امروز ما را گر كشي بيجرم از ما بگذرد
اما به پيش دادگر مشكل كه فردا بگذرد
زينگونه غافل نگذري از حال زار ما اگر
گاهي كه بر ما بگذري داني چه بر ما بگذرد
ناصح ز روي او مكن منعم كه نتواند كسي
آن روي زيبا بيند و زان روي زيبا بگذرد
از بس چو تنها بيندم از شرم گردد مضطرب
ميميرم از شرمندگي بر من چو تنها بگذرد
در راه عشق آن صنم هر كس كه بگذارد قدم
بايد كه چون هاتف نخست از دين و دنيا بگذرد
بر دست كس افتد چو تو ياري نه و هرگز
در دام كسي چون تو شكاري نه و هرگز
روزم سيه است از غم هجران بود آيا
چون روز سياهم شب تاري نه و هرگز
در باديهٔ عشق و ره شوق رساند
آزار به هر پا سر خاري نه و هرگز
گردون ستمگر كند اين كار كه باشد؟
ياري به مراد دل ياري نه و هرگز
در خاطر هاتف همهٔ عمر گذشته است
جز عشق تو انديشهٔ كاري نه و هرگز
گريه جانسوز مرا ناله ز دنباله نگر
نالهٔ بي گريه ببين گريهٔ بي ناله نگر
تا ز جان و دل من نام و نشان خواهد بود
غم و اندوه توام در دل و جان خواهد بود
آخر از حسرت بالاي تو اي سرو روان
تا كيم خون دل از ديده روان خواهد بود
گفتم آن روز كه ديدم رخ او كاين كودك
آفت دين و دل پير و جوان خواهد بود
رمضان ميكده را بست خدا داند و بس
تا ز ياران كه به عيد رمضان خواهد بود
پا مكش از سر خاكم كه پس از مردن هم
به رهت چشم اميدم نگران خواهد بود
هاتف اينگونه كه دارد هوس مغبچگان
بعد ازين معتكف دير مغان خواهد بود
با من ار هم آشيان ميداشت ما را در قفس
كي شكايت داشتم از تنگي جا در قفس
عندليبم آخر اي صياد خود گو، كي رواست
زاغ در باغ و زغن در گلشن و ما در قفس
قسمت ما نيست سير گلشن و پرواز باغ
بال ما در دام خواهد ريختن يا در قفس
بر من اي صياد چون امروز اگر خواهد گذشت
جز پري از من نخواهي ديد فردا در قفس
هاتف از من نغمهٔ دلكش سرودن خوش مجوي
كز نوا افتادهام افتادهام تا در قفس
از دل رودم ياد تو بيرون نه و هرگز
ليلي رود از خاطر مجنون نه و هرگز
با اهل وفا و هنر افزون شود و كم
مهر تو و بيمهري گردون نه و هرگز
از سرو و صنوبر بگذر سدره و طوبي
مانند به آن قامت موزون نه و هرگز
خون ريختيم ناحق و پرسي كه مبادا
دامان تو گيرند به اين خون نه و هرگز
در عشق بود غمزدهٔ بيش ز هاتف
در حسن نگاري ز تو افزون نه و هرگز
داني كه دلبر با دلم چون كرد و من چون كردمش
او از جفا خون كرد و من از ديده بيرون كردمش
گفتا چه شد آن دل كه من از بس جفا خون كردمش
گفتم كه با خون جگر از ديده بيرون كردمش
گفت آن بت پيمانگسل جستم ازو چون حال دل
خون ويم بادا بحل كز بس جفا خون كردمش
ناصح كه ميزد لاف عقل از حسن ليلي وش بتان
يك شمه بنمودم به او عاشق نه مجنون كردمش
ز افسانهٔ وارستگي رستم ز شرم مدعي
افسانهاي گفتم وزان افسانه افسون كردمش
از اشك گلگون كردمش گلگون رخ آراسته
موزون قد نو خاسته از طبع موزون كردمش
هاتف ز هر كس حال دل جستم چو او محزون شدم
ور حال دل گفتم به او چون خويش محزون كردمش
شبي فرخنده و روزي همايون روزگاري خوش
كسي دارد كه دارد در كنار خويش ياري خوش
دل از مهر بتان برداشتم آسودم اين است اين
اگر دارد شرابي مستيي ناخوش خماري خوش
خوشم با انتظار اميد وصل يار چون دارم
خوش است آري خزاني كز قفا دارد بهاري خوش
بود در بازي عشق بتان، جان باختن، بردن
ميان دلربايان است و جانبازان قماري خوش
به مسجدها برآرم چند با زهاد بيكاره
خوشا رندان كه در ميخانهها دارند كاري خوش
دو روزي بگذرد گو ناخوش از هجرش به من هاتف
كه بگذشته است بر من در وصالش روزگاري خوش
رسيد يار و نديديم روي يار افسوس
گذشت روز و شب ما به انتظار افسوس
گذشت عمر گرانمايه در فراق دريغ
نصيب غير شد آخر وصال يار افسوس
گريست عمري آخر ز بيوفائي چرخ
نديد روي تو را چشم اشكبار افسوس
خزان چو بگذرد از پي بهار ميآيد
خزان عمر ندارد ز پي بهار افسوس
به خاك هاتف مسكين گذشت و گفت آن شوخ
ازين جفاكش ناكام صد هزار افسوس
غم عشق نكويان چون كند در سينهاي منزل
گدازد جسم و گريد چشم و نالد جان و سوزد دل
دل محمل نشين مشكل درون محمل آسايد
هزاران خسته جان افشان و خيزان از پي محمل
ميان ما بسي فرق است اي همدرد دم دركش
تو خاري داري اندر پا و من پيكاني اندر دل
نه بال و پر زند هنگام جان دادن ز بيتابي
كه ميرقصد ز شوق تير او در خاك و خون بسمل
در اول عشق مشكلتر ز هر مشكل نمود اما
ازين مشكل در آخر بر من آسان گشت هر مشكل
به ناحق گرچه زارم كشت اين بس خونبهاي من
كه بعد از كشتنم آهي برآمد از دل قاتل
ز سلمي منزل سلمي تهي مانده است و هاتف را
حكايتهاست باقي بر در و ديوار آن منزل
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد