دو چشمم خون فشان از دوري آن دلستانستي
كه لعلش گوهرافشان، سنبلش عنبر فشانستي
چسان خورشيد رويت را مه تابان توان گفتن
كه از روي تو تا ماه از زمين تا آسمانستي
حرامم باد دلجويي پيكانش اگر نالم
ز زخم ناوكي كز شست آن ابرو كمانستي
غمش گفتم نهان در سينه دارم سادهلوحي بين
كه اين سر در جهان فاش است و پندارم نهانستي
در اين بستان به پاي هر صنوبر جويي از چشمم
روان از حسرت بالاي آن سرو روانستي
بيا شيرين زباني بين كه همچون نيشكر خامه
شكربار از زبان هاتف شيرين زبانستي
كوي جانان از رقيبان پاك بودي كاشكي
اين گلستان بيخس و خاشاك بودي كاشكي
يار من پاك و به رويش غير چون دارد نظر
ديده او چون دل من پاك بودي كاشكي
قصد قتلم دارد و انديشه از مظلوميم
يار در عاشق كشي بيباك بودي كاشكي
تا به دامانش رسد دستم به امداد نسيم
جسم من در رهگذارش خاك بودي كاشكي
سينهام از تير دلدوز تو چون دارد نشان
گردنم را طوق از آن فتراك بودي كاشكي
غنچهسان هاتف دلم از عشق چون صد پاره است
سينهام زين غم چو گل صد چاك بودي كاشكي
اي كه مشتاق وصل دلبندي
صبر كن بر مفارقت چندي
باش آمادهٔ غم شب هجر
اي كه در روز وصل خرسندي
بندگان را تفقدي فرماي
تو كه بر خسروان خداوندي
تو بماني به كام دل، گر مرد
در تمنايت آرزومندي
چشم بد دور از رخت كه نزاد
مادر دهر چون تو فرزندي
رخشي بيداد تاختي چندان
كه غبار مرا پراكندي
كي شدي هاتف اين چنين رسوا
گر شنيدي ز ناصحي پندي
من پس از عزت و حرمت شدم ار خار كسي
كار دل بود كه با دل نفتد كار كسي
دين و دنيا و دل و جان همه دادم چه كنم
واي بر حال كسي كوست گرفتار كسي
نااميد است ز درمان دو بيمار طبيب
چشم بيمار كسي و دل بيمار كسي
آخر كار فروشند به هيچش اين است
سود آن كس كه به جان است خريدار كسي
هاتف اين پند ز من بشنو و تا بتواني
بكش آزار كسان و مكن آزار كسي
صبوري كردم و بستم نظر از ماه سيمايي
كه دارد چون من بيتاب هر سو ناشكيبايي
به حسرت زين گلستان با صد افغان رفتم و بردم
به دل داغ فراق لالهرويي سرو بالايي
به ناكامي دو روز ديگر از كوي تو خواهم شد
به چشم لطف بين سوي من امروزي و فردايي
به كام دل چو با اغيار مي نوشي به ياد آور
ز ناكامي از خون جگر پيمانه پيمايي
به جان از تنگناي شهر بند عقل آمد دل
جنوني از خدا ميخواهم و دامان صحرايي
به پاي سرو و گل در باغ هاتف نالد و گريد
به ياد قامت رعنايي و رخسار زيبايي
دل زارم بود در صيدگاه عشق نخجيري
كه بر وي هر زمان ابرو كماني ميزند تيري
اي كه در جام رقيبان مي پياپي ميكني
خون دل در ساغر عشاق تا كي ميكني
مينوازي غير را هر لحظه از لطف و مرا
دم بدم خون در دل از جور پياپي ميكني
راه اگر گم شد نه جرم ناقه از سرگشتگي است
بي گناه اي راه پيما ناقه را پي ميكني
ناله و افغان من بشنو خدا را تا به كي
گوش بر آواز چنگ و نالهٔ ني ميكني
ساقيا صبح است و طرف باغ و هاتف در خمار
گر نه در ساغر كنون مي ميكني كي ميكني
زهي از رخ تو پيدا همه آيت خدايي
ز جمالت آشكارا همه فر كبريايي
نسپردمي دل آسان به تو روز آشنايي
خبريم بودي آن روز اگر از شب جدايي
نبود به بزمت اي شه ره اين گدا همين بس
كه به كوچهٔ تو گاهي بودم ره گدايي
همه جا به بيوفايي مثلند خوب رويان
تو ميان خوبرويان مثلي به بيوفايي
تو درون پرده خلقي به تو مبتلا ندانم
به چه حيله ميبري دل تو كه رخ نمينمايي
شد از آشناييش جان ز تن و كنون كه بينم
دل آشنا ندارد خبري ز آشنايي
گرهي اگر چه هرگز نگشودهام طمع بين
كه ز زلف يار دارم هوس گرهگشايي
همه آرزوي هاتف تويي از دو عالم و بس
همه كام او برآيد اگر از درش درآيي
نسيم صبح عنبر بيز شد بر تودهٔ غبرا
زمين سبز نسرينخيز شد چون گنبد خضرا
ز فيض ابر آزاري زمين مرده شد زنده
ز لطف باد نوروزي جهان پير شد برنا
صبا پر كرد در گلزار دامان از گل سوري
هوا آكنده در جيب و گريبان عنبر سارا
عبير آميخت از گيسوي مشكين سنبل پرچين
گلاب افشاند بر چشم خمارين نرگس شهلا
به گرد سر و گرم پر فشاني قمري مفتون
به پاي گل به كار جان فشاني بلبل شيدا
سزد گر بر سر شمشاد و سرو امروز در بستان
چو قمري پر زند از شوق روح سدرهٔ طوبي
چنار افراخت قد بندگي صبح و كف طاعت
گشود از بهر حاجت پيش دادار جهان آرا
پس آنگه در جوانان گلستان كرد نظاره
نهان از نارون پرسيد كاي پير چمن پيرا
چه شد كاطفال باغ و نوجوانان چمن جمله
سر لهو و لعب دارند زين سان فاحش و رسوا
چرا گل چاك زد پيراهن ناموس و با بلبل
ميان انجمن دمساز شد با ساغر و مينا
نبيني سر و پا بر جاي را كازاد خوانندش
كه با اطفال ميرقصد ميان باغ بر يك پا
پريشان گيسوي شمشاد و افشان طرهٔ سنبل
نه از نامحرمان شرم و نه از بيگانگان پروا
ميان سبزه غلطد با صبا نسرين بي تمكين
عيان با لاله جام ميزند رعناي نارعنا
به پاسخ نارون گفتش كز اطفال چمن بگذر
كه امروز امهات از شوق در رقصند با آبا
همايون روز نوروز است امروز و به فيروزي
بر اورنگ خلافت كرده شاه لافتي ماوا
شهنشاه غضنفر فر پلنگ آويز اژدر در
اميرالمؤمنين حيدر علي عالي اعلا
به رتبت ساقي كوثر به مردي فاتح خيبر
به نسبت صهر پيغمبر ولي والي والا
ولي حضرت عزت قسيم دوزخ و جنت
قوام مذهب و ملت، نظام الدين و الدنيا
از آنش عقل در گوهر شمارد جفت پيغمبر
كه بي چون است و بيانباز آن يكتاي بيهمتا
سحر از كوه خاور تيغ اسكندر چو شد پيدا
عيان شد رشحهٔ خون از شكاف جوشن دارا
دم روحالقدس زد چاك در پيراهن مريم
نمايان شد ميان مهد زرين طلعت عيسي
ميان روضهٔ خضرا روان شد چشمهٔ روشن
كنار چشمهٔ روشن برآمد لالهٔ حمرا
ز دامان نسيم صبح پيدا شد دم عيسي
ز جيب روشن فجر آشكارا شد كف موسي
درافشان كرد از شادي فلك چون ديدهٔ مجنون
برآمد چون ز خاور طلعت خور چون رخ ليلا
مگر غماز صبح از بام گردون ديدشان ناگه
كه پوشيدند چشم از غمزه چندين لعبت زيبا
درآمد زاهد صبح از در درديكش گردون
زدش بر كوه خاور بيمحابا شيشه صهبا
برآمد تركي از خاور، جهان آشوب و غارتگر
به يغما برد در يك دم، هزاران لل لالا
نهنگ صبح لب بگشود و دزديدند سر، پيشش
هزاران سيمگون ماهي در اين سيمابگون دريا
برآمد از كنام شرق شيري آتشين مخلب
گريزان انجمش از پيش روبهسان گرازآسا
چنان كز صولت شير خدا كفار در ميدان
چنان كز حملهٔ ضرغام دين ابطال بر بيدا
هژبر سالب غالب علي بن ابي طالب
امام مشرق و مغرب امير يثرب و بطحا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد