم آه و كنم ناله
خوش آنكه نشينيم ميان گل و لاله
ماه و تو به كف شيشه و در دست پياله
در طرف چمن ساقي دوران مي عشرت
در ساغر گل كرده و پيمانهٔ لاله
بر سرو و سمن لؤلؤ تر ريخته باران
بر لاله و گل در و گهر بيخته ژاله
وز شوق رخ و قامت تو پيش گل و سرو
بلبل كند افغان به چمن فاخته ناله
اي دلبر گلچهره كه مشاطهٔ صنعت
بالاي گل از سنبل تر بسته كلاله
آهنگ چمن كن كه به كف بهر تو دارد
گل ساغر و نرگس قدح و لاله پياله
عيد است و به عيدي چه شود گر به من زار
يك بوسه كني زان لب جان بخش حواله
گفتي چه بود كار تو هاتف همهٔ عمر
هر روز دعا گوي توام من همه ساله
چه شود به چهرهٔ زرد من نظري براي خدا كني
كه اگر كني همه درد من به يكي نظاره دوا كني
تو شهي و كشور جان تو را تو مهي و جان جهان تو را
ز ره كرم چه زيان تو را كه نظر به حال گدا كني
ز تو گر تفقدو گر ستم، بود آن عنايت و اين كرم
همه از تو خوش بود اي صنم، چه جفا كني چه وفا كني
همه جا كشي مي لاله گون ز اياغ مدعيان دون
شكني پيالهٔ ما كه خون به دل شكستهٔ ما كني
تو كمان كشيده و در كمين، كه زني به تيرم و من غمين
همهٔ غمم بود از همين، كه خدا نكرده خطا كني
تو كه هاتف از برش اين زمان، روي از ملامت بيكران
قدمي نرفته ز كوي وي، نظر از چه سوي قفا كني
رفتي و دارم اي پسر بي تو دل شكستهاي
جسمي و جسم لاغري جاني و جان خستهاي
ميشكني دل كسان اي پسر آه اگر شبي
سر زند آه آتشين از دل دلشكستهاي
منتظرم به كنج غم گريهكنان نشاندهاي
خود به كنار مدعي خنده زنان نشستهاي
زان دو كمند عنبرين تا نروم ز كوي تو
سلسلهاي به پاي دل بسته و سخت بستهاي
غنچه لطيف خندد و پسته ولي چو آن دهن
لب نگشوده غنچهاي خنده نكرده پستهاي
خون جگر خورد يقين هر كه چو هاتفش بود
كوكب نامساعدي طالع ناخجستهاي
مهر رخسار و مه جبين شدهاي
آفت دل بلاي دين شدهاي
مهر و مه را شكستهاي رونق
غيرت آن و رشك اين شدهاي
پيش ازين دوست بوديم از مهر
دشمن من كنون ز كين شدهاي
من چنانم كه پيش ازين بودم
تو ندانم چرا چنين شدهاي
ننشستي چرا دمي با من
گرنه با غير همنشين شدهاي
دل ز رشكم تپد چو بسمل باز
بهر صيدي كه در كمين شدهاي
غزلي گفتهاي دگر هاتف
كه سزاوار آفرين شدهاي
روز و شب خون جگر ميخورم از درد جدايي
ناگوار است به من زندگي ، اي مرگ كجايي
چون به پايان نرسد محنت هجر از شب وصلم
كاش از مرگ به پايان رسدم روز جدايي
چارهٔ درد جدايي تويي اي مرگ چه باشد
اگر از كار فرو بستهٔ من عقده گشايي
هر شبم وعده دهي كايم و من در سر راهت
تا سحر چشم به ره مانم و دانم كه نيايي
كه گذارد كه به خلوتگه آن شاه برآيم
من كه در كوچهٔ او ره ندهندم به گدايي
ربط ما و تو نهان تا به كي از بيم رقيبان
گو بداند همه كس ما ز توييم و تو ز مايي
بستهٔ كاكل و زلف تو بود هاتف و خواهد
نه از آن قيد خلاصي نه ازين دام رهايي
چو ني نالدم استخوان از جدايي
فغان از جدايي فغان از جدايي
قفس به بود بلبلي را كه نالد
شب و روز در آشيان از جدايي
دهد ياد از نيك بيني به گلشن
بهار از وصال و خزان از جدايي
چسان من ننالم ز هجران كه نالد
زمين از فراق، آسمان از جدايي
به هر شاخ اين باغ مرغي سرايد
به لحني دگر داستان از جدايي
چو شمعم به جان آتش افتد به بزمي
كه آيد سخن در ميان از جدايي
كشد آنچه خاشاك از برق سوزان
كشيده است هاتف همان از جدايي
شكست پير مغان گر سرم به ساغر مي
عجب مدار كه سرها شكسته بر سر مي
ستم به ساغر ميشد نه بر سر من اگر
شكست بر سر من مي فروش ساغر مي
غذاي روح بود بوي ميخوشا رندي
كه روح پرورد از بوي روح پرور مي
نداشت بهرهاي آن بوالفضول از حكمت
كه وصف آب خضر كرد در برابر مي
نه لعل راست نه ياقوت را نه مرجان را
به چشم اهل بصيرت صفاي جوهر مي
نماند از شب تاريك غم نشان كه دگر
طلوع كرد ز خم آفتاب انور مي
چه ديد هاتف مي كش ندانم از باده
كه هر چه داشت به عالم گذاشت بر سر مي
شستم ز ميدر پاي خم، دامن ز هر آلودگي
دامن نشويد كس چرا، زابي بدين پالودگي
ميگفت واعظ با كسان، دارد مي و شاهد زيان
از هيچكس نشنيدهام حرفي بدين بيهودگي
روزي كه تن فرسايدم در خاك و جان آسايدم
هر ذرهٔ خاكم تو را جويد پس از فرسودگي
اي زاهد آسوده جان تا چند طعن عاشقان
آزار جان ما مكن شكرانهٔ آسودگي
من شيخ دامن پاك را آگاهم از حال درون
هاتف تو از وي بهتري با صدهزار آلودگي
كجايي در شب هجران كه زاريهاي من بيني
چو شمع از چشم گريان اشكباريهاي من بيني
كجايي اي كه خندانم ز وصلت دوش ميديدي
كه امشب گريههاي زار و زاريهاي من بيني
كجايي اي قدحها از كف اغيار نوشيده
كه از جام غمت خونابه خواريهاي من بيني
شبي چند از خدا خواهم به خلوت تا سحرگاهان
نشيني با من و شب زندهداريهاي من بيني
شدم يار تو و از تو نديدم ياري و خواهم
كه يار من شوي اي يار و ياريهاي من بيني
براي امتحان تا ميتواني بار درد و غم
بنه بر دوش من تا بردباريهاي من بيني
براي يادگار خويش شعري چند از هاتف
نوشتم تا پس از من يادگاريهاي من بيني
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد