من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۱

۳۵ بازديد


لبم خموش ز آواز مدعا طلبي است
كه مدعا طلبيدن ز يار بي‌ادبي است
حكيم جام جم و آب خضر چون گويد
مراد جام زجاجي و بادهٔ عنبي است
نرنجم ار سخن تلخ گويدم كه ز پي
شكرفشان لبش از خنده‌هاي زير لبي است
شب از جفاي تو مي‌نالم و چو مي‌نگرم
همان دعاي تو با ناله‌هاي نيمه شبي است
به يك كرشمهٔ چشم فسونگر تو شود
يكي هلاك يكي زنده اين چه بوالعجبي است
برد دل از همه كس نظم او كه هاتف را
ملاحت عجمي و فصاحت عربي است


غزل شماره ۲۵

۳۶ بازديد


يك گريبان نيست كز بيداد آن مه پاره نيست
رحم گويا در دل بي‌رحم آن مه پاره نيست
كو دلي كز آن دل بي‌رحم سنگين نيست چاك
كو گريباني كز آن چاك گريبان پاره نيست
اي دلت در سينه سنگ خاره با من جور بس
در تن من آخر اين جان است سنگ خاره نيست
گاه گاهم بر رخ او رخصت نظاره هست
ليك اين خون گشته دل را طاقت نظاره نيست
جان اگر خواهي مده تا مي‌تواني دل ز دست
دل چو رفت از دست غير از جان سپردن چاره نيست
كامياب از روي آن ماهند ياران در وطن
بي‌نصيب از وصل او جز هاتف آواره نيست


غزل شماره ۲۴

۳۶ بازديد


چه گويمت كه دلم از جدائيت چون است
دلم جدا ز تو دل نيست قطرهٔ خون است
تو كرده‌اي دل من خون و تا ز غصه كني
دوباره خون به دلم پرسيم دلت چون است
نه زلف و خال و رخ ليلي، آن دگر چيز است
كه آفت دل و صبر و قرار مجنون است
ز مور كمترم و مي‌كشم به قوت عشق
به دوش باري، كز حد پيل افزون است
ز من بريدي اگر مهر بي‌سبب دانم
كه اين نه كار تو اين كار ، كار گردون است
اگر به قامت موزون كشد دل هاتف
نه جرم او كه تقاضاي طبع موزون است


غزل شماره ۲۸

۳۸ بازديد


بي من و غير اگر باده خورد نوشش باد
ياد من گو نكند غير فراموشش باد
يار بي‌غير كه مي در قدحش خون گردد
خون من گر همه ريزد به قدح نوشش باد
سرو اگر جلوه كند با تن عريان به چمن
شرمي از جلوهٔ آن سرو قبا پوشش باد
دوش مي‌گفت كه خونت شب ديگر ريزم
امشب اميد كه ياد از سخن دوشش باد
ننگ يار است كه ياد آرد از اغيار مدام
نام اين فرقهٔ بدنام فراموشش باد
دل كه خو كرده به اندوه فراغت همه عمر
با خيالت همه شب دست در آغوشش باد
هاتف از جور تو دم مي‌نزند ليك تو را
شرمي از چشم پر آب و لب خاموشش باد


غزل شماره ۲۷

۳۷ بازديد
 

شود از باد تا شمشاد گاهي راست گاهي كج
به جلوه سرو قدت باد گاهي راست گاهي كج
ز بهر كندن خارا براي سجدهٔ شيرين
شدي در بيستون فرهاد گاهي راست گاهي كج
عجب نبود كز آهم قامتش در پيچ و تاب افتد
كه گردد شاخ گل از باد، گاهي راست گاهي كج
تو دي مي‌رفتي و هاتف به دنبال تو چون سايه
به خاك راه مي‌افتاد گاهي راست گاهي كج


غزل شماره ۲۶

۳۸ بازديد


مطلب و مقصود ما از دو جهان، اوست اوست
او همه مغز است مغز، هر دو جهان پوست پوست


غزل شماره ۳۱

۳۴ بازديد


در پيش بيدلان جان، قدري چنان ندارد
آري كسي كه دل داد پرواي جان ندارد
پرسي ز من كه دارد؟ زان بي‌نشان نشاني
هر كس ازو نشاني دارد نشان ندارد
يك جو وفا نديدم از روي خوب هرگز
ديدم تمام هر كس اين دارد آن ندارد
بر من نه از ترحم كم كرده يار بيداد
تاب جفا ازين بيش در من گمان ندارد
هاتف غلامي تو خواهد بخر به هيچش
اين كار اگر ندارد سودي، زيان ندارد


غزل شماره ۳۰

۳۵ بازديد


با حريفان چو نشيني و زني جامي چند
ياد كن ياد ز ناكامي ناكامي چند
بي تو احوال مرا در دل شب‌ها داند
هر كه بي هم چو تويي صبح كند شامي چند
باده با مدعيان مي‌كشي و مي‌ريزي
خون دل در قدح خون دل آشامي چند
بوسه‌اي چند ز لعل لب تو مي‌طلبم
بشنوم تا ز لب لعل تو دشنامي چند
گرچه در باديهٔ عشق به منزل نرسي
اينقدر بس كه در اين راه زني گامي چند
هاتف سوخته كز سوختگان وحشت داشت
مبتلي گشت به همصحبتي خامي چند


غزل شماره ۲۹

۳۲ بازديد


بتان نخست چو در دلبري ميان بستند
ميان بكشتن ياران مهربان بستند
دعا اثر نكند كز درم تو چون راندي
به روي من همه درهاي آسمان بستند
مگر ميان بتان روي آن صنم ديدند
كه اهل صومعه زنار بر ميان بستند
به آشيانه نبستند عندليبان دل
اگر دو روز در اين گلشن آشيان بستند
فغان كه مدعيان از جفا برون كردند
مرا ز شهر تو و راه كاروان بستند
رساند كار به جايي جفاي گل چينان
كه در معاينه بر روي باغبان بستند
جفاكشان سخنان با تو داشتند ولي
چو هاتف از ادب عاشقي زبان بستند


غزل شماره ۳۳

۳۵ بازديد


دل بوي او سحر ز نسيم صبا شنيد
تا بوي او نسيم صبا از كجا شنيد
بيگانه گفت اگر سخني در حقم چه باك
اين مي‌كشد مرا كه ازو آشنا شنيد
رازي كه با تو گفتم و آنجا كسي نبود
غير از من و خدا و تو، غير از كجا شنيد
دل سوخت بر منش همه گر سنگ خاره بود
غير از تو هر كه حال مرا ديد يا شنيد
فرخنده عاشقي كه ز دلدار مهربان
گر حرف مهر گفت حديث وفا شنيد
پيغام حور نشنود از خازن بهشت
گوئي كز آشنا سخن آشنا شنيد
نشنيدي اي دريغ و نديدي كه از كسان
هاتف چها ز عشق تو ديد و چها شنيد