جان به جانان كي رسد جانان كجا و جان كجا
ذره است اين، آفتاب است، آن كجا و اين كجا
دست ما گيرد مگر در راه عشقت جذبهاي
ورنه پاي ما كجا وين راه بيپايان كجا
ترك جان گفتم نهادم پا به صحراي طلب
تا در آن وادي مرا از تن برآيد جان كجا
جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق
اين تن لاغر كجا بار غم هجران كجا
در لب يار است آب زندگي در حيرتم
خضر ميرفت از پي سرچشمهٔ حيوان كجا
چون جرس با ناله عمري شد كه ره طي ميكند
تا رسد هاتف به گرد محمل جانان كجا
جواني بگذرد يارب به كام دل جواني را
كه سازد كامياب از وصل پير ناتواني را
به قتلم كوشي اي زيبا جوان و من درين حيرت
كه از قتل كهن پيري چه خيزد نوجواني را
تمام مهربانان را به خود نامهربان كردم
به اميدي كه سازم مهربان نامهرباني را
چه باشد جادهي اي سرو سركش در پناه خود
تذرو بيپناهي قمري بي آشياني را
مكن آزار جان هاتف آزرده جان ديگر
كزين افزون نشايد خست جان خسته جاني را
جان و دلم از عشقت ناشاد و حزين بادا
غمناك چه ميخواهي ما را تو چنين بادا
بر كشور جان شاهي ز اندوه دل آگاهي
شادش چو نميخواهي غمگينتر ازين بادا
هر سرو كه افرازد قد پيش تو و نازد
چون سايهات افتاده بر روي زمين بادا
با مدعي از ياري گاهي نظري داري
لطف تو به او باري چون هست همين بادا
جز كلبهٔ من جائي از رخش فرو نايي
يا خانهٔ من جايت يا خانهٔ زين بادا
گر هست وفا گفتي هم در تو گمان دارم
در حق منت اين ظن برتر ز يقين بادا
پيش از هم كس افتاد در دام غمت هاتف
اميد كز اين غم شاد تا روز پسين بادا
به بزمم دوش يار آمد به همراه رقيب اما
شبي با او بسر بردم ز وصلش بينصيب اما
مرا بي او شكيبايي چه ميفرمائي اي همدم
شكيب آمد علاج هجر دانم كو شكيب اما
ز هر عاشق رموز عشق مشنو سر عشق گل
ز مرغان چمن نتوان شنيد از عندليب اما
خورد هر تشنه لب آب از لب مردم فريب او
از آن سرچشمه من هم ميخورم گاهي فريب اما
به حال مرگ افتاده است هاتف اي پرستاران
طبيبش كاش ميآمد به بالين عنقريب اما
تو اي وحشي غزال و هر قدم از من رميدنها
من و اين دشت بيپايان و بيحاصل دويدنها
تو و يك وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش
من و شبها و درد انتظار و دل طپيدنها
نصيحتهاي نيك انديشيت گفتيم و نشنيدي
چها تا پيشت آيد زين نصيحت ناشنيدنها
پر و بالم به حسرت ريخت در كنج قفس آخر
خوشا ايام آزادي و در گلشن دويدنها
كنون در من اگر بيند به خواري و غضب بيند
كجا رفت آن به روي من به شوق از شرم ديدنها
تغافلهاي او در بزم غيرم كشته بود امشب
نبودش سوي من هاتف گر آن دزديده ديدنها
گل خواهد كرد از گل ما
خاري كه شكسته در دل ما
از كوي وفا برون نيائيم
دامنگير است منزل ما
مرغان حرم ز رشك مردند
چون بال فشاند بسمل ما
نام گنهي نبرد تا كشت
ما را به چه جرم قاتل ما
كار دگر از صبا نيامد
جز كشتن شمع محفل ما
بيرحمي برق بين چه پرسي
از كشته ما و حاصل ما
خندد به هزار مرغ زيرك
در دام تو صيد غافل ما
هاتف آخر به مكتب عشق
طفلي حل كرد مشكل ما
ناقه آن محمل نشين چون راند از منزل مرا
جان قفاي ناقه رفت و دل پي محمل مرا
ز آتش رشكم كني تا داغ، هر شب ميشوي
شمع بزم غير و ميخواهي در آن محفل مرا
بعد عمري زد به من تيغي و از من درگذشت
كشت ليك از حسرت تيغ دگر قاتل مرا
بارها گفتم كه پيكانش ز دل بيرون كشم
جهدها كردم ولي برنامد اين از دل مرا
خط برآوردي و عاشق كشتي آخر كرد عشق
غرقه در دريا تو را آسوده در ساحل مرا
چاره جو هاتف براي مشكل عشقم ولي
مشكل از تدبير آسان گردد اين مشكل مرا
روز وصلم به تن آرام نباشد جان را
كه دمادم كند انديشه شب هجران را
آه اگر عشوه گريها زليخا سازد
غافل از حسرت يعقوب مه كنعان را
به قصد كوي تو بيرحم عاشقان ز وطنها
روان شوند فكنده به دوش خويش كفنها
فغان كه در همهٔ عمر يك سخن نشنيدي
ز ما و ميشنوي زين سبب ز خلق سخنها
نويد آمدن يار دلستان مرا
بيار قاصد و بستان به مژده جان مرا
فغان و ناله كنم صبح و شام و در دل يار
فغان كه نيست اثر ناله و فغان مرا
فغان كه تا به گلستان شكفت گل، بادي
وزيد و زير و زبر كرد آشيان مرا
مرا جدا ز تو ويرانهاي است هر شب جاي
كه سوخت آتش هجر تو خانمان مرا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد