سرو قدي كه بود ديدهٔ دلها به رهش
نيست جز ديدهٔ صاحبنظران جلوه گهش
آه از آن شوخ كه سرگشته به صحرا دارد
وحشيان را نگه آن آهوي وحشي نگهش
پس از چندي كند يك لحظه با من يار دورانش
كه داغ تازهاي بگذاردم بر دل ز هجرانش
پس از عمري كه ميگردد به كامم يك نفس گردون
نميدانم كه ميسازد؟ همان ساعت پشيمانش
چو از هم آشيان افتاد مرغي دور و تنها شد
بود كنج قفس خوشتر ز پرواز گلستانش
ز بيتابي همي جويم ز هر كس چارهٔ دردي
كه ميدانم فرو ميماند افلاطون ز درمانش
دلش سخت است و پيمان سست از آن بيمهر سنگيندل
نبودم شكوهاي گر چون دلش ميبود پيمانش
به من گفتي كه جور من نهان ميدار از مردم
تو هم نوعي جفا ميكن كه بتوان داشت پنهانش
تن هاتف نزار از درد دوري ديدي و دردا
ندانستي كه هجرانت چها كرده است با جانش
به حريم خلوت خود شبي چه شود نهفته بخوانيم
به كنار من بنشيني و به كنار خود بنشانيم
من اگر چه پيرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران
كه گذشته در غمت اي جوان همه روزگار جوانيم
منم اي بريد و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر
به مراد خود برسي اگر به مراد خود برسانيم
چو برآرم از ستمش فغان گله سر كنم من خسته جان
برد از شكايت خود زبان به تفقدات زبانيم
به هزار خنجرم ار عيان زند از دلم رود آن زمان
كه نوازد آن مه مهربان به يكي نگاه نهانيم
ز سموم سركش اين چمن همه سوخت چون بر و برگ من
چه طمع به ابر بهاري و چه زيان ز باد خزانيم
شدهام چو هاتف بينوا به بلاي هجر تو مبتلا
نرسد بلا به تو دلرباگر ازين بلا برهانيم
كردهاست يا قاصد نهان مكتوب جانان در بغل
يا درجي از مشك ختن كرده است پنهان در بغل
در مصر يوسف زينهار آغوش مگشا بهر كس
يكبار ديگر گيردت تا پير كنعان در بغل
مپرس اي گل ز من كز گلشن كويت چسان رفتم
چو بلبل زين چمن با ناله و آه و فغان رفتم
نبستم دل به مهر ديگران اما ز كوي تو
ز بس نامهرباني ديدم اي نامهربان رفتم
منم آن بلبل مهجور كز بيداد گلچينان
به دل صد خار خار عشق گل از گلستان رفتم
منم آن قمري نالان كه از بس سنگ بيدادم
زدند از هر طرف از باغت اي سرو روان رفتم
به اميدي جواني صرف عشقت كردم و آخر
به پيري نااميد از كويت اي زيبا جوان رفتم
نديدم زان گل بيخار جز مهر و وفا اما
ز باغ از جور گلچين و جفاي باغبان رفتم
سخن كوته ز جور آسمان هاتف به ناكامي
ز ياران وطن دل كندم و از اصفهان رفتم
بيمهري اگر چه بيوفا هم
جور از تو نكو بود جفا هم
بيگانه و آشنا نداني
بيگانه كشي و آشنا هم
پيش كه برم شكايت تو
كز خلق نترسي از خدا هم
بس تجربه كردهام ندارد
آه سحري اثر دعا هم
در وصل چو هجر سوزدم جان
از درد به جانم از دوا هم
اي گل كه ز هر گلي فزون است
در حسن، رخ تو در صفا هم
شد فصل بهار و بلبل و گل
در باغ به عشرتند با هم
با هم ستم است اگر نباشيم
چون بلبل و گل به باغ ما هم
جز هاتف بينوا در آن كوي
شاه آمد و شد كند، گدا هم
شهر به شهر و كو به كو در طلبت شتافتم
خانه به خانه در به در جستمت و نيافتم
آه كه تار و پود آن رفت به باد عاشقي
جامه تقويي كه من در همه عمر بافتم
بر دل من زبس كه جا تنگ شد از جدائيت
بي تو به دست خويشتن سينهٔ خود شكافتم
از تف آتش غمم صدره اگر چه تافتي
آينهسان به هيچ سو رو ز تو برنتافتم
يك ره از او نشد مرا كار دل حزين روا
هاتف اگرچه عمرها در ره او شتافتم
جانا ز ناتواني از خويشتن به جانم
آخر ترحمي كن بر جان ناتوانم
اغيار راست نازت، عشاق را عتابت
محروم من كه از تو نه اين رسد نه آنم
مرغ اسيرم اما دارم درين اسيري
آسايشي كه رفته است از خاطر آشيانم
نخلم ز پا فتاده شادم كه كرد فارغ
از فكر نوبهار و انديشهٔ خزانم
زنهار بعد مردن فرسوده چون شود تن
پيش سگان كويش ريزند استخوانم
گوهرفشان كن آن لب كز شوق جان فشانم
جان پيش آن دو لعل گوهرفشان فشانم
گر بي توام به دامن نقد دو كون ريزند
دامان بينيازي بر اين و آن فشانم
خالي نگرددم دل كز بيم او ز ديده
اشكي اگر فشانم بايد نهان فشانم
آيا بود كه روزي فارغ ز محنت دام
گرد غريبي از بال در آشيان فشانم
سرو روان من كو هاتف كه بر سر من
چون پا نهد به پايش نقد روان فشانم
اي گمشده دل كجات جويم
در دام كه مبتلات جويم
ديروز چو آفتاب بودي
امروز چو كيميات جويم
اي مرغ ز آشيان رميده
در دامگه بلات جويم
اي كشتهٔ غمزهٔ نكويان
از چشم كه خونبهات جويم
اي بيمار ز جان گذشته
كز هر كه رسم دوات جويم
گاهي به دوات چاره خواهم
گاهي به دعا شفات جويم
كس چارهٔ درد تو نداند
درمان مگر از خدات جويم
هاتف پي دل فتاده رفتي
اي هر جايي كجات جويم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد