غزل شماره ۵۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۴

۳۶ بازديد


غم عشق نكويان چون كند در سينه‌اي منزل
گدازد جسم و گريد چشم و نالد جان و سوزد دل
دل محمل نشين مشكل درون محمل آسايد
هزاران خسته جان افشان و خيزان از پي محمل
ميان ما بسي فرق است اي همدرد دم دركش
تو خاري داري اندر پا و من پيكاني اندر دل
نه بال و پر زند هنگام جان دادن ز بيتابي
كه مي‌رقصد ز شوق تير او در خاك و خون بسمل
در اول عشق مشكل‌تر ز هر مشكل نمود اما
ازين مشكل در آخر بر من آسان گشت هر مشكل
به ناحق گرچه زارم كشت اين بس خونبهاي من
كه بعد از كشتنم آهي برآمد از دل قاتل
ز سلمي منزل سلمي تهي مانده است و هاتف را
حكايت‌هاست باقي بر در و ديوار آن منزل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد