كدام عهد نكويان عهد ما بستند
به عاشقان جفاكش كه زود نشكستند
خدا نگيردشان گرچه چارهٔ دل ما
به يك نگاه نكردند و ميتوانستند
نخست چون در ميخانه بسته شد گفتم
كز آسمان در رحمت به روي ما بستند
مكن به چشم حقارت نظر به درويشان
كه بينياز جهانند اگر تهي دستند
حريف عربدهٔ مي كشان نهاي اي شيخ
به خانقاه منه پا كه صوفيان مستند
غم بتان به همه عمر خوردم و افسوس
كه آخر از غمشان مردم و ندانستند
ز جور مدعيان رفت از درت هاتف
غمين مباش گر او رفت ديگران هستند
گفتم كه چاره غم هجران شود نشد
در وصل يار مشكلم آسان شود نشد
يا از تب غمم شب هجران كشد نكشت
يا دردم از وصال تو درمان شود نشد
يا آن صنم مراد دل من دهد نداد
يا اين صنمپرست مسلمان شود نشد
يا دل به كوي صبر و سكون ره برد نبرد
يا لحظهاي خموش ز افغان شود نشد
يا مدعي ز كوي تو بيرون رود نرفت
چون من اسير محنت هجران شود نشد
يا از كمند غير غزالم جهد نجست
يا ز الفت رقيب پشيمان شود نشد
يا از وفا نگاه به هاتف كند نكرد
يا سوي او ز مهر خرامان شود نشد
داغ عشق تو نهان در دل و جان خواهد ماند
در دل اين آتش جانسوز نهان خواهد ماند
آخر آن آهوي چين از نظرم خواهد رفت
وز پيش ديده به حسرت نگران خواهد ماند
من جوان از غم آن تازه جوان خواهم مرد
در دلم حسرت آن تازه جوان خواهد ماند
به وفاي تو، من دلشده جان خواهم داد
بيوفايي به تو اي مونس جان خواهد ماند
هاتف از جور تو اينك ز جهان خواهد رفت
قصهٔ جور تو با او به جهان خواهد ماند
نه با من دوست آن گفت و نه آن كرد
كه با دشمن توان گفت و توان كرد
گرفت از من دل و زد راه دينم
ز دين و دل گذشتم قصد جان كرد
كي از شرمندگي با مهربانان
توان گفت آنچه آن نامهربان كرد
منش از مردمان رخ مينهفتم
ستم بين كآخر از من رخ نهان كرد
تو با من كردي از جور آنچه كردي
من از شرم تو گفتم آسمان كرد
دو عالم سود كرد آن كس كه در عشق
دلي درباخت يا جاني زيان كرد
نه از كين خون هاتف ريخت آن شوخ
وفاي او به كشتن امتحان كرد
به ره او چه غم آن را كه ز جان ميگذرد
كه ز جان در ره آن جان جهان ميگذرد
از مقيم حرم كعبه نباشد كمتر
آنكه گاهي ز در دير مغان ميگذرد
نه ز هجران تو غمگين نه ز وصلت شادم
كه بد و نيك جهان گذران ميگذرد
دل بيچاره از آن بيخبر است ار گاهي
شكوه از جور تو ما را به زبان ميگذرد
آه پيران كهن ميگذرد از افلاك
هر كجا جلوهٔ آن تازه جوان ميگذرد
چون ننالم كه مرا گريه كنان ميبيند
به ره خويش و ز من خندهزنان ميگذرد
گر آن گلبرگ خندان در گلستاني دمي خندد
در آن گلشن گلي بر گلبن ديگر نميخندد
ز عشرت زان گريزانم كه از غم گريم ايامي
در اين محفل به كام دل دمي گر بيغمي خندد
شب و روزي به پايان گر تو را در وصل يار آيد
غنيمت دان كه بي ما و تو بس ليل و نهار آيد
شتابت چيست اي جان از تنم خواهي برون رفتن
دمي از جسم من بيرون مرو شايد كه يار آيد
تو اي سرو روان تا از كنارم بيسبب رفتي
شب و روز از دو چشمم اشك حسرت در كنار آيد
شدم دور از ديار يار و شد عمري كه سوي من
نه مكتوبي ز يار آيد نه پيكي زان ديار آيد
ازو هاتف به اين اميد دل خوش كردم و مردم
كه شايد گاهگاهي بعد مرگم بر مزار آيد
آن دلبر محملنشين چون جاي در محمل كند
ميبايد اول عاشق مسكين وداع دل كند
زين منزل اكنون شد روان تا آن بت محملنشين
ديگر كجا آيد فرود از محمل و منزل كند
دل عشاق روا نيست كه دلبر شكند
گوهري كس نشنيده است كه گوهر شكند
بر نميدارم از اين در سر خويش اي دربان
صد ره از سنگ جفاي تو گرم سر شكند
گفتيم درد تو عشق است و دوا نتوان كرد
دردم از توست دوا از تو چرا نتوان كرد
گر عتاب است و گر ناز كدام است آن كار
كه به اغيار توان كرد و به ما نتوان كرد
من گرفتم ز خدا جور تو خواهد همه كس
ليك جور اين همه با خلق خدا نتوان كرد
فلكم از تو جدا كرد و گمان ميكردم
كه به شمشير مرا از تو جدا نتوان كرد
سر نپيچم ز كمندت به جفا آن صيدم
كه توان بست مرا ليك رها نتوان كرد
جا به كويت نتوان كرد ز بيم اغيار
ور توان در دل بيرحم تو جا نتوان كرد
گر ز سوداي تو رسواي جهان شد هاتف
چه توان كرد كه تغيير قضا نتوان كرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد