من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قطعه شماره ۶

۳۳ بازديد


امير داد گستر خان عادل
دلير عدل پرور شاهرخ خان
خديو كامران كز ياري بخت
نپچيد آسمانش سر ز فرمان
براي قطع نخل هستي خصم
تبرزيني به دستش داد دوران
تبرزين نه كليد فتح و نصرت
تبرزين نه نشان شوكت و شان
تبرزين نه رگ ابري شرر بار
كه انگيزد ز خون خصم طوفان
تبرزين نه عقابي صيدپيشه
كه قوت اوست مغز اهل عدوان
كسي كو گيردش بر كف نماند
چو موسي و يد بيضا و ثعبان
ز آسيبش پريشان باد دايم
سر دشمن چو گوي از ضرب چوگان


قطعه شماره ۵

۳۳ بازديد


عزيزم بهر آزارم نهاني
مرس برداشت از كلبي معلم
چنين دانست كاين را من ندانم
الم يعلم بان الله يعلم


قطعه شماره ۹

۳۶ بازديد


تو اي نسيم صباحي كه پيك دلشدگاني
علي‌الصباح روان شو به جستجوي صباحي
سراغ منزل آن يار مهربان چو گرفتي
چو صبح خرم و خندان شتاب سوي صباحي
گرت هواست كه در بر رخ تو زود گشايد
طفيل روي صبيحي برو به كوي صباحي
پس از سلام به كنجي نشين و بهر تحيت
نخست صبحك الله بخوان به روي صباحي
اگر به ياد غريبان اين ديار برآيد
حديثي از لب شيرين و بذله گوي صباحي
بگو كه هاتف محنت نصيب غمزده تا كي
شبان تيره نشيند در آرزوي صباحي
به جان رسيده ز رنج خمار دوري و خواهد
صبوحي از مي انفاس مشكبوي صباحي


قطعه شماره ۸

۳۳ بازديد


زنگيي با دو ترك و دو هندو
بيضه‌اي با سه زاغ اي آگاه
پس از آن چار كوكب تابان
چار تيره شب و دو روشن ماه
چون به ترتيب ذكر جمع آيند
هفت هفت ار تو بشمري آنگاه
هفتمين را برون كني ميدان
كه نماند در آن ميانه سياه


قطعه شماره ۷

۳۳ بازديد


صبح و شامي و ماه‌رخساري
با دو زلف و دو رخ دو خال آنگاه
روزي و از قفا شبي و ز پي
اختري با دو تيره ابر و دو ماه
دو ز اهل حبش چهار از روم
پنج از زنگبارشان همراه
دو گهر يك شبه دو لؤلؤ را
گر تو نه نه شماري اي آگاه
بعد وضع نهم نخواهد ماند
بي‌شك و شبه دانه‌اي ز سياه


شماره ۲

۳۶ بازديد


با حريفي كه بي‌سبب دارد
سر آزار من بگو زنهار
گرچه از حكه در تعب باشي
... خر را به ... خويش مخار
هان و هان راه خويش گير و برو
به دم مار خفته پا مگذار


شماره ۱

۳۴ بازديد


بيار وعده خلافم گر اتفاق افتاد
نخست گوشزدش اين پيام خواهم كرد
كه تا كيم به فسون گويي آنچه مي‌خواهي
به صبح اگرچه نكردم به شام خواهم كرد
خدا گواست كه گر آنچه گرفته‌ام نكني
ز حرف تلخ تو را تلخكام خواهم كرد
ز هزل شربت زهرت به كام خواهم ريخت
ز هجو جرعهٔ خونت به كام خواهم كرد
همين نه هجو تو بي‌آبروي خواهم گفت
كه قصد جان تو بي‌ننگ و نام خواهم كرد
اگر بزودي زود آنچه گفته‌ام كردي
ز هجو تيغ زبان در نيام خواهم كرد
بر آستان شب و روزت مقيم خواهم شد
به خدمتت گه و بيگه قيام خواهم كرد
همين نه بلكه تو را با وجود اينهمه نقص
ز مدح غيرت ماه تمام خواهم كرد
ز نيت خودت آگاه ساز تا من هم
ازين دو كار بدانم كدام خواهم كرد


شماره ۳

۳۶ بازديد


گرامي‌ترين ياري از دوستان
كه روشن روان است و صاحب نظر
به تزويج محبوبه‌اي ميل كرد
كه سترش عفاف است و زيبش هنر
چو با يكديگر خوش درآميختند
دو دلبند مانند شير و شكر
به هاتف خرد بهر تاريخ گفت
بگو خير بينند از يكديكر


شماره ۲

۳۴ بازديد


از محمدعلي آن گلبن بي‌خار افسوس
كه ز دنيا به جواني به سوي عقبي شد
رفت ناگاه ازين گلشن و ناچيد گلي
از جفاي فلكش خار اجل برپا شد
شد جوان زين چمن و پير و جوان را ز غمش
خون دل دم بدم از ديدهٔ خون پالا شد
چرخ دوري زد و شد اختري از خاك بلند
ناگه از دور دگر باز سوي غبرا شد
موجي اين بحر زد و گوهري آمد بيرون
ناگه از موج دگر باز سوي دريا شد
روحش آن سدره نشين طاير در تن محبوس
پرفشان زين قفس تنگ سوي طوبي شد
چون ازين غمكده آهنگ جنان كرد ز شوق
مرغ روحش سوي آن روضهٔ روح‌افزا شد
خامه بر لوح مزارش پي تاريخ نوشت
كه محمدعلي افسوس كه از دنيا شد


شماره ۱

۳۶ بازديد


در زمان خديو دارا شان
آن كرم پيشهٔ كريم نهاد
سايه حق كريمخان كه ز عدل
زينت دهر و زيب دوران داد
شهريار جهان كه در گيتي
كرمش عقده‌هاي بسته گشاد
كاميابي كه هر مراد كه خواست
دادش از لطف كردگار عباد
كام‌بخشي كه يافت از در او
هر كه آمد به جستجوي مراد
خسرو معدلت نشان كه بود
دولتش متصل به روز معاد
ريزه‌خوار نوالهٔ كرمش
ترك و تاجيك و بنده و آزاد
امر او را به جان ستاره مطيع
حكم او را به دل فلك منقاد
در دل انديشهٔ مراد ازو
وز قضا سعي و از قدر امداد
حاجي آقا محمد آنكه چو او
در هنر مادر زمانه نزاد
دادگر داوري كه در عهدش
كس نبيند ز گلرخان بيداد
معدلت گستري كه از بيمش
صيد نايد به خاطر صياد
چون ز بخت بلند امارت يافت
در صفاهان كه هست رشك بلاد
پي آباديش به جان كوشيد
كه خدايش جزاي خير دهاد
صد هزاران بناي خير آنجا
ز اقتضاي نهاد نيك، نهاد
دلگشا كاروانسرايي ساخت
زينت افزاي عالم ايجاد
كه بنايي نديده مانندش
چشم گردون در اين خراب آباد
چون فلك سربلند و ذات بروج
چون ارم جان فزاي و ذات عماد
همه وقتش هواي فروردين
گر همه بهمن است يا مرداد
حوض كوثر نشان آن گويي
نيل مصر است و دجلهٔ بغداد
هر كه بر وضع آن نظر افكند
باغ فردوسش از نظر افتاد
هر غريبي كه جا گرفت آنجا
هرگزش از وطن نيامد ياد
خان گلشن به نام خوانندش
در صفا چون نشان ز گلشن داد
داده استاد، جان به آب و گلش
كافرين بر روان آن استاد
سحر دستش كشيده بر خارا
شكل ماني ز تيشهٔ فرهاد
چون به معماري قضا و قدر
يافت اتمام اين نكو بنياد
بهر تاريخ زد رقم هاتف
جاودان داردش خدا آباد