آه كه از جور چرخ، وز ستم روزگار
خسرو ملك وجود، شد به ديار عدم
آه كه برچيده شد زود ز بزم جهان
مسند شهبازخان خان جميل الشيم
رفت امير زمان تاج اعاظم كه بود
معدن عز و شرف منبع جود و كرم
نخل بلندش كه بود سرو رياض جهان
خم شد و از پا فتاد زين فلك پشت خم
ديدهٔ ايام ريخت از غم او سيل خون
بر سر عالم فشاند ماتم او خاك غم
چون ز غم آباد دهر يافت ملالت نهاد
در روضات جنان با دل خرم قدم
خامهٔ هاتف نوشت از پي تاريخ او
آه ز دنيا برفت صاحب سيف و قلم
خان ذيجاه فلك مرتبه عبدالرزاق
آستان برترش از ذروه كيوان بنگر
چرخ و انجم همه را بر درش از بخت بلند
تابع حكم ببين بندهٔ فرمان بنگر
شير با صولتش آيد به نظر گربهٔ زال
گرگ را با سخطش چون سگ چوپان بنگر
درگهش قبلهٔ ارباب حوائج شب و روز
آستانش كنف گبر و مسلمان بنگر
دل و دستش كه از آن بحر و ازين كان خجل است
منبع جود ببين معدن احسان بنگر
هر كه از بهر اميديش به دامان زد دست
در زمان نقد تمناش به دامان بنگر
خانهاي ساخت ز گلزار ارم كز رفعت
عقل را مانده در آن واله و حيران بنگر
چرخ بالد اگر از رفعت خود گو اينك
سر بر ايوان زحل سوده دو ايوان بنگر
آب حيوان كه خضر در ظلماتش ميجست
گو بيا ظاهر و پيداش به كاشان بنگر
جدولي بين و در آن صف زده سي فواره
همه را بر ورق نقره درافشان بنگر
در ميان جدولي از آب خضر مالامال
وز دو جانب دو تر و تازه گلستان بنگر
از نسيم سحرش رايحهٔ روح شنو
وز زلال شمرش خاصيت جان بنگر
بس كه ميبالد ازين طرفه بنا كاشان را
سرهم چشمي شيراز و صفاهان بنگر
يافت چون زينت اتمام ز نظارگيان
اين همي گفت به آن اين بگذار آن بنگر
پير عقل از پي تاريخ به هاتف گفتا
كه به گلزار ارم چشمهٔ حيوان بنگر
خان والا گهر محمدخان
كه ازو بود ملك و دين معمور
آنكه چون او نزاد فرزندي
مادر دهر در مرور دهور
آنكه در روزگار معدلتش
بود با باز بازي عصفور
قدرش چاكر و قضاش مطيع
فلكش بنده اخترش مزدور
چاكر آستان او قيصر
حاجب بارگاه او فغفور
مور با لطف او قوي چون پيل
پيل با قهر او ضعيف چو مور
سخنش مرهم دل خسته
كرمش داروي تن رنجور
در جهان چون به چشم عبرت ديد
كامدن نيست جز براي عبور
زد سراپردهٔ جلال برون
سوي نزهت سراي دار سرور
صد هزاران دريغ و درد كه شد
آفتابي ز ديدهها مستور
كز جدائيش روز روشن خلق
گشت تاريك چون شب ديجور
از ازل چون سعادت ابديش
بود بر صفحهٔ جبين مسطور
شد شهيد و سعادتي دريافت
بي زوال و فنا و نقص و قصور
از سعادت به او رسيد از فيض
آنچه در خاطري نكرده خطور
زد به گوشش سروش عالم غيب
مژده ان ربنا لغفور
كرد از خون خضاب و آراميد
در قصور جنان به حجلهٔ حور
ساقي بزم جنت و فردوس
جرعهاي دادش از شراب طهور
مست خفت آنچنان ز بادهٔ وصل
كه نخيزد مگر به نفخهٔ صور
خفت در خون كه سرخرو خيزد
با شهيدان صباح روز نشور
الغرض چون نشست با شهدا
شاد در باغ جنت آن مغفور
كلك هاتف كه در مصيب او
داشت بر دل جراحتي ناسور
بهر تاريخ زد رقم بادا
با شهيدان كربلا محشور
شكرلله كه جهان را ز قدوم
زيب نو داد محمد كاظم
روشن از مقدم خود گيتي را
ساخت چون زاد محمد كاظم
از رخ خود همهٔ ياران را
كرد دلشاد محمد كاظم
طعنها از قد چون سرو روان
زد به شمشاد محمد كاظم
خلق و خويش همه چون آمد خوب
بد مبيناد محمد كاظم
هاتف از شوق چو در باغ جهان
گان بنهاد محمد كاظم
بهر تاريخ رقم زد: به جهان
جاودان باد محمد كاظم
دريغ از حاجي ابراهيم آن داناي روشندل
كه زاد از مادر ايام با ايمان و دين توام
دريغ و درد از آن شمع سحر خيزان كه بود او را
دلي پر آتش از ترس خدا و ديدهٔ پرنم
هزار افسوس از آن نخل برومند ثمرپرور
كه در باغ جهانش قامت از باد اجل شد خم
گرفتش دل ازين تنگ آشيان و طاير روحش
به عزم گلشن فردوس بال شوق زد برهم
روان شد جانب گلزار جنت زين جهان و شد
روان از ديدهٔ احباب سيل خون ازين ماتم
چو بيرون رفت از غمخانهٔ دنياي دون و شد
به عشرتخانهٔ فردوس اعلي با دلي خرم
دبير خامه هاتف پي تاريخ فوت او
رقم زد: شد به جنت حاجي ابراهيم از عالم
حيف از حاجي محمد صادق روش ضمير
شمع بزم افروز زيباي شبستان جهان
حيف از آن ماه جهان آراي بينقصان كه كرد
جاي در زير زمين آخر ز دور آسمان
حيف از آن مهر جهانتاب بلند اختر كه شد
عالمي تاريك چون در زير غبرا شد نهان
حيف از آن نخل برومند ثمرپرور كه ريخت
برگ و بارش ناگه از دمسردي باد خزان
حيف از آن سرو سرافراز سهي قد كاو فتاد
عاقبت بر روي خاك تيره در اين بوستان
حيف از آن در درخشان گران قيمت كه شد
گنجسان جايش درون خاك در اين خاكدان
آن كه بودش نطق چون باد بهاري جان فزا
وان كه بودش دست چون ابر بهاري درفشان
رفت و سيل اشك جاري شد ز چشم مرد و زن
رفت و جوي خون روان از ديدهٔ پير و جوان
مرغ روحش زين قفس آمد به پرواز و نهاد
از گلستان جنان بر شاخ طوبي آشيان
آه از اين ماتم كه خلق دهر را خون كرد دل
آه از اين اندوه كه اهل عالمي را سوخت جان
چون ازين محنت سراي پركدورت رفت و يافت
از غم ايام آسايش به گلزار جنان
خامهٔ هاتف رقم زد بهر تاريخش كه آه
شد روان حاجي محمد صادق از جور زمان
سپهر مجد و خورشيد سماحت اختر عزت
نظام عالم و دستور گيتي آصف دوران
جناب صاحب اعظم خديو افخم اكرم
ربيع گلشن عالم بهار عالم امكان
جهانگير و جهانبخش و جهاندار و جهان داور
كه گردونش نپيچد گردن از حكم و سر از فرمان
جوانمرد و جوانبخت و جوان طبع و جوان دولت
كه در ايام او نو شد جهان و تازه شد كيهان
به دست و كلك او نازند ملك و دين بود آري
قوام دين و ملت اين نظام ملك و دولت آن
گرش خلق جهان جان جهان گويند ميشايد
كه آمد عالم فرسوده را بر تن ز عدلش جان
كهن گلدستهٔ قم را كه ويران بود بنيادش
مجدد شد به حكم او اساس و تازه شد بنيان
تعالي الله زهي گلدستهٔ زيبا كه پنداري
به هم بر بسته از گل دستهٔ دهقان اين بستان
بود مقري بر اوجش با سروش چرخ هم نغمه
مؤذن بر فرازش با خروش عرش همدستان
به گلبانگ بلند آوازهٔ انصاف و جود او
به شرق و غرب ازين گلدسته خواهد رفت جاويدان
غرض چون نو شد اين گلدستهٔ زيبا و رفت از وي
سوي عرش برين بانگ مذنهاي خوش الحان
دبير خامهٔ هاتف پي تاريخ اتمامش
رقم زد: شد ز حكم آصف اين گلدسته آبادان
خان احمد دون كز ستم و ظلم پياپي
بر خلق رساندي الم و رنج دمادم
آن فتنهٔ عالم كه ز ظلم و ستمش بود
بس سينه پر از آتش و بس ديده پر از نم
نزديك به آن شد كه زهم ريزد و پاشد
از فتنهٔ او سلسلهٔ عالم و آدم
صد شكر كه شد كشته به خواري و ز قتلش
پر گشت ز شادي دل خلقي، تهي از غم
چون بهر مكافات و سزاي عمل خويش
بربست به آهنگ سقر رخت ز عالم
بودم پي تاريخ كه پير خردم گفت
بنويس كه خان احمد دون شد به جهنم
در عهد خان دوران فرمانرواي گيتي
يعني كريمخان آن خان سپهر خرگاه
شيرافكني كه در رزم گر شير بيند او را
از پيش او گريزد چون شير ديده روباه
فرماندهي كه بر چرخ روز و شب و مه و سال
در حكم او بود مهر فرمان او برد ماه
گردنكشي كه هر صبح بر درگهش ز مژگان
گردنكشان عالم روبند خاك درگاه
فخر زمانه حاجي آقا محمد آمد
از خلق و خوي نيكو چون خلق را نكوخواه
در رفع فتنه و ظلم كوشيد در صفاهان
تا پاي فتنه را ساخت چون دست ظلم كوتاه
از بهر تشنگان ساخت حوضي پر آب و چاهي
كاب حيات از وي جاري است گاه و بيگاه
بلبل گوياي اين باغ آذر از دور سپهر
لب فروبست از نواي زندگي ناگاه آه
ناگهان دم دركشيد از بذلهٔ دلكش دريغ
عاقبت خاموش گشت از نغمهٔ دلخواه آه
دامن صحبت كشيد از چنگ اهل دل فسوس
ظل رحمت برگرفت از فرق اهل الله آه
صبح او گرديد شام از گردش انجم فغان
روز عالم شد سياه از دور مهر و ماه آه
رشتهٔ آمال ما زان در فاخر بس دراز
رشتهٔ عمر وي آمد ليك بس كوتاه آه
كرد تنها عزم ره وز دوستان كس را نبرد
خاصه چون من چاكري با خويشتن همراه آه
راز دل ناگفته چشم از محرمان پوشيد و رفت
كس ز راز آن دل آگه نشد آگاه آه
چرخ روبه باز كردش طعمهٔ گرگ اجل
شد زبون شيري چو او در چنگ اين روباه آه
يوسف افتاد ار به چاه آخر ز چاه آمد برون
يوسف من ماند تا آخر زمان در چاه آه
چون سوي جنت به پرواز آمد اندر ماتمش
بر فلك رفت از دل و جان گدا و شاه آه
كلك هاتف از پي تاريخ سال رحلتش
زد رقم از بلبل گوياي اين باغ آه آه
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد