با چشم تو گهي كه به رويت نظر كنم
پوشم نظر كه بر تو نگاه دگر كنم
گه ره دير و گهي راه حرم ميپويم
مقصدم دير و حرم نيست تو را ميجويم
دل من ز بيقراري چو سخن به يار گويم
نگذاردم كه حال دل بيقرار گويم
شنود اگر غم من نه غمين نه شاد گردد
به كدام اميدواري غم خود به يار گويم
گواهي دهد چهرهٔ زرد من
كه دردي بود بيدوا درد من
شدم خاك اگر از جفايش مباد
نشيند به دامان او گرد من
به گلزاري من اي صبا چون رسي
بگو با گل ناز پرورد من
كه گر يك نظر روي من بنگري
ترحم كني بر رخ زرد من
وگر يك نفس آه من بشنوي
جگر سوزدت از دم سرد من
هر شبم نالهٔ زاري است كه گفتن نتوان
زاري از دوري ياري است كه گفتن نتوان
بي مه روي تو اي كوكب تابنده مرا
روز روشن شب تاري است كه گفتن نتوان
تو گلي و سر كوي تو گلستان و رقيب
در گلستان تو خاري است كه گفتن نتوان
چشم وحشي نگه يار من آهوست ولي
آهوي شير شكاري است كه گفتن نتوان
چون جرس نالد اگر دل ز غمت بيجا نيست
باري از عشق تو باري است كه گفتن نتوان
هاتف سوخته را لاله صفت در دل زار
داغي ز لاله عذاري است كه گفتن نتوان
آن كمان ابرو كند چون ميل تيرانداختن
ناوك او را نشان ميبايد از جان ساختن
سروران چون گو به پاي توسنش بازند سر
چون كند آن شهسوار آهنگ چوگان باختن
داد مظلومان بده تا چند اي بيدادگر
رخش بيداد و ستم بر دادخواهان تاختن
باغبان پرداخت گلشن را، اكنون بايد به مي
در چمن ز آيينهٔ دل زنگ غم پرداختن
سازگاري چون ندارد يار هاتف بايدت
ز آتش غم سوختن با سوز هجران ساختن
به يك نظاره چون داخل شدي در بزم ميخواران
گرفتي جان ز مستان و ربودي دل ز هشياران
چه حاصل از وفاداري من كان بيوفا دارد
وفا با بيوفايان، بيوفائي با وفاداران
تويي كافشاند و ريزد به كشت دوست و دشمن
سموم قهر تو اخگر سحاب لطف تو باران
به جان و دل تو را هر سو خريداري بود چون من
به سيم و زر اگر بوده است يوسف را خريداران
بر خاكم اگر پا نهد آن سرو خرامان
هر خار مزارم زندش دست به دامان
شاهان همه در حسرت آنند كه باشند
در خيل غلامان تو از خيل غلامان
زاهد چه عجب گر زندم طعنه نداند
آگاهي از احوال دل سوخته خامان
گردد كسي كي كامياب از وصل ياري همچو تو
مشكل كه در دام كسي افتد شكاري همچو تو
خوبان فزون از حد ولي نتوان به هر كس داد دل
گر دل به ياري كس دهد باري به ياري همچو تو
چون من نسازي يك نفس با سازگاري همچو من
پس با كه خواهد ساختن ناسازگاري همچو تو
چون من به گلگشت چمن چون بشكفد آن تنگدل
كش خار خاري در دل است از گلعذاري همچو تو
رفتي و غمها در دلم خوش آنكه باز آيي و من
گويم غم دل يك به يك با غمگساري همچو تو
از يار بگسل اي رقيب آخر زماني تا به كي
باشد گلي مانند او پهلوي خاري همچو تو
هاتف ز عشقت ميسزد هر لحظه گر بالد به خود
جز او كه دارد در جهان زيبانگاري همچو تو
منم آن رند قدح نوش كه از كهنه و نو
باشدم خرقهاي آنهم به خرابات گرو
زاهد آن راز كه جويد ز كتاب و سنت
گو به ميخانه در آي و ز ني و چنگ شنو
راز كونين به ميخانه شود زان روشن
كه فتادهاست به جام از رخ ساقي پرتو
چه كند كوه كن دلشده با غيرت عشق
گر نه بر فرق زند تيشه ز رشك خسرو
هر طرف غول نوا خوان جرس جنباني است
در ره عشق به هر زمزمه از راه مرو
منزل آنجاست درين باديه كز پا افتي
در ره عشق همين است غرض از تك و دو
بستگيها به ره عشق و گشايشها هست
بسته شد هاتف اگر كار تو دلتنگ مشو
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد