كردهام از كوي يار بيهده عزم سفر
خار ملامت به پا خاك ندامت به سر
از كف خود رايگان دامن امن و امان
داده و بنهادهام ره سوي خوف و خطر
خود به عبث اختيار كردهام از روزگار
فرقت يار و ديار محنت و رنج سفر
چون سفها خويش را بيسبب افكندهام
از غرفات جنان در دركات سقر
همنفسان وطن جمع به هر انجمن
وز غم دوري من غرقه به خون جگر
من هم از ايشان جدا، بلبليم بينوا
دور ز هم آشيان برده سري زير پر
رهسپر غربتم ليك بود قسمتم
چشم تر و كام خشك از سفر بحر و بر
با تعب گرم و سرد صيف و شتا، رهنورد
ساخته گاهي به برد سوخته گاهي ز حر
گاه ز تف سموم گرم چنان مرز و بوم
كاهن گردد چو موم در كف هر پنجهور
گاه بدان گونه سرد كز دم قتال برد
ز آتش آهنگران موم نبيند اثر
چون بگشايم ز هم ديده به هر صبحدم
هاويهسان آيدم باديهاي در نظر
آب در آن قيرگون خاك مخمر به خون
فتنه در آن رهنمون مرگ در آن راهبر
ديو و دد آنجا به جوش، وحش و سبع در خروش
من چو سباع و وحوش طفرهزن و رهسپر
شب چو به آرامگاه رو نهم از رنج راه
بستر و بالين من اين حجر است آن مدر
طاق رواقم سحاب شمع وثاقم شهاب
فوج ذئاب و كلاب هم نفسم تا سحر
همدم من مور و مار دام و ددم در كنار
ديو ز من در فرار، غول ز من در حذر
گاه ز هجران يار گاه به ياد ديار
با مژهٔ اشكبار تا سحرم در سهر
بهر من غمزده هر شب و روز آمده
پارهٔ دل مائده لخت جگر ماحضر
يار من دلفگار آدميي ديوسار
ديدن آن نابكار بر رگ جان نيشتر
صحبت او جانگزا ريت او غمفزا
آلت ضر چون حديه مايه شر چون شرر
چون بشرش روي و تن ليك گر آن اهرمن
هست بشر من نيم ز امت خيرالبشر
اين همه گرديدهام رنج سفر ديدهام
كافرم ار ديدهام ثاني آن جانور
روز و شب اينم قرين روز چنان شب چنين
زشتي طالع ببين شومي اختر نگر
مملكت بيشمار شهر بسي و ديار
ديدم و نگشوده بار از همه كردم گذر
ور به دياري شدم جلوه ده يار خويش
آينه دادم به كور نغمه سرودم به كر
راغب كالاي من مشتريان بس ولي
حنظل و صبرم دهد قيمت قند و شكر
دل دو سه روزي كشيد جانب كاشان و ديد
جنت و خلدي در آن جنتيان را مقر
روضهاي از خرمي در همه گيتي مثل
مردمش از مردمي در همه عالم سمر
اهل وي الحق تمام زادهٔ پشت كرام
كز همهشان باد شاد روح نيا و پدر
مايل مهر و وفا طالب صدق و صفا
خوش سخن و خوش لقا، خوش صور خوش سير
با دو سه يار قديم روز كي آنجا شديم
از رخ هم گرد شوي وز دل هم زنگ بر
نيمه شبي ناگهان آه از آن شب فغان
ساخت به يك لحظهاش زلزله زير و زبر
رعشه گرفت آنچنان خاك كه از هول آن
يافت تن آسمان فالج و اختر خدر
بس گل رعنا كه شب در بر عيش و طرب
خفت و سحر در كشيد خاك سياهش به بر
بس گهر تابناك گشت نهان زير خاك
بيخبر و كس نيافت ديگر از آنها خبر
منزلشان سرنگون گشت و بر ايشان كنون
نيست بجز زاغ و بوم ماتمي و نوحهگر
دوش كه در كنج غم با همه درد و الم
تا سحرم بود باز ديدهٔ اختر شمر
گاه حكايت گذار پايم از آسيب خار
گاه شكايت كنان زانويم از بار سر
گاه به فكرت كه هست تا كي ازين بخت بد
شب ز شبم تيرهتر روز ز روزم بتر
گاه به حيرت كه چرخ چون اسرا تا به كي
ميبردم كو به كو ميكشدم در به در
ناگهم آمد فرا پيري فرخلقا
خاك رهش عقل را آمده كحل بصر
پير نه بدر دجي بدر نه شمس ضحي
شمس نه نور خدا چون خضر اندر خضر
عقل نخست از كمال صبح دوم از جمال
عرش برين از جلال چرخ كهن از كبر
گفت كه اي وز كجا؟ گفتم از اهل وفا
گفت چه داري بيار گفتمش اينك هنر
خندهزنان گفت خيز و يحك از اينجا گريز
هي منشين الفرار گفتمش اينالمفر
گفت روان ميشتاب تا در دولت جناب
گفتمش آنجا كجاست گفت زهي بيخبر
درگه شاه زمان سده فخر جهان
صفدر عالي تبار سرور والاگهر
وارث ديهيم و گاه دولت و دين را پناه
شاه ملايك سپاه خسرو انجم حشر
جامع فضل و كرم صاحب سيف و قلم
زينت تيغ و علم زيب كلاه و كمر
مهر مكارم شعاع، ماه مناقب فروغ
بحر معالي گهر ابر لالي مطر
خسرو بهمن حسام بهمن رستم غلام
رستم كسري شكوه كسري جمشيد فر
آيد ازو چون ميان قصهٔ تيغ و سنان
نامهٔ رستم مخوان نام تهمتن مبر
اي ز تو خرم جهان چون ز صبا گلستان
اي به تو گيتي جوان چون شجر از برگ و بر
روضهٔ اجلال را قد تو سركش نهال
دوحهٔ اقبال را روي تو شيرين ثمر
پايهٔ گاه تو را دوش فلك تكيه گاه
جامهٔ جاه تو را اطلس چرخ آستر
با كف زور آورت كوه گران سنگ، كاه
با دل در پرورت بحر جهان يك شمر
روز كمان كز كمين خيزد گردون به كين
وز دل آهن شرار شعله كشد بي حجر
هم ز خروش و فغان پاره شود گوش چرخ
هم ز غبار و دخان تيره شود چشم خور
فتنه ز يكسو زند صيحه كه جانها مباح
چرخ ز يكسو كشد نعره كه خونها هدر
تيغزن خاوري رخش فلك زير ران
گم كند از بيم جان جادهٔ باختر
يازي چون دست و پا سوي عنان و ركيب
رخش گهرپوش زير، چتر مرصع زبر
تيغ يماني به دست ناچخ هندي به دوش
مغفر رومي به فرق جوشن چيني به بر
هم به عنانت دوان دولت و اقبال و بخت
هم به ركابت روان نصرت و فتح و ظفر
خصم تو هر جا كشد ناله اين المناص
از همه جا بشنود زمزمهٔ لاوزر
آتش رمحت كند مزرع آمال، خشك
آب حياتت كند مرتع آجال، تر
تا به توالي زند صبح بر اين سبز خنك
از خم چوگان سيم لطمه بر آن گوي زر
باد سر دشمنان در سم يك ران تو
از خم چوگان تو گوي صفت لطمه خور
نسيمي به دل ميخورد روحپرور
نسيمي دلاويز چون بوي دلبر
نسيمي چو انفاس عيسي مقدس
نسيمي چو دامان مريم مطهر
نسيمي همه نفخهٔ مشك سارا
نسيمي همه نشاهٔ خمر احمر
نسيمي در آن نگهت مهر پنهان
نسيمي در آن لذت وصل مضمر
نسيمي از آن جيب جان دامن دل
پر از عنبر اشهب و مشك اذفر
چه باد است حيرانم اين باد دلكش
كه عطر عبير آرد و بوي عنبر
نسيم بهار است گويا كه خيزد
ز روي گل تازه و سنبل تر
نسيمي است شبها به گلشن غنوده
ز گل كرده بالين و از سبزه بستر
بر اندام او سوده ريحان و سنبل
در آغوش او بوده نسرين و عنبر
غلط كردم از طرف بستان نيايد
نسيمي چنين جانفزا و معطر
نسيم رياض جنان است گويي
كه رضوان به دست صبا داده مجمر
نسيم بهشت است و دارد نشانها
ز تفريح تسنيم و ترويح كوثر
كه از روي غلمان گشوده است برقع
كه از فرق حوران ربوده است معجر
ز گيسوي حوران و زلفين غلمان
بدين سان وزد مشكبيز و معنبر
خطا گفتم از باغ جنت نيايد
نسيمي چنان دلكش و روحپرور
نسيمي است از باغ الطاف صاحب
نكو ذات و نيكاختر و نيكمحضر
چراغ دل روشن اهل معني
فروغ شبستان اهل دل آذر
محيط فضايل كه درياي فكرش
كران تا كران است لبريز گوهر
سپهر معالي كه بر اوج قدرش
هزاران چو مهر است تابنده اختر
مدار مناقب جهان مكارم
كه افلاك عز و شرف راست محور
مراد افاضل ملاذ اماثل
كه بر تارك سروران است افسر
جوادي كه در كف جودش ز خواري
چو خيري بود زرد رخسارهٔ زر
كريمي كه بر درگهش ز اهل حاجت
نبيني تهي دست جز حلقهٔ در
زهي پيش ياجوج شهوت كشيده
دل پاكت از زهد سد سكندر
از آن در حريم طواف تو پويد
كه كسب سعادت كند سعد اكبر
شب و روز گردند آباي علوي
به صد شوق در گرد اين چار مادر
كه شايد پديد آيد اما نيايد
از ايشان نظير تو فرزند ديگر
به معناي مشكل سرانگشت فكرت
كند آنچه با مه بنان پيمبر
به گفتار ناراست تيغ زبانت
كند آنچه با كفر، شمشير حيدر
صور جملهٔ كاينات و تو معني
عرض جمله حادثات و تو جوهر
جهان با نهيب تو دريا و طوفان
زمين با وقار تو كشتي و لنگر
كلام تو با راح و ريحان مقابل
بيان تو با آب حيوان برابر
فنون هنر فكرتت را مسلم
جهان سخن خامهات را مسخر
ز كلك بنان تو هر لحظه گردد
نگاري ممثل مثالي مصور
كه صورتگر چين نديدهاست هرگز
به آن حسن تمثال و آن لطف پيكر
لالي منظوم نظم تو هر يك
درخشنده نجمي است از زهره ازهر
كه در وادي عشق گمگشتگان را
سوي كعبهٔ كوي يار است رهبر
گلي ميدمد هر دم از باغ طبعت
به نكهت چو شمامهٔ مشك و عنبر
بري ميرسد هر دم از شاخ فكرت
به لذت چو وصل بتان سمنبر
وفا پيشه يارا خداوندگارا
يكي سوي اين بنده از لطف بنگر
ز رحمت يكي جانب من نظر كن
كه چرخم چسان بي تو دارد به چنبر
تنم ز اه و جان ز اشك شد در فراقت
چو از باد خاك و چو از آب آذر
تو در غربت اي مهر تابان و بي تو
شب و روز من گشته از هم سيهتر
كنون بي تو دارم سيه روزگاري
چو روي گنه كار، در روز محشر
به دل كامها پيش ازين بود و زانها
يكي برنياورده چرخ ستمگر
كنونم مرادي جز اين نيست در دل
كنونم هوائي جز اين نيست در سر
كه امروز تا از مي زندگاني
نميهست در اين سفالينه ساغر
چو مينا به بزم تو آيم دمادم
چو ساغر به روي تو خندم مكرر
بيا خود علي رغم چرخ جفا جو
برآر آرزوي من اي مهرپرور
به گردون بيمهر مگذار كارم
كه جورش بود بيحد و كينه بيمر
ز غربت به سوي وطن شو روانه
به خود رحم فرما به ما رحمت آور
خوش آن بزم كانجا نشينيم با هم
نهان از حريفان خفاش منظر
تو بر صدر محفل برازنده مولا
منت در مقابل كمر بسته چاكر
تو محفل فروز از ضمير منيرت
منت مستنير از ضمير منور
بخوانيم با هم غزلهاي رنگين
تو از شعر هاتف من از نظم آذر
بسوزيم داغي به دل آسمان را
بدوزيم چشم حسودان اختر
مرا دسترس نيست باري خوش آن كس
كه اين دولتش هست گاهي ميسر
در اين كار كوشم به جان ليك چتوان
كه نتوان خلاف قضاي مقدر
هنر پرورا زين اقاويل باطل
كه الحق نيازي بود بس محقر
نه مقصود من بود مدحت نگاري
كه مدح تو بر نايد از كلك و دفتر
تو را نيست حاجت به مداحي آري
بس اخلاق نيكو تو را مدح گستر
ولي بود ازين نظم قصدم كه دلها
ز زنگ نفاق است از بس مكدر
نگويند عاجز ز نظم است هاتف
گروهي كه خود گاه نظمند مضطر
نيم عاجز از نظم اشعار رنگين
تو داني گر آنان ندارند باور
عروسان ابكار در پرده دارم
همه غرق پيرايه از پاي تا سر
وليكن چه لازم كه دختر دهد كس
به بيمهر داماد بيمهر شوهر
نباشد چو داماد شايسته آن به
كه در خانهٔ خود شود پير دختر
در ايجاز كوشم كه نزديك دانا
سخن خويش بود مختصر خوشتر اخصر
الا تا قمر فربه و لاغر آيد
ز نزديكي و دوري مهر انور
محب تو نزد تو بادا و فربه
عدوي تو دور از تو بادا و لاغر
تو را جاودان عمر و جاويدان عزت
مدامت خدا ناصر و بخت ياور
زهي مقصود اصلي از وجود آدم و حوا
غرض ذات همايون تو از دنيا و مافيها
طفيلت در وجود ارض و سماء عالي و سافل
كتاب آفرينش را به نام ناميت طغرا
رخ از خواب عدم ناشسته بود آدم كه فرق تو
مكلل شد به تاج لافتي و افسر لولا
شد از دستت قوي دين خدا آيين پيغمبر
شكست از بازويت مقدار لات و عزت عزا
نگشتي گر طراز گلشن دين سر و بالايت
نديدي تا ابد بالاي لا پيرايه الا
در آن روز سلامت سوز كز خون يلان گردد
چو روي ليلي و دامان مجنون لاله گون صحرا
كمان بر گوشه بر بندد گره چون ابروي ليلي
علم بگشايد از پرچم گره چون طرهٔ ليلا
ز آشوب زمين و ز گير و دار پر دلان افتد
بدانسان آسمان را لرزه بر تن رعشه بر اعضا
كه پيچد بره را بر پاي، حبل كفهٔ ميزان
درافتد گاو را بر شاخ، بند تركش جوزا
يكي با فتح همبازي يكي با مرگ هم بالين
يكي را اژدها بر كف يكي در كام اژدرها
كني چون عزم رزم خصم جبريل امين در دم
كشد پيش رهت رخشي زمين پوي و فلك پيما
سرافيلت روان از راست ميكالت دوان از چپ
ملايك لافتي خوانان برندت تا صف هيجا
به دستي تيغ چون آب و به دستي رمح چون آتش
برانگيزي تكاور دلدل هامون نورد از جا
عيان در آتش تيغ تو ثعبانهاي برق افشان
نهان در آب شمشير تو درياهاي طوفانزا
اگر حلم خداوندي نياويزد به بازويت
چو يازي دست سوي تيغ و تازي بر صف اعدا
ز برق ذوالفقارت خرمن هستي چنان سوزد
كه جانداري نگردد تا قيامت در جهان پيدا
ز خاك آستان و گرد نعلينت كند رضوان
عبير سنبل غلمان و كحل نرگس حورا
ز افعال و صفات و ذاتت آگه نيستم ليكن
تويي دانم امام خلق بعد از مصطفي حقا
به هر كس غير تو نام امام الحق بدان ماند
كه بر گوسالهٔ زرين خطاب ربيالاعلي
من و انديشهٔ مدح تو، باد از اين هوس شرمم
چسان پرد مگس جائي كه ريزد بال و پر عنقا
به ادني پايهٔ مدح و ثنايت كي رسد گرچه
به رتبت بگذرد نثر از ثريا شعر از شعرا
چه خيزد از من و از مدح من اي خالق گيتي
به مدح تو فراز عرش و كرسي از ازل گويا
كلام الله مديح توست و جبريل امين رافع
پيمبر راوي و مداح ذاتت خالق يكتا
بود مقصود من ز اين يك دو بيت اظهار اين مطلب
كه داند دوست با دشمن چه در دنيا چه در عقبي
تو و اولاد امجاد كرام توست هاتف را
امام و پيشوا و مقتدار و شافع و مولا
شها من بنده كامروزم به پايان رفته از عصيان
خدا داند كه اميدم به مهر توست در فردا
پي بازار فرداي قيامت جز ولاي تو
متاعي نيست در دستم منم آن روز و اين كالا
نپندارم كه فرداي قيامت تيرهگون گردد
محبان تو را از دود آتش غرهٔ غرا
قسيم دوزخ و جنت تويي در عرصهٔ محشر
غلامان تو را انديشهٔ دوزخ بود حاشا
الا پيوسته تا احباب را از شوق ميگردد
ز ديدار رخ احباب روشن ديدهٔ بينا
محبان تو را روشن ز رويت ديدهٔ حق بين
حسودان تو را بيبهره زان رخ ديدهٔ اعمي
دارم از آسمان زنگاري
زخمها بر دل و همه كاري
با من اكنون فلك در آن حد است
از جگرخواري و دلآزاري
كه به او جان دهم به آساني
او ستاند ز من به دشواري
گفتم از جور چرخ ناهموار
شايد ار وا رهم به همواري
نرم شد استخوانم و نكشيد
چرخ پاي از درشت رفتاري
گفتم ار بخت خفته خواهد رفت
هم زبوني و هم نگونساري
صور دوم بلند گشت و نكرد
ز اولين خواب ميل بيداري
دوش چون رو نهاد خسرو زنگ
سوي اين بوستان زنگاري
شب چنان تيره شد كه وام گرفت
گويي از روزگار من تاري
سوي خلوت سراي طبع شدم
يابم از غم مگر سبكباري
ديدم آن خانه را ز ويراني
جغد دارد هواي معماري
غم در آنجا مجاور و شادي
گذر آنجا نكرده پنداري
نوعروسان بكر افكارم
همه در دلبري و دلداري
غيرت گلرخان يغمايي
رشگ مهطلعتان فرخاري
در زواياي آن نشسته غمين
مهر بر لب ز نغز گفتاري
كرده اندر دهان ضواحكشان
لبشان را ز خنده مسماري
غمزهشان را نه شوق خونريزي
طرهشان را نه ميل طراري
زلف مشكينشان برافشانده
گرد بر چهرههاي گلناري
سر و برشان ز گردش ايام
از حلي عاطل از حلل عاري
همه خندان به طنز گفتندم
خوي شرم از جبينشان جاري
چه فتادت كه نام ما نبري
چه شد آخر كه ياد ما ناري
شكر كز دام عشق آزادي
جستي و رستي از گرفتاري
نيست گر نغز دلبري كه در آن
داستانهاي نغز بگذاري
ور كريمي نه سربلند و جواد
كه به مدحش سري فرود آري
خود ز ارباب طبع و فضل و هنر
نيست يك تن در اين زمان باري
كه به او تا جمال بنمائي
از رخ ما نقاب برداري
سرد هنگامهاي كه يوسف را
نكند هيچكس خريداري
گفتم اي شاهدان گل رخسار
كه نبينيد زرد رخساري
نيست ز اهل هنر كسي كامروز
به شما باشدش سزاواري
جز صباحي كه در سخن او راست
رتبهٔ سروري و سالاري
چاكر اوست جان خاقاني
بنده او روان مختاري
به گهر ز انوري بود انور
آري اين نوري است و آن ناري
نيست موسي و معجز قلمش
كرده باطل رسوم سحاري
نيست عيسي و گشته از نفسش
روح در قالب سخن ساري
سخنش دارويي كه ميبخشد
گاه مستي و گاه هشياري
اي به خلق لطيف وخوي جميل
مظهر لطف حضرت باري
از زبان و دل تو گوهرناب
ريزد و خيزد اين و آن آري
بحر عمان و ابر نيسانند
در گهرزايي و گهرباري
ابلق سركش سخن داده
زير ران تو تن به رهواري
لب گشودي زدند عطاران
مهر بر نافههاي تاتاري
باد هر جا برد ز كوي تو خاك
بگشايد دكان عطاري
آفرين بر بنان و خامهٔ تو
كه از آنها چها پديد آري
چار انگشت ني تعاليالله
به دو انگشت خود نگهداري
در يكي لحظه بر يكي صفحه
صد هزاران نگار بنگاري
اي وفاپيشه يار ديرينه
كه فزون باد با منت ياري
گر ز گردون شكايتي كردم
از جگرريشي و دلافكاري
نه ز كمظرفي است و كمتابي
نه ز بيبرگي است و بيباري
در حق هاتف اين گمان نبري
اين سخن را فسانه نشماري
خون دل ميچكد ازين نامه
گر به دست اندكي بيفشاري
كرده جا بر دلم چو مركز تنگ
گردش اين محيط پرگاري
درد و داغي كزوست بر دل من
شرح آن كي توان ز بسياري
يكي از دردهاي من اين است
كه سپهرم ز واژگونكاري
داده شغل طبابت و زين كار
چاكران مراست بيزاري
من كه عار آيدم ز جالينوس
كندم گر به خانه پاكاري
فلك انباز كرده ناچارم
با فرومايگان بازاري
رسد از طعنشان به من گاهي
دل خراشي كهن جگرخواري
اف بر آن سرزمين كه طعنه زند
زاغ دشتي به كبك كهساري
من و اين شغل دون و آن شركا
با همه ساختم به ناچاري
چيست سودم ازين عمل داني
از عزيزان تحمل خواري
در مرض خواجگان ز من خواهند
هم مداوا و هم پرستاري
صد ره از غصه من شوم بيمار
تا يكيشان رهد ز بيماري
چون شفا يافت به كه باز او را
چشم پوشي و مرده انگاري
كه گمان داشت كز تنزل دهر
كار عيسي رسد به بيطاري
هم ز بيطارش نباشد سود
جز پهين خران پرواري
تا زند خنده برق نيساني
تا كند گريه ابر آزاري
دوستانت به خنده و شادي
دشمنانت به گريه و زاري
رو اي باد صبا اي پيك مشتاقان سوي گلشن
عبيرآميز گردان جيب و عنبربيز كن دامن
نخست از گرد كلفت پيكر سيمين روحاني
مصفا ساز در گلشن به آب چشمهٔ روشن
به نازك تن بپوش آنگه حرير از لالهٔ حمرا
به روي يكدگر چون شاهد گل هفت پيراهن
ز رنگين لالهها گلگون قصب درپوش بر پيكر
ز گلگون غنچهها رنگين حلي بر بند بر گردن
گلاب تازه بر اندام ريز از شيشهٔ نرگس
عبير تر به پيراهن فشان از حقهٔ سوسن
چو رعنا شاهدان سيمبر، دامن كشان بگذر
به طرف جويبار و صحن باغ و ساحت گلشن
به نرمي غنچهٔ سيرآب را از دل گره بگشا
به همواري گل شاداب را از رخ نقاب افكن
به هر گلشن گلي بيني كزو بوي وفا آيد
نشانش اينكه نالد بلبل زاريش پيرامن
بچين از شاخسار و جيب و دامن پركن و بنشين
به روي سبزهٔ نورسته زير چتر نسترون
به طرزي خوب و دلكش دستهها بربند از آن گلها
چو نقاشان شيرين كار و طراحان صاحب فن
ميان دستهاي گل اگر بيني خسي بركش
كنار برگهاي گل اگر خاري بود بركن
به كف برگير آن گل دستهها را و خرامان شو
ببر آن دستههاي گل به رسم ارمغان از من
به عالي محفل داراي جم شوكت هدايت خان
كه تاج سروري بر سر نهادش قادر ذوالمن
سرافرازي كه تا پيرايه بندد بر كلاه او
صدف از ابر نيساني به گوهر گردد آبستن
جهان بخشي كه چون در جنبش آيد بحر احسانش
به كشتي خلق پيمايند گوهر نه به سنگ و من
جوانبختي كه چون در بارش آيد ابر انعامش
شود هر خوشهچين بينوا داراي صد خرمن
درم ريزد دو دستش صبح و شام و گوهر افشاند
يكي چون باد فروردين دگر چون ابر در بهمن
نشيند چون به ايوان با نگين و خامه و دفتر
برآيد چون به ميدان با سنان و مغفر و جوشن
هم از رشك بنانش سركند پير سپهر افغان
هم از بيم سنانش بركشد شير فلك شيون
به چاه قهر او صد بيژن است و دست لطف او
ز قعر چاه غم بيرون كشد هر روز صد بيژن
در آن ميدان كه از گرد سواران گلشن گيتي
به چشم كينهانديشان نمايد تيره چون گلخن
گه از درماندگي زخمي اعانت خواهد از بسمل
گه از بيچارگي دشمن حمايت جويد از دشمن
امل در گريه هر جانب گذارد در هزيمت پا
اجل در خنده از هر سو برون آرد سر از مكمن
به فر و شوكت و اقبال و حشمت چون گذارد پا
چو خورشيد جهانآرا فراز نيلگون توسن
به دستي تيغ چون آب و به دستي رمح چون آتش
به سر بر مغفري از زر ببر خفتاني از آهن
به رمح و گرز و تير و تيغ در دشت نبرد آيد
پلنگآويز و اژدربند و پيلانداز و شيراوژن
سر دشمن به زير پالهنگ آرد چنان آسان
كه چابك دست خياطي كشاند رشته در سوزن
زهي از درك اقصي پايهٔ جاهت خرد قاصر
ز احصاء فزون از حد كمالاتت زبان الكن
زمام خلق عالم گر به كف دارد چه فخر او را
نمينازد به چوپاني شبان وادي ايمن
اديب فكرت آن داناست كاطفال دبستانش
ز فرط زيركي خوانند چرخ پير را كودن
گشايد نفحهٔ جانبخش لطفت بوي بهرامج
زدايد لمعهٔ جانسوز قهرت زنگ بهرامن
فروزد شمع اقبالت به نور خويشتن آري
چراغ مهر عالمتاب مستغني است از روغن
عجب نبود اگر در عهد جود و دور انعامت
تهي ماند از گهر دريا و خالي شد در از معدن
كف جود تو در دامان خلق افشاند هر گوهر
كه دريا داشت در گنجينه يا كان داشت در مخزن
فلك مشاطهٔ رخسار جاه توست از آن دايم
گهي گلگونه سايد در صدف گه سرمه در هاون
جهاندارا خديوا كامكارا روزگاري شد
كه بيزد خاك غم بر فرق من اين كهنه پرويزن
بدانسان روزگارم تيره دارد گردش گردون
كه روز و شب نميتابند مهر و ما هم از روزن
چنان سست است بازارم كه ميكاهد خريدارم
جوي از قيمت من گر فروشندم به يك ارزن
رسد بر جان و تن هر دم ز دونان و ز نادانان
در آن بازارم آزاري كه نتوان شرح آن دادن
همانا مبدي پيرم كز آتشخانهٔ برزين
فتادستم ميان جرگهٔ اطفال در برزن
كهن اوراق مصحف را چه حرمت در بر آنان
كه روبند از پر جبريل خاك پاي اهريمن
غرض از گردش گردون و دور اختران دارم
شكايتها كه شرح آن ز هاتف نيست مستحسن
شكايت خاصه از بيمهري گردون ملال آرد
سخن كوته كه از هر داستاني اختصار احسن
الا تا مهر و ماه و اختران در محفل گردون
همي ريزند صاف و درد مي در جام مرد و زن
به بزمت ماهپيكر ساقيان پيوسته در گردش
به قصرت مهرپرور شاهدان هموار زانوزن
همه خوشبوي و عشرتجوي و شيرينگوي و شكرلب
همه گلروي و سنبلموي و سوسنبوي و نسرينتن
خار بدرودن به مژگان خاره فرسودن به دست
سنگ خاييدن به دندان كوه ببريدن به چنگ
لعب با دنبال عقرب بوسه بر دندان مار
پنجه با چنگال ضيغم غوص در كام نهنگ
از سر پستان شير شرزه دوشيدن حليب
وز بن دندان مار گرزه نوشيدن شرنگ
نره غولي روز بر گردن كشيدن خيرخير
پيرهزالي در بغل شب بر گرفتن تنگتنگ
از شراب و بنگ روز جمعه در ماه صيام
شيخ را بالاي منبر ساختن مست و ملنگ
تشنه كام و پا برهنه در تموز و سنگلاخ
ره بريدن بي عصا فرسنگها با پاي لنگ
طعمه بگرفتن به خشم از كام شير گرسنه
صيد بگرفتن به قهر از پنجهٔ غضبان پلنگ
نقشها بستن شگرف از كلك مه بر آب تند
نقبها كردن پديد از خار تر در خاره سنگ
روزگار رفته را بر گردن افكندن كمند
عمر باقيمانده را بر پا نهادن پالهنگ
يار را ز افسون به كوي هاتف آوردن به صلح
غير را با يار از نيرنگ افكندن به جنگ
صد ره آسانتر بود بر من كه در بزم لئام
باده نوشم سرخ و زرد و جامه پوشم رنگ رنگ
چرخ گرد از هستي من گر برآرد گو برآر
دور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ
حبذا شهري كه سالار است در وي سروري
عدلپرور شهرياري دادگستر داوري
شهري آبش جانفزا ملكي هوايش دلگشا
شهريارش دلنوازي واليش جان پروري
شهري از قصر جنان و باغ جنت نسخهاي
شهرياري لطف و انعام خدا را مظهري
روضهٔ خاكش عبير و روحپرور روضهاي
سروري در وي اميري عدلپرور سروري
چيست داني نام آن شهر و كدام آن شهريار
كين دو را در زيب و فر، ثاني نباشد ديگري
نام آن شهر است قم فخرالبلاد امالقري
كش به خاك آسوده از آل پيمبر دختري
دختري كش دايه دوران نيابد همسري
دختري كش مادر گيتي نزايد خواهري
دختري كاباء و اجداد گرامش يك به يك
تا به آدم يا امامي بوده يا پيغمبري
بنت شاه اوليا موسي ابنجعفر فاطمه
كش بود روحالقدس بيرون درگه چاكري
ماه بطحا زهرهٔ يثرب چراغ قم كه دوخت
دست حق بر دامن پاكش ز عصمت چادري
شهريار آن ولايت والي آن مملكت
زيبد الحق كسري آييني تهمتن گوهري
خان داراشان جم فرمان كي دربان حسين
آنكه فرزندي به فر او نزاد از مادري
آن كه اوج قدر را بختش فروزان كوكبي است
آسمان مجد را رويش فروزان اختري
آن كه بهر تارك و بالاي او پرداخته است
چرخ سيمين جوشني خورشيد زرين مغفري
بر عروس دولتش مشاطهٔ بخت بلند
هردم از فتح و ظفر بندد دگرگون زيوري
دايهٔ گردون پير آمد شد بسيار كرد
داد تا دوشيزهٔ دولت به چون او شوهري
افسرش بر فرق فر ايزدي بس گو مباش
بر سر از دانگي زر و ده دانه درش افسري
از خم انعام و ميناي نوالش بهره داشت
هر سفالين كاسهاي ديديم و زرين ساغري
اين كه نامش چرخ ازرق كردهاند از مطبخش
تيرهگون دودي است بالا رفته يا خاكستري
تا زند بر ديدهٔ اعداي او هر صبح مهر
چون برون آيد به هر انگشت گيرد نشتري
از كمالاتش كه نتوان حصر جستم شمهاي
از اديب عقل طوماري گشود و دفتري
خود به تنها بشكند هر لشكري را گرچه هست
همرهش ز اقبال و بخت و فتح و نصرت لشكري
امن را تا پاسبان عدل او بيدار كرد
ظلم جويد باد جويد فتنه جويد بستري
شهر قم كز تندي باد حوادث ديده بود
آنچه بيند مشت خاكي از عبور صرصري
در همه اين شهر ديدم بارها بر پا نمود
كهنه ديواري كه بر وي جغدي افشاند پري
از قدوم او در دولت به رويش باز شد
گوئي از فردوس بگشودند بر رويش دري
شد به سعي او چنان آباد كاهل آن ديار
مصر را ده ميشمارند و ده مستحقري
پيش ازين گر هر ده ويران به حالش ميگريست
خندد اكنون بر هر اقليمي و بر هر كشوري
كرد بر پا بس اساس نو در آن شهر كهن
دادش اول از حصاري تازه زيبي و فري
لوحش الله چون حصار آسمان ذاتالبروج
فرق هر برجي بلند از فرقدان سامنظري
شوخ چشمان فلك شبها پي نظارهاش
از بروج آسمان هر يك برون آرد سري
بارهٔ چون سد اسكندر به گرد قم كشيد
لطف حقش ياور و الحق چه نيكو ياوري
عقل چون ديد از پي تاريخ اين حصن حصين
گفت «سدي نيك گرد قم كشيد اسكندري»
اي بر خورشيد رايت مهر گردون ذرهاي
آسمان در حكم انگشت تو چون انگشتري
با كف دريا نوالت هفت دريا قطرهاي
پيش خرگاه جلالت هفت گردون چنبري
حال زار من چه پرسي اين نه بس كز روي تو
دور ماندستم چو دور از روي خور نيلوفري
بوي دود عنبرين من گواه من كه چرخ
بي تو افكنده است چون عودم به سوزان مجمري
روزها بيداد و شبها غمزه از بس ديدهام
ز اختران هر يك جدا ميسوزدم چون اخگري
گر ستودم حسن اخلاق تو را داني كه نيست
از حطام دنيوي چشمم به خشكي يا تري
قمري و بلبل كه مدح سرو و وصف گل كنند
روز و شب زان سرو گل، سيمي نخواهند و زري
خلق نيكو هر كجا هست آن درخت خرم است
كو بجز مدح و ثناي خلق برنارد بري
طبع من بحري است پهناور كه ريزد بر كنار
گه دري و گاه مرجاني و گاهي عنبري
كي رهين كس شود دريا كه گر گيرد ز ابر
قطرهٔ آبي، دهد واپس درخشان گوهري
شادباش و شاد زي كين بزم و اين آرامگاه
مانده از سلطان ملكشاهي و سلطان سنجري
من به نيروي تو در ميدان نظم آويختم
هيچ داني با كه؟ با چون انوري گندآوري
هم به امداد نسيم لطفت آمد بر كنار
از چنين بحري سلامت كشتي بيلنگري
راستي ننديشم از تيغ زبان كس كه هست
در نيام كام همچون ذوالفقارم خنجري
من كه نظمم معجز فصلالخطاب احمدي است
نشمرم جز باد سرد، افسون هر افسونگري
ريسماني چند اگر جنبد به افسون ناورد
تاب چون گردد عصا در دست موسي اژدري
هان و هان هاتف چه گوئي چيستي و كيستي
لاف بيش از پيش چند اي كمتر از هر كمتري
لب فروبند و زبان دركش ره ايجاز گير
تا نگرديدستي از اطناب بار خاطري
تا گذارد گردش ايام و بيزد دور چرخ
تاج عزت بر سري خاك مذلت بر سري
دوستانت را كلاهي بر سر از عز و شرف
دشمنانت را به فرق از ذل و خواري معجري
مجوش اي فرومايه گر من تو را
به شوخي گل هجو بر سر زدم
تو را تا ز گمنامي آرم برون
به نام تو اين سكه بر زر زدم
نه از كين به روي تو تيغ آختم
نه از دشمني بر تو خنجر زدم
به طبع آزمايي هجا گفتمت
پي امتحان تيغ بر خر زدم
گفت فياض خان والا شان
خنجر آن خديو نيكو نام
آن بود بحر و بحر بي پايان
اين نهنگ و نهنگ خون آشام
باد آن را ز لطف حق دائم
باد اين را زيمن بخت مدام
خون بدخواه نامراد خضاب
سينهٔ خصم كج نهاد نيام
الهي ازين ششپر بينظير
عدو را دل افكار و جان خسته باد
به خصم بد انديش در زير آن
ره چاره از شش جهت بسته باد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد