شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب است امشب
شبي كز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب
به چشمي روي آن مه بينم از شوق و به صد حسرت
ز بيم صبح چشم ديگرم بر كوكب است امشب
دلا بردار از لب مهر خاموشي و با دلبر
سخن آغاز كن هنگام عرض مطلب است امشب
بوده است يار بي من اگر دوش با رقيب
يا من به قتل ميرسم امروز يا رقيب
شكر خدا كه مرد به ناكامي و نديد
مرگ مرا كه ميطلبد از خدا رقيب
با يار شرح درد جدائي چسان دهم
چون يك نفس نميشود از وي جدا رقيب
هم آشناست با تو و هم محرم اي دريغ
ظلم است با سگ تو بود آشنا رقيب
در عاشقي هزار غم و درد هست و نيست
دردي از اين بتر كه بود يار با رقيب
با هاتف آنچه كرده كه او داند و خدا
بيند جزاي جمله به روز جزا رقيب
مهي كز دوريش در خاك خواهم كرد جا امشب
به خاكم گو ميا فردا، به بالينم بيا امشب
مگو فردا برت آيم كه من دور از تو تا فردا
نخواهم زيست خواهم مرد يا امروز يا امشب
ز من او فارغ و من در خيالش تا سحر كايا
بود يارش كه و كارش چه و جايش كجا امشب
شدي دوش از بر امشب آمدي اما ز بيتابي
كشيدم محنت صد ساله هجر از دوش تا امشب
شب هجر است و دارم بر فلك دست دعا اما
به غير از مرگ حيرانم چه خواهم از خدا امشب
چو فردا همچو امروز او ز من بيگانه خواهد شد
گرفتم همچو ديشب گشت با من آشنا امشب
ندارم طاقت هجران چو شبهاي دگر هاتف
چه يار از من شود دور و چه جان از تن جدا امشب
قاصد به خاك بر سر كويش فتاده كيست
بر خاك آستانهٔ او سرنهاده كيست
چون بر سمند آيد و خلقيش در ركاب
همراه او سوار كدام و پياده كيست
در كوي او عزيز كدام است و كيست خار
در بزم او نشسته كه و ايستاده كيست
عزت ز محرمان بر او بيشتر كراست
دارد كسي كه حرمت از ايشان زياده كيست
آن كس كه ساغر مي نابش دهد كدام
وان كس كه ميستاند از او جام باده كيست
رندي كه باز بسته در عيش بر جهان
تنها به روي او در عشرت گشاده كيست
اغيار سر نهاده فراغت به پاي يار
محرومتر ز هاتف از پا فتاده كيست
چون شيشهٔ دل نه از ستم آسمان پر است
ميناي ما تهي است دل ما از آن پر است
اي عندليب باغ محبت گل وفا
كم جو ز گلبني كه بر آن آشيان پر است
خالي است گر خم فلك از بادهٔ نشاط
غم نيست چون ز مي خم پير مغان پر است
سرو تو را به تربيت من چه احتياج
نخل رطب فشان تو را باغبان پر است
جاني نماند ليك اگر جان طلب كني
بهر تن ضعيف من اين نيم جان پر است
هاتف به من ز جور رقيب و جفاي يار
كم كن سخن كه گوشم ازين داستان پر است
حرف غمت از دهان ما جست
يا آتشي از زبان ما جست
رو جانب دام يا قفس كرد
هر مرغ كز آشيان ما جست
يكيك ز نشان فراتر افتاد
هر تير كه از كمان ما جست
آتش به سپهر زد شراري
كز آه شررفشان ما جست
غير از كه شنيد سر عشقت
حرفي مگر از دهان ما جست
ز انسان كه خورد نسيم بر گل
تير تو ز استخوان ما جست
هاتف چو شرارهاي كه ناگاه
ز آتش جهد از ميان ما جست
هرگزم اميد و بيم از وصل و هجر يار نيست
عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران كار نيست
هر شب از افغان من بيدار خلق اما چه سود
آنكه بايد بشنود افغان من بيدار نيست
در حريمش بار دارم ليك در بيرون در
كردهام جا تا چو آيد غير گويم يار نيست
دل به پيغام وفا هر كس كه ميآرد ز يار
ميدهم تسكين و ميدانم كه حرف يار نيست
گلشن كويش بهشتي خرم است اما دريغ
كز هجوم زاغ يك بلبل درين گلزار نيست
سر عشق يار با بيگانگان هاتف مگو
گوش اين ناآشنايان محرم اسرار نيست
ز غمزه، چشم تو يك تير در كمان نگذاشت
كه اول از دل مجروح من نشان نگذاشت
ز بيوفايي گل بود مرغ دل آگاه
از آن به گلبن اين گلشن آشيان نگذاشت
ز شوق ديدن آن گل، ستم نگر كه شدم
رضا به رخنهٔ ديوار و باغبان نگذاشت
رسيد كار به جايي كه يار بگذارد
ز لطف بر دل من دستي، آسمان نگذاشت
ز ناز بر دل پير و جوان در اين محفل
كدام داغ كه آن نازنين جوان نگذاشت
شكايتي ز سگانت نبود هاتف را
بر آستان تواش جور پاسبان نگذاشت
گفتم نگرم روي تو گفتا به قيامت
گفتم روم از كوي تو گفتا به سلامت
گفتم چه خوش از كار جهان گفت غم عشق
گفتم چه بود حاصل آن گفت ندامت
هر جا كه يكي قامت موزون نگرد دل
چون سايه به پايش فكند رحل اقامت
در خلد اگر پهلوي طوبيم نشانند
دل ميكشدم باز به آن جلوهٔ قامت
عمرم همه در هجر تو بگذشت كه روزي
در بر كنم از وصل تو تشريف كرامت
دامن ز كفم ميكشي و ميروي امروز
دست من و دامان تو فرداي قيامت
امروز بسي پيش تو خوارند و پس از مرگ
بر خاك شهيدان تو خار است علامت
ناصح كه رخش ديده كف خويش بريده است
هاتف به چه رو ميكندم باز ملامت
اي باده ز خون من به جامت
اين مي به قدح بود مدامت
خونم چو مي ار كشي حلالت
مي بي من اگر خوري حرامت
مرغان حرم در آشيانها
در آرزوي شكنج دامت
بالاي بلند خوش خرامان
افتادهٔ شيوهٔ خرامت
ماه فلكش ز چشم افتاد
ديد آنكه چو مه به طرف بامت
نالم كه برد بر تو نامم
آن كس كه ز من شنيد نامت
هر كس به غلامي تو نازد
هاتف به غلامي غلامت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد