غزل شماره ۸۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۸۰

۳۵ بازديد


روز و شب خون جگر مي‌خورم از درد جدايي
ناگوار است به من زندگي ، اي مرگ كجايي
چون به پايان نرسد محنت هجر از شب وصلم
كاش از مرگ به پايان رسدم روز جدايي
چارهٔ درد جدايي تويي اي مرگ چه باشد
اگر از كار فرو بستهٔ من عقده گشايي
هر شبم وعده دهي كايم و من در سر راهت
تا سحر چشم به ره مانم و دانم كه نيايي
كه گذارد كه به خلوتگه آن شاه برآيم
من كه در كوچهٔ او ره ندهندم به گدايي
ربط ما و تو نهان تا به كي از بيم رقيبان
گو بداند همه كس ما ز توييم و تو ز مايي
بستهٔ كاكل و زلف تو بود هاتف و خواهد
نه از آن قيد خلاصي نه ازين دام رهايي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد